نفرین زمین


					جلال آل‌احمد











فهرست


نفرین زمین: فصل اول

نفرین زمین: فصل دوم

نفرین زمین: فصل سوم

نفرین زمین: فصل چهارم

عقرب: فصل اول

عقرب: فصل دوم

عقرب: فصل سوم

عقرب: فصل چهارم

ققنوس: فصل اول

ققنوس: فصل دوم

ققنوس: فصل سوم

حمل: فصل اول

حمل: فصل دوم

ثور: فصل اول

ثور: فصل دوم

بی‌بی: فصل اول

بی‌بی: فصل دوم





بسیار خوب. این هم ده. دیروز عصر رسیدم. مدیر، بچه‌ها را به خط کرده بود و به پیش‌باز آورده. بیست سی تایی. وسط میدانگاهی ده. اسمش؟...حسن‌آباد یا حسین‌آباد یا علی‌آباد. معلوم است دیگر. اسم که مهم نیست. دهی مثل همه‌ی دهات. یک لانه‌ی زنبور گلی و به قد آدم‌ها. کنار آب باریکه‌ای یا چشمه‌ای یا استخری یا قناتی. یعنی که آبادی. با این فرق که من در یکی معلم ورزش بودم در دیگری معلم حساب و حالا این جا باید معلم کلاس پنجم باشم که امسال باز شده و راه بردنش دیگر کار محلی‌ها نیست. اصلاً نمی‌دانم چرا نمی‌گذارند مدرسه‌های شهر بمانم. پنج سال است که از دانشسرا درآمده‌ام و همه‌اش ویلان این نیمچه آبادی‌ها. شاید خودم اینجور خواسته‌ام؟... نه. حتماً چیزی توی این پیشانی نوشته. «بی خودی که خرجت رو ندادن.» سه سال آزگار نان یک دانشسرای ولایتی را خوردن و جای دیگران را تنگ کردن و پسر یک مأمور پست بودن که دنبال خربندری آن قدر از رودک به هشتگرد سگ دو زد تا خره مرد و حالا براش دوچرخه خریده‌اند. بله دیگر چشمت کور. تو هم می‌خواستی تخم و ترکه‌ی یک آدم پدر و مادردار شهری باشی تا لای دست فاحشه‌های پاریس راه و رسم تمدن را بیاموزی، و گره کروات و دستمال سفید و خم رنگرزی غرب ... و آن وقت در فرودگاه که از لای زرورق بازت کردند، بدانی که سر غذا چنگال به دست چپ و... از این قزغبلات. رها کنم.

بدی کار این بود که معلم ورزش توی ده خیلی بی‌کار می‌ماند. جایی که داس زدن روزانه‌اش کمر پرمدعاترین میدان‌دارهای زورخانه‌ی باغ پسته‌بک را می‌شکند، معلم ورزش یعنی سرنگه‌دار. آن جا هم که معلم حساب بودم، برایم درآوردند که میان مالک و رعیت را به هم زده و بفهمی نفهمی... بله اخراج. مدیریت هم که ازم نمی‌آمد. یعنی برام پاپوش دوختند. چه طور؟...خوب دیگر. روزگار است و پر از کلک. فعلاً هم ولم کنید. بعداً اگر حوصله داشتم راستش را برایتان می‌گویم.

بچه‌ها نه به ترتیب قد، صف کشیده بودند. بیشتر کلاه نمدی به سر. و بزرگ ها، یعنی دهاتی‌ها، دور تا دور میدانچه‌ی آبادی پلاس. با دو سه نفری دم در قهوه‌خانه که یک شقه گوشت عین چرم قرمز به دیوارش آویخته بودند. تا پایم از رکاب کامیون به زمین رسید، بچه‌ها هورا کشیدند و کف زدند و دهاتی‌ها برگشتند و نگاهی و سایه‌ی ریشخندی روی صورت چند تاشان. ولی دست زدن بچه‌ها اصلاً صدا نداشت. انگار نمد به کف دست‌هاشان بسته بودند. بعد از مدیر با بزرگ‌ترینشان دست دادم. دستش بدجوری پینه داشت. مثل پاشنه‌ی پای بابام. لیفه‌ی تمبان‌ها بالا کشیده، خبرداری به افتخار ورود معلم تازه. یا پیش‌فنگ دهاتی؟... بیشترشان پابرهنه بودند و چندتایی گیوه داشتند. با تخت‌هایی به کلفتی الوار. خود گیوه‌ها عین یک کشتی و مچ پاهای لاغر بچه‌ها درست مثل دکل وسطشان فرورفته. حتماً تا دو سال دیگر اندازه‌ی پاشان می‌شد.

مدیر محلی بود. همه چیزش داد می‌زد. تسبیحی به دست، میانه بالا، مچ دست‌ها به باریکی ترکه، با سری بزرگ و بی‌کلاه و چه پنجاه ساله مردی با او بود. مو قرمز و آفتاب‌سوخته و درشت قامت. «آقای مباشر». مدیر این طور معرفی کرد. حسابی خوش قد و قواره. از آن‌ها که توی شهرها برای ریاست در به در دنبالشان می‌گردند. «شاپو»یی به سر و اتوی شلوارش مال زیر دشک و سه چهار تا دهاتی دورش می‌پلکیدند. دو تاشان را صدا کرد که بدو آمدند جلو. یکیشان می‌شلید و بدجوری کج و کوله می‌شد. «کاسکت»هاشان را از سر برداشتند و روی سینه گرفتند و آمدند جلو. دومی کچل بود. تک و توک موهایش عین شوید آفت زده در یک مزرعه از خاک رس. مباشر چیزی به لهجه‌ی محلی به آن‌ها گفت که ازش اسم مدیر را فهمیدم. یکیشان چمدانم را از توی کامیون برداشت و دیگری رخت خواب پیچم را و راه افتادیم. مباشر این طرف و مدیر آن طرف و بچه‌ها در دنبال. یک دسته‌ی حسابی. و علم و کتل دسته، بساط زندگی معلم ده؛ به دوش دو نفری که از جلو می‌رفتند. آن که می‌شلید چمدانم را برداشته بود. و هر دفعه که کج و راست می‌شد دل من هوررری می‌ریخت تو. دلم برای رادیوم شور می‌زد؛ تپانده بودمش توی چمدان. و این ترانزیستورهای پرپری ژاپنی که به یک تلنگر سیمش پاره می‌شد... که افتادیم توی کوچه‌ی اصلی ده. از زیر ردیف بیدها می‌گذشتیم و سپیدارها. بیدها گرد گرفته و خفه؛ و سپیدارها دل باز و بلند. و چشم‌های ریز و درشت بر تنه‌هاشان مانده. نگران عبور دسته‌ی ما. عین چشم مارهای تصاویر اهرام مصر، نگران رستاخیز مردان مومیایی شده. و گرده‌های تپاله‌ی گاو به دیوارها. رو در روی سپیدارها. و زن‌ها چمباتمه زده لب نهر ظرف می‌شستند. لبه‌ی پاچین‌هاشان روی زمین افتاده و تخته‌ی پشت‌شان رو به ما. و تک و توکشان با کوله‌بار گرم و نرم کودکی به خواب رفته برپشت. و به همان سمت که ما می‌رفتیم، آن‌ها پشتشان را می‌گرداندند. لای هر دری دو سه جفت چشم می‌پاییدندمان. عابران همه سلام می‌کردند. مردانی که با جفت ورزوهای خیش به کول از شخم بر می‌گشتند یا بچه‌ها که دنبال خری با بار تیغ از صحرا. یا پیرمردها که عصازنان راه آخرت را می‌جستند. مدیر مدرسه سرش به این گرم بود که در گوش هر کس - گذرا - پچ‌پچی کند و لابد قرار و مداری برای کاری. و مباشر جواب سلام‌ها را می‌داد. اما نه جواب همه را. ناچار جواب بعضی‌ها را من می‌دادم. اول نفهمیدم که زن‌ها هم سلام می‌کنند. از بس آهسته بود سلامشان. و پشت به ما و درست عین زمزمه‌ای. چنان سلام‌هایی جواب نداشت. من هم که جرأتش را نداشتم. شاید رسم نبود. شاید بدشان می‌آمد که جواب سلام زن‌ها را بدهی.

در راه هیچ حرفی با هم نزدیم. نمایشی بود که باید می دادیم. و صامت. اهل ده باید مطمئن می شدند که معلم تازه هم چیزی بیش از یک سر و دو گوش ندارد. اما پچ‌پچ بچه‌ها یک دم نخوابید.

مدرسه بیابانی بود. محصور به چهار دیواری. با یک ردیف اتاق و جلوی آن‌ها ایوانی سرتاسری. و دیوارها سفیدنشده و بر پیشانی بنا سرتیرهای سقف نامرتب بیرون زده؛ و گره گوله‌دار. داد می‌زد که به عجله ساخته‌اند. خاک حیاط چنان پوک بود که هنوز غبار گریز بچه‌ها از مدرسه فرو ننشسته بود. با این که یک ساعتی از تعطیلی مدرسه می گذشت. جان می‌داد برای گل‌کاری. دو سه ته قلوه‌سنگ نامرتب، گوشه و کنار حیاط افتاده بود. آهاه! لابد این جام قبرستون بوده. و خودم را کشیدم کنار تا از بغل یکی از آن‌ها بگذرم و نوک پایی و شاید جمجمه‌ای و بعد شاید مختصر خودنمایی خارج از برنامه برای کلاسم. که عقل هی زد: «چی کار می‌کنی مرد؟ یه دهاتی است و یه عالمه احترام به اموات.» که به دیگران پیوستم و رفتیم به سمت ایوان. بچه‌ها کنار دیوار مدرسه ردیف شده بودند و مدیر و مباشر هیچ حرفی با هم نداشتند. از مباشر پرسیدم:

- مدرسه‌تان چندساله است؟

- سه سال. می‌دانید... این طرف‌ها زمین بایر نداشتیم. یعنی بیرون آبادی. قبرستان را هم می‌دانید... دستور دولت بود. نقشه را دولت داد. خرجش را از صدی ده حق اربابی. می‌دانید هر چه باشد این جا مدعی نداشت.

- راست است. باز جای شکرش باقی است که عالم اموات مهمان‌نواز است.

مدیر لبخندی زد و از پلکان پهن وسط عمارت رفتیم بالا. تنه‌ی دو تا تبریزی را پوست‌نکنده فرو کرده بودند وسط حیاط و با طنابی سرشان را به هم بسته. یعنی که تور والیبال. و یک تیرک دراز و پوست‌کنده هم بود. بغل در مدرسه و تکیه به دیوار داده. که پارچه‌ای رنگ باخته بر سرش تاب می‌خورد. یک گوشه‌ی ایوان را آب و جارو کرده بودند و دو سه تا صندلی و میزی. و سماور قلقل می‌کرد. و از اسباب سفرم خبری نبود. نفهمیدم آن دو نفر کی از ما جدا شدند و کجا. هنوز ننشسته بودیم که مدیر دوباره بلند شد و رفت سراغ بچه‌ها. لابد که مرخصشان کند. یک جا بند نمی‌شد. من و مباشر ساکت بودیم. همان شاگردی که سر صف باهاش دست داده بودم چای می‌ریخت. مباشر کمی پا به پا شد و بعد گفت:

- خوب. خیلی خوش آمدید. می‌دانید؛ راست است که زندگی ده چنگی به دل نمی‌زند، اما می‌دانید این بچه‌ها هم حق دارند.

«می دانید» هایش خفه‌ام می‌کرد. اما آفتاب سوختگی‌اش و موی قرمزش هر عیب دیگری را جبرانی بود. گفتم:

-این را به دیگران باید گفت. من که به پای خودم آمده‌ام. اصلاً سق مرا با دهات برداشته‌اند.

و چای را یکهو سرکشیدم. جوری که سقم سوخت و دهانم. تا بیخ حلق و اشک جلوی دیدم را گرفت. سرم را گرداندم که یعنی دنبال بساط سفرم می‌گردم.

- بردند منزل آقای مدیر.

پسرک، استکان را که بر می‌داشت این را گفت.

- اسمت چیه بابا؟

- اکبر.

و مباشر گفت:

- با آقای مدیر این جور قرار گذاشتیم. می‌دانید، ما دهاتی‌ها آداب بلد نیستیم.

که مدیر رسید. و یاالله نشست. و مباشر دنبال کرد، انگار می‌خواست خیال خودش را راحت کند:

- می‌دانید، آقای مدیر... شاید بهتر بود تو قلعه‌ی اربابی برایشان جا تهیه می‌کردیم.

-چرا؟

- آخر می‌دانید... تو دهات مهمانخانه که نداریم. کدخدا هم، می‌دانید فقط برای می‌دانید ژاندارم‌ها جا دارد.

گفتم:

- مهمانخانه را می‌خواهید چه کنید؟ اصلا مگر همین مدرسه چه عیبی دارد؟

نگاهی به هم کردند که قرار و مداری را می‌رساند. و اکبر داشت چای دوم را جلوی من می‌گذاشت که مدیر گفت:

- مدرسه نوبنیاد است. اما بیغوله است. شأن شما هم نیست. خلاف ادب است. نقل آن یارو است که برایش مهمان آمد خواباندش تو طویله.

- هر وجب از خاک خدا یک روزی قبرستان بوده.

- آخر این دفعه‌ی اول است که برای ما از خارج معلم می‌آید. درمانده بودیم که چه کنیم. آن جا هم خانه‌ی خودتان است.

مباشر گفت:

- می‌دانید، تا حالا هیچ کس این جا نخوابیده. گفتم:

- من اولیش. نترسید. دست مرده‌ها خیلی از دنیا کوتاه است.

مدیر به خنده گفت:

- به هر صورت سر مرغ‌ها را بریده‌اند. چند تا از سر بنه‌ها و ریش سفیدها می‌آیند دیدنتان. نمی‌شد وسایل پذیرایی را آورد.

گفتم:

- آخر من که مهمان نیستم. مأمور دولتم. لابد تو همین مدرسه یک اتاق خالی پیدا می‌شود. تو خانه‌ی یکی از اهالی. صحبت از تعارف نیست. اما هر کسی می‌خواهد تو چهاردیواری خودش سر کند.

و عاقبت قرار بر این شد که یک امشبه را با او سر کنم و از فردا هر جوری که دلم خواست. بعد بلند شدم که همراه مدیر مدرسه و اکبر، سری به عمارت مدرسه بزنم.

کلاس‌ها بدک نبود. نور مناسب و تخته‌ها عریض. اما چوب‌نما. و پنجره‌ها اغلب شکسته. و کف اتاق‌ها خاکی و دیوارها تازه لاوه مالیده. ته ساختمان بعد از دفتر مدرسه، اتاقکی بود رو به مغرب. با یک در و بی‌پنجره. انبارمانندی، و پر از خرت و خورت. هیزم و سر تیر و زنبه و بخاری... و تار عنکبوت همه‌ی گوشه‌هایش را به هم وصل کرده. می‌شد به همین جا ساخت و سر فرصت پنجره‌ای برایش باز کرد. رضایت دادم و آمدیم بیرون. و رفتیم. اول پیچیدیم به طرف قلعه‌ی اربابی. دیوارهای بلند چینه‌ای و بی‌روزن و کنگره‌دار. و تازه تعمیر شده. یعنی که در باغ سبز وسط یک ده؟.... و ایوانکی مهتابی‌مانند و رو به شمال. بالای سر در، در که نه، دروازه. از الوارهای یک تخته و بی‌هیچ زینتی. نه حتی یک گل میخک.

بعد دور زدیم به طرف بیرون آبادی. به سمت نوک تپه‌ای که ده بر سینه‌کش شرقی‌اش لمیده بود. بفهمی نفهمی با شیبی. و آبادی حالا دیگر به نوتک تپه هم سر زده بود و مدرسه را در میان گرفته بود که تیرک پرچمش را از دور می‌دیدی. نهر در پوشش پر پشتی از بیدهای کوتاه چرخی، مساوات کاه‌گلی ده را از وسط شکافته بود و افقی دور تپه می‌پیچید و به سوی غرب دو سه تیر پرتاب می‌رفت تا به مظهر قنات برسد. و از آن جا حلقه‌های قنات هم چون حلقه‌های زنجیر در همواری دشت چیده؛ تا پای کوه. یا پس کوه؟... که از اکبر پرسیدم:

- «عمو زنجیل باف» بلدی؟

این بازی را نمی شناخت. که دیدم آفتاب از سر بلندترین سپیدارها جست و از سر تیرک پرچم مدرسه نیز. از دودکش هر خانه‌ای دودی آبی رنگ و سبک، دم نسیم غروب تاب می‌خورد و می‌رفت بالا. باز پرسیدم:

-پس چه بازی‌هایی بلدی؟

-قایم باشک آقا و... و... و دوزبازی و... و... و درنابازی آقا و... همین.

- همین؟

- آخر آقا ما که دیگه بچه نیستیم. این بازی‌ها مال بچه‌هاست.

و این جوری حرف مان گل کرد. آبادی صد و پنجاه خانواری جمعیت داشت. و او برادرزاده‌ی کدخدا بود و دوازده سالش تمام نشده بود. و پدرش شب عید همان سال مرده بود و مادرش نان‌بند خانه‌ی بزرگان بود و مادربزرگش زمین‌گیر بود و خودش خال دشات معلم بشود.... پرسیدم:

- کار هم می‌کنی؟

- از وقتی بابام مرده دیگر ما کاری نداریم آقا.

- چه طور؟

-زمینمان را عموم می‌کارد. بچه‌هایش بهش کمک می‌کنند آقا. نمی‌خواهند من هم بروم کمک که سهممان بیشتر بشود آقا. فقط هفته‌ای دو روز می‌روم علف‌چینی آقا. برای زمستان گاومان و شش تا بز و میشمان.

در شب زودرس سایه‌ی بیدهای آخر کوچه‌ی ده، قدم می‌زدیم که سوز تندی از جلو برخاست، با گرد و خاک. یخه‌ی کتم را کشیدم بالا و چشمم را مالیدم. و بازش که کردم دیدم کسی شش هفت بید آن طرف تر لب نهر نشسته. و پشت به ما چپق می‌کشد. اکبر گفت:

- درویش علی است آقا.

-درویش؟...خرمن که برداشته.

- امسال خیال دارد بماند آقا.

- صحیح. چه جور آدمی است؟

- خیلی از آقای مدیر بیشتر چیز می‌داند آقا. روزها سر خرمن نقل می‌گفت. آقای مدیر باهاش بد است آقا.

- چه قدری عایدی داشت؟

- نمی‌دانم. هر کسی یک چیزی بهش داد آقا. دو تا گونی شد که گذاشته پیش قهوه‌چی. سه سال است که سر خرمن پیدایش می‌شود آقا. نقل گرشاسب یل را آن قدر خوب تعریف می کند... اکبر زمزمه‌کنان حرف می‌زد که درویش به صدای پای ما برگشت. چپقش را به یک حرکت خالی کرد که جرقه‌هایش را باد بلعید؛ و برخواست. در سایه‌ی بیدها و تپه، که دیگر سایه نبود و چیزی از شب با خود داشت؛ اول ریش دراز سایه‌اش را دیدم و بعد کفنی راسته‌اش را و بعد صورت سیاه و استخوانی‌اش را. و گفت:

- یا حق آقا ملعم! خوش آمدی، درویش خاک پای هر چه آدم باکمال است، بفرما.

- سروری درویش.

و خودش را کنار کشید که نشستیم. چماقی پیش رویش بود و کلاهی شش ترک؛ که برش داشت و به سر گذاشت. فقط دسته‌های لام و الف کتیبه‌ی کلاهش خوانا بود که همچون شعاع‌های بی‌رمق از نوک کلاه می‌ریخت پایین. اما به دوره‌ی کلاه هم نمی‌رسید. موهای ژولیده‌اش را که زیر کلاه پوشاند، گفتم:

- لب جوق عمر نشسته‌ای درویش؟ نکند از دد و دیو ملولی؟

- ای آقا دهن ما بچاد، مردم از ما گریزانند، به حق مولا دیو و دد، ماییم.

- وقتی پای نقل آدم می‌نشینند که نباید از آدم گریزان باشند.

- کسی پای نقل فقیر ننشسته آقا معلم. این فقیر است که پای سفره‌ی مردم نشسته.

- اوضاعت که بد نیست درویش.

- ای آقا! هر کدام جان می‌کنند تا یک مشت گندم به کیسه‌ی فقیر بریزند.

- پس چرا دل نمی‌کنی؟

که اگر تاریک نبود نمی‌گفتم. مکثی کرد که در آن ، صدای قورت دادن آب دهانش را شنیدم و بعد گفت:

- مگر تو هم به گدایی آمده‌ای آقا معلم؟

یکه خوردم. ساکت در چشم هم نگریستیم. «چرا بهش تندی کردی؟ واقعاً مگر جای تو رو تنگ کرده؟» و او دنبال کرد:

- درویش طمع‌کار نیست. این بدبخت‌ها ملا که ندارند. بی‌بی گفته بمان. فقیر هم گفته به چشم.

- چرا ملا ندارند؟

باز مکثی کرد و گفت:

- آق معلم، تو که بهتر می‌دانی. این روزها همه می‌نشینند پای نقل رادیو و ملاها نازک‌نارنجی شده‌اند. و تا بگویی بالای چشمتان ابروست، قهر می‌کنند.

- یعنی تو آبادی همه رادیو دارند؟

- نه آقا معلم. بدبخت‌ها نان ندارند. اما رادیو می‌گوید شهر شده عین شهر پریان. دستشان که برسد می‌خرند. بعد هم راه می‌افتند می‌روند شهر که پول پارو کنند. چنان صدای گرمی داشت که دیدم کافی است. «بی خودی که نقال از آب در نیومده.» ته صدایش خراشی داشت. صدا از حلقومش که می‌گذشت، درست به باد می‌مانست که از لای شاخ و برگ بید می‌گذرد. بم و روان و لرزان و نرم. چماقش را برداشتم که سری سنگین داشت و گره‌دار بود. پرسیدم:

- کجا اطاق کرده‌ای درویش؟ تو قلعه‌ی اربابی؟

- ای آقا جل و پلاس فقیبر فقط زیر سایه ی حق پهن می‌شود. همت مولا مسجدشان رو به راه است. سرد هم که بشود می‌روم قهوه‌خانه. و ساکت شد. چشمش را از من گرفت و به نهر دوخت و گفت:

- برای فقیر که خانه‌ی مدیر را آب و جارو نمی‌کنند.

پیدا بود که کافی نیست. گفتم:

- کنایه می‌زنی درویش؟ من که دم از فقر نمی‌زنم. من جیره‌خور دولتم. خانه‌ی مدیر هم یک امشبه است. غافلگیرم کردند.

- پس کجا می‌مانی آقا معلم؟

- خیال دارم تو مدرسه بمانم.

- مدرسه‌شان قبرستان است. چرا نمی‌روی قلعه‌ی اربابی؟ می‌خواهی درویشت به مباشر بگوید؟

- مباشر خودش تعارف کرد. اما صلاحم نیست. تو سر سفره‌ی زنده‌هایی؛ بگذار من سر سفره‌ی مرده‌ها باشم. آخر فرهنگ یعنی تحویل مرده‌ها به زنده‌ها.

-آخر آقا معلم حرمت قبرستان...

حرفش را بریدم که:

- اگر برای قبرستان حرمت قایل بودند مدرسه‌اش نمی کردند.

و بعد این جور حرف را برگرداندم:

- بگو ببینم چه حسابی بین مباشر و مدیر هست؟ من سر در نیاوردم.

درویش نگاهی به اکبر انداخت و گفت:

- به خون هم تشنه‌اند آقا معلم. این مدیر به قدرتی حق چشم دیدن هیچ کس را ندارد.

خواستم چیزی نگویم، اما دیدم نمی‌شود. سوز سرد پاییزی افتاده بود و دنیا به قدری آرام بود و زمزمه‌ی نهر و نرمی صدای او، که اصلا نمی‌شد گمان کرد که زشتی هم هست یا بدی. این بود که گفتم:

- مدیر هم یکی مثل همه‌ی ما. لابد نان غصه‌های خودش را می‌خورد.

- نه...

و عتاب آمیز خطاب به اکبر افزود:

- پسر بلدی در دهنت را چفت کنی؟ من با این خاک برسرها به اندازه‌ی کافی حساب خرده دارم.

که اکبر سرش را انداخت پایین و دستش رفت به طرف نهر. و صدای شکافی در آب. و درویش دنبال کرد:

- مدیر فقط غصه‌ی نان بچه‌های بی‌بی را می‌خورد. درویش بخیل نیست. با مباشر هم از بچگی خرده‌حساب دارد...

و بعد برایم گفت که مالک ده پیرزنی است شوهر مرده که دو پسر دارد. یکیشان از وکلای سرشناس شهر که پس از جنگ، یک بار هم نماینده‌ی مجلس شده. و دیگری محصلی است و در فرنگ است و گویا زن فرنگی گرفته. و مدیر مدرسه پادوهای آن‌هاست و شغلش را همان که وکیل است، برایش درست کرده و مرا هم که معلم تازه باشم، هم او برای مدرسه‌ی ده دست و پا کرده... و بعد :

- لابد می‌دانی آقا معلم، که مباشر بی‌بی را صیغه کرده؟

- پس اسم مالک بی بی است. چه دل‌زنده هم هست.

- نگو آقا معلم، نگو. درویش حقش را می‌گوید. صیغه‌ی محرمیت خوانده‌اند.

- پیداست. مرد خوش قواره ای را انتخاب کرده، حتماً خوش سلیقه است درویش.

- پس می‌خواستی جزغاله‌ای مثل درویشت را انتخاب کند؟

- بدت که نمی‌آمد؟

و خندیدیم. دیگر تاریک تاریک شده بود، و برخاستیم. صدای نهر و زمزمه‌ی بیدها چنان رسا بود که انگار تاریکی بلندگویی است. خروسی در ده می‌خواندو تک بانگ گاوی درست بیخ گوش ما، یک مرتبه تاریکی را انباشت. حتی رگبار سم الباقی گله را در پس کوچه‌های ده می‌شنیدی. همه چیز آرام بود، و هرگز نمی‌شد گمان ببری که زیر این آرامش روستایی اضطرابی نهفته است.





مدیر حسابی سور داده بود. خانه‌اش توی کوچه‌ی اصلی ده بود. اول دویدند سگ قلچماقشان را بستند که در تاریکی پارس می‌کرد. بعد، از بغل خورجین‌ها و انبان‌های پر گذشتم، و بعد پلکانی، و بعد یک پنجدری. دور تا دور رختخواب‌ها تکیه به دیوار داده. پیچیده در چادر شب‌های ابریشمی. و روی طاقچه‌ها دو تا سماور زرد و سفید و چینی‌ها و گلاب‌پاش‌ها و تنگ‌های گلو باری؛ و لیوان‌های سبز مارپیچ و شیرینی‌خوری‌های پایه‌بلند. به ورودم یک جماعت هفت، هشت نفره برخاستند و صحبتشان را درباره‌ی تراکتور که نمی‌دانم کدام آبادی، بریدند و دست به دست مرا بردند صدر مجلس؛ پهلوی پیرمردی که با دوش تکیه به عصایی داده بود. مباشر هنوز نیامده بود و مدیر یک یک حضار را معرفی کرد. پیرمرد پهلو دستی همکار دیگرمان بود. عموی مدیر. با ریش سفید و قبای دهاتی و نیمچه‌قوزی بر پشت، چشم به خیره‌کنندگی توری چراغ دوخته. و انگار نه انگار که تازه‌واردی به مجلس رسیده. کدخدا سی چهل ساله، مردی درشت استخوان، با لباس نیمه‌شهری و کاسکتی چلوی زانوها. دو تا برادر مدیر هم بودند. یکی جوانکی هجده نوزده ساله، با زلف پاشنه‌نخواب و چشم رنگین، که نور بدلی چراغ طوری نمی‌گذاشت بشناسمش. دختری بود در لباس مردانه. و برادر دیگر، جوانی بیست و چند ساله. با ریش سه چهار روزه و کت نپامی نیم‌دار.

تعارف‌ها که تمام شد همکار پیرمان درآمد که:

- خوب آقاجان! خوش آمدی. خوب کردی به زندگی ده رضایت دادی. آن زمانی که می‌گفتند «ده مرو ده مرد را احمق می‌کند» حالا دیگر گذشته. این، مال زمان جوانی ما بود. حالا دیگر آقا جان برای احمق شدن لازم نیست آدم از شهر در بیاید... و جماعت مردد که بخندد یا نه. و پیرمرد نگاهی آمیخته به لبخند به من کرد و در قیافه‌ام جوابی را جست که نیافت بعد افزود:

- خوب آقا جان! از شهر چه خبر؟

- ایه، شکر. همین جورهاست که گفتید.احمق هم توش کم نیست. مال دهات هم سرازیر شده توش.

- خوب آقاجان! بگو ببینم حالا نان یک من چند است ؟

- دیگر کسی نان را کشیدنی نمی‌خرد. خیلی وقت است که نان دانه‌ای شده.

که جماعت هرررری خندید و همکار پیرمان سرش را تکان داد و گفت:

- عجب! عجب! پس برکت رفته آقا جان. هیچ می‌دانی که من هنوز رنگ شهر را ندیده‌ام؟

مدیر گفت:

- خوش به سعادت شما. تو شهر پیرمردها را متقاعد می‌کنند میرزاعمو. نقل آن یارو است که...

میرزا عمو سر عصا را به شانه دیگرش تکیه داد و به تندی گفت:

- حالا دیگر کهنه شده دل آزار؟ پسره‌ی بی‌چشم و رو! چشمت که افتاد به همکار تازه، حالا برای من کرکری می‌خوانی؟ ما که مکتبخانه‌داری می‌کردیم این را هم بلد بودیم که بچه‌های مردم را روی همین زمین نگه داریم. اما تو بگو کدام یکی از این بچه‌های مدرسه‌ات تو ده بند می‌شود؟ خدا عاقبت‌شان را به خیر کند آقاجان! و تازه اگر مکتبخانه‌ی من نبود و این همه جانی که پای بچه‌ها می‌کنم، کدام پدرسوخته‌ای تو را می‌کرد مدیر مدرسه؟

مدیر گفت:

- میرزا عمو چرا بهت برخورد؟ اوقاتت تلخ است که معلم به این خوبی برامان فرستاده‌اند؟ من غرضی نداشتم. می‌خواستم بگویم تو شهر برای امثال شما احترام قایلند. دیگر ازتان کار نمی‌خواهند. شما، به این سن و سال، براتان سخت است که هر روز درس بدهید. نقل آن یارو است که...

کدخدا نقلش را برید که:

- آره خان‌عمو، غرضی نداشت.

- می‌دانستید که میرزاعمو هنوز ماشین سوار نشده؟

این را برادر وسطی مدیر گفت. و پیرمرد در جوابش براق شد که:

- آره آقاجان! به خصوص از وقتی این پسره‌ی بی‌نماز ماشین خریده. با این باری قراضه‌اش.

که جماعت خندید و من به صرافت افتادم که «پس با ماشین این بابا اومدی ده! لابد دستش به دهنشم می‌رسه، که شوفر نیگه می‌داره. اینم که عموش. پس مدیر واسه‌ی خودش دار و دسته‌ای داره.» و برادر مدیر داشت می‌گفت: «...اگر همین قراضه نبود تا حالا چغندر همه‌تان گندیده بود.»

و مدیر گفت:

- نمازش را می‌خواند میرزاعمو، من شاهدم.

پیرمرد گفت:

- شهادت تو به درد بابات هم نخورد. خدا باید شاهد باشد آقاجان.

و عصا را از این شانه به آن شانه کرد و بعد خیره نگاهی کرد به برادر مدیر؛ و به لهجه‌ی محلی جمله‌ی کوتاهی گفت که جمع به شدت خندید و من چیزی نفهمیدم. و هنوز دنباله‌ی خنده نخوابیده بود که چای آوردند. و میرزا برنداشت. در استکان‌ها شستی لب طلایی؛ و نعلبکی‌هایی با عکس زنی در میان. یکی دو دقیقه سکوت شد که در آن چای‌ها را سرکشیدند و بعد چپق سربنه‌ها آتش شد و سیگار کدخدا. و دود توتون که بالای چراغ تنوره بست؛ بلند و خطاب به هیچ کس گفتم:

- مثل این که صحبت از تراکتوری چیزی بود؟...

سربنه‌ای که چپق را آتش کرده بود به جمله داداش به دست بغل دستی گفت:

- بله قربان! یک فرسخی ما یه آبادی هست به اسم امیرآباد. سمت نسا. اربابی است قربان. مالک رفته فصل خرمن تمام نشده تراکتور آورده. که هم زمین خودشان را شخم می‌کند قربان، هم به دیگران اجاره می‌دهد. ساعتی دوازده تومن. درست که کارشان خیلی پیش است قربان، و هنوز باران اول نیفتاده کار شخم امیرآباد دارد سر می‌آید؛ اما عیب کار این جا است قربان که تراکتور مرز و سامان نمی‌شناسد. شوفرش هم که غریبه است قربان. وقتی این طور شد تکلیف روشن است. مرز و سامان مردم به هم می‌خورد قربان. و دعوا می‌شود. دیروز اهل محل ریخته‌اند تراکتور را وسط مرزعه درب و داغان کرده‌اند قربان...

و دنباله‌ی کلامش در حمله‌ی سرفه قطع شد. سربنه‌ی دوم چپق را خالی کرد توی زیرسیگاری و افزود:

- شوفره هم حالش خوب نیست. چوب تو گرده‌اش خورده و زمین‌گیرش کرده.

و کدخدا افزود:

- بدبختی است دیگر. الان یک دسته ژاندارم آن جا است. باید ده دوازده نفر بروند حبس. وقتی کدخدا بی‌عرضه بود این جور می‌شود دیگر.

مدیر، شرق، دستی روی زانویش زد و گفت:

- این‌ها همه‌اش نقل بی‌سوادی است. وحشی‌ها هنوز مدرسه نداردند. هفت تا از بچه‌های اعیانشان می‌آیند مدرسه‌ی ما. از این همه راه؛ و تو بر بیابان. نقل آن یارو است که سر سفره‌اش نان نبود می‌فرستاد دنبال پیاز.

سربنه‌ی سوم چپق را از بغل دستی گرفت و گفت:

- پدرآمرزیده تو که سواد داری و مدیر مدرسه هم هستی، اگر گاو همسایه افتاد تو یوجه‌ات چه کار می کنی؟

- هیچ چی، می‌زنمش. هی می‌کنمش تا برود بیرون. دیگر دعوا ندارد.

- خوب پدر آمرزیده! آن‌ها هم همین کار را کرده‌اند دیگر. رفته‌اند بیرونش کنند. هی ها کرده‌اند، هوار زده‌اند؛ اما چه فایده؟ گاو که نبوده پدرآمرزیده! جاندار که نبوده تا زبان آدم سرش بشود. تراکتور بوده و زبان نفهم. شوفرش هم که غریبه بوده. نوکر روزی ده پانزده تومن مزدی که می‌گیرد، و لابد کله‌شقی هم کرده. خوب دعوا شده دیگر، پدر آمرزیده! تو دعوا هم که حلوا پخش نمی‌کنند. این چیزها برای ما مثل روز روشن است. تو آقای مدیر، الف را می‌شناسی، ماهم دردسر آب و ملک را، ملا هم قرآن را. مگر نه میرزا عمو؟

حسابی حرف زد. از آن‌ها بود که توی شهرها به درد دلالی می‌خوردند یا پادوی انتخابات. مناسب هر مطلبی، بلد بود دستش را چه جور تکان بدهد و کجای کلام را بکشد و کجا تند بگذرد. حرفش که تمام شد، چپق خالی را داد به دست سربنه‌ی وسطی که سرش را برای حرف‌های دو همکار دیگرش تکان می‌داد و چیزی زیر لب می‌گفت. برادر کوچک مدیر در تمام این مدت ساکت بود و سرش پایین افتاده، مدام با گل قالی بازی می‌کرد. انگار که ما همه خواستگارهای اوییم. اما همکار پیرمان یک بار دیگر دوشش را از سر عصا برداشت و همان طور که چشم به پنبه‌ی گر گرفته‌ی توری چراغ دوخته بود، شمرده و خطبه‌وار گفت:

- سواد کدام است آقاجان! آخرالزمان شده دیگر. این هم علاماتش. تا وقتی این ماشین‌ها روی زمین می‌رفتند و با مخلوق زیر زمین کاری نداشتند، خوب، یک حرفی بود آقاجان! یک چیزی بود. اما امان از وقتی که نیششان را به زمین بند کند! باور کنید آقا جان! مگر چرا سر قوم عاد و ثمود بلا نازل شد؟ هان؟ این که دیگر گفته‌ی قرآن است آقا جان! آن قدر فسق و فجور کردند که مخلوق زیر زمین هم از دستشان به عذاب آمد. آن قدر بچه‌های ولدالزنا تو زمین دفن کردند که نفرینشان کرد. آن وقت یک تکان آقاجان، و دیگر سنگ روی سنگ بند نشد. حالا داستان ماست. خدا نیاورد آن روزی را که مخلوق زیر زمین از دست این ماشین‌ها آتشی به عذاب بیایند! زبانم لال آقاجان!

و حرفش تمام شد، چنان خودش را روی نوک عصایش انداخت که در دل گفتم «الان دوشش سولاخ می‌شه» در این مدت برادر وسطی مدیر ته مانده‌ی چایش را سر کشید و گفت:

- اگر من جای مالک امیرآباد بودم، یک امساله زمین همه‌شان را مجانی شخم می‌زدم. مال همه‌ی اهل آبادی را. کار راه دارد. اول دانه بپاش ، بعد کمین کن. آن وقت این جور اختلافات اصلاً پیش نمی‌آمد. وقتی من دارم و همسایه‌ام ندارد که ساعتی ده دوازده تومن مزد تراکتور بدهد، البته که حسودش‌اش می‌شود. هزاری هم که شوفرش مرز و سامان اهل محل را بشناسد، فرقی نمی‌کند. حرف در این است که چرا تو داری و من ندارم. چرا راه دور برویم؟ همین باری قراضه‌ی من، به قول میرزا عمو، از روزی که خریدمش مردم دارند چشم و چارم را در می‌آورند. مرتب ماهی یک گوسفند قربانی می کنم، مگر نه خان داداش؟

- بگو ببینم پدرآمرزیده! چغندر کدام یکی از اهل آبادی را مجانی بردی کارخانه؟

- چرا بابا، ای والله! مال مرا که برد. مال بیشتر قوم و خیش ها را برد. برادری به جا، اما حقش را باید گفت.

این مدیر در جواب سربنه‌ی سوم گفت که براق شده بود و زل زل برادرش را می پایید. و همین جای بحث بودیم که سگ، پارسی کرد و صدای در بلند شد. و بعد گرپ... و سگ خاموش شد. و بعد تارق و تورق کفش‌های نعل‌دار. و مباشر وارد شد. با همان دو نفر که عصر بساط سفر مرا به دوش کشیده بودند. غیر از میرزا عمو همه بلند شدیم و مباشر آمد طرف چپ من نشست و همراهانش همان دم در وا رفتند. باز چای آوردند و چپق‌های دیگر آتش شد و مدیر برخاست و چمدان دسته‌دار رادیو را پیچیده در کیسه‌ای سفید، آورد و جلوی مباشر گذاست. باتری رادیو یک قوطی مقوایی یک وجبی بود، با سی چهل تایی قوه‌های کوچک که در آن چیده شده بود، و سیم‌کشی کرده و سرش به یک ورقه‌ی نایلون پوشیده، و همه‌ی بساط با کمربند مردانه‌ای روی سر رادیو بسته بود. و هم چو که مباشر دستش به پیچ رادیو رسید، صدایش درآمد. چند لحظه‌ای اعلان روغن نباتی بود و صابون و ساعت مچی و خمیردندان و بیسکویت ، و بعد صدای مارش در اومد و بعد اخبار داخله و خارجه. از بمب اتم گفت و از جایزه بردن سگ دوک آو فلان در «کاپری»، و بعد از نی که در سنگاپور به تماشای یک فیلم چینی آن قدر خندید تا مرده؛ و بعد از جلسه‌ی هیأت دولت و تصمیم به ترمیم کابینه و بعد از تعرفه‌ی گمرکی ماشین‌های کشاورزی و بعد از اعلامیه‌ی دولت خطاب به عشایر جنوب که «دیگر دوران هرج و مرج گذشته...» و الخ. و بعد از اخبار زلزله و جمع‌آوری اعانه برای زلزله‌زدگان و بعد از ورود رئیس‌جمهور فلان مملکت و بعد از برندگان بلیت‌های بخت‌آزمایی... که مباشر پیچش را بست. و موضوع صحبت مجلس را ازم پرسید. در دو سه جمله برایش گفتم. خندان دستی به صورتش کشید و پرسید:

- می‌دانید، ده است دیگر. نظر شما چیست؟

- من شهری‌ام. زیاد وارد این امور نیستم. اما فکر می‌کنم اگر شوفرشان محلی بود، این دعوا راه نمی‌افتاد. مثلاً همین اخوی آقای مدیر، که اسم شریفشان را نمی‌دانم. پیشنهاد خوبی هم پیش پای شما می کرد...

کدخدا حرفم را برید که:

- ده بدبختی همین جا است دیگر. توی آبادیشان یک راننده هم ندارند.

سربنه‌ی اولی چپق را رد کرد به بغل دستی‌اش و گفت:

- نخیر قربان! مساله را باید حل کرد قربان! رادیو می‌گفت که کارخانه ساعتی، نه قربان، دقیقه‌ای یک تراکتور بیرون می‌دهد. اما گاو سالی یکی می‌زاید. همین است قربان که تاپاله‌اش هم عزیز است. اگر قرار باشد جای گاو، دهات پر بشود از تراکتور...

برادر وسطی مدیر، قش قش خندید و رو به من گفت:

- من شاگرد شما عین‌الله.

و بعد رو کرد به سربنه و گفت :

- خیال کرده‌ای همه‌ی آن تراکتورها می‌آید این جا؟ که تو حالا وحشت ورزوها برت داشته؟ سرتاسر این مملکت همه‌اش دوهزار تا تراکتور هم نیست. اصلاً مگر خیال می‌کنی ما چندتا ده داریم؟ هان خان داداش؟

مدیر گفت:

- نمی‌دانم. باید صد هزار تا باشد.

گفتم:

- نه. آمار سال ۳۵ می‌گوید پنجاه و دو سه هزار تا.

برادر مدیر گفت:

- بفرما. پنجاه هزار تا آبادی و همه‌اش دو هزار تا تراکتور. همین است که تراکتور انگشت نماست. و هر که هم که دارد همین طور است. انگشت نما هم که شدی مردم بهت حسادت می‌کنند. این است که من می‌گویم یک امساله باید زمین همه را مجانی شخم می‌کردند.

مباشر گفت:

- می‌دانیا. عین‌الله خان درست می‌گوید. اما مزدش را از کجا بیاوردند؟ نفت سیاهش را که می‌دهد؟ می‌دانیا. این روزها کسی به فکر کسی نیست، اگر عیب و علتی کرد و یدک می‌خواست چه؟

عین‌الله گفت:

- معلوم است، خان. بزرگانی کردن خرج دارد. من با این کامیون چه قدر چغندر مجانی برده باشم خوب است؟

سربنه‌ی سوم گفت:

- پدر آمرزیده! تو هم که همین جوری پسه‌ی کامیونت را می زنی تو سر ما.

سربنه‌ی اول گفت :

- ما نفهمیدیم قربان، عاقبت تکلیف ورزوها چه می‌شود؟

برادر مدیر گفت:

- این که عزا ندارد بابا! ورزوها را می‌فروشیم قسط تراکتور می‌دهیم. و فقط ماده گاو نگه می‌داریم. اگر کار مزرعه ماشینی بشود تو هر دهی فقط پنج تا، نه، دو تا ورزو برای تخم‌کشی کافی است. باقی‌شان را می‌کشیم و می‌خوریم. الان سرتاسر سال تو این ده، بیست تا گاو هم خورده نمی‌شود. این است که مردم مریض‌اند.

میرزا عمو گفت:

- چه می‌گویی پسرجان؟! مردان خدا حیوانی نمی‌خورند. آدمی‌زاده آه است و دم. نه قبرستان مخلوق خدا. برو اعتقادت را درست کن پسر. این حرف‌های رادیو و روزنامه را تو دیگر نزن.

سربنه‌ی اول گفت:

- همچه معلوم است قربان که آقای مدیر هوس تراکتور خریدن کرده. تقصیر از مباشر است که رفت دنبال آسیاب آتشی. حالا قربان باید برویم ورزوهامان را بکشیم و مزد تراکتور بدهیم.

و برادر مدیر گفت:

- می‌بینی خان داداش؟ همان است که من گفتم. مسأله در این است که چرا تو داری من ندارم. چشم و چار آدم را در می‌آورند.

و مدیر برای این که حرف را برگردانده باشد رو کرد به من و گفت:

- شما شهر که بودید آقا را ندیدید؟

خواستم بپرسم آقا که باشند که یاد گفته‌ی درویش افتادم و گفتم:

- بله! ذکر خیرشان بود. اما من خدمتشان نرسیدم.

- می‌دانید که ایشان به فرهنگ خیلی علاقه دارند، تو وزارتخانه هم درس دارند. زمان تحصیل، هم کلاس وزیر فرهنگ بوده‌اند.

گفتم:

- لابد این جا خدمت شان می‌رسیم، حیف شد.

بعد برای مباشر قلیان آوردند. و مدیر برخاست و رفت بیرون. آتش سرقلیان از هیزم مو بود، با ساقه‌های باریک و سیاه. مباشر قلیانش را به زحمت دودی کرد و زیر لب طوری که فقط من بشنوم، گفت:

- می‌دانید، یارو عیبی نکرده. اگر رضایت بدهد خسارت تراکتور آن قدرها نیست. می‌دانید! دهاتی جماعت چه می‌فهمد تراکتور از کجا عیب می‌کند؟ چماق‌هایشان را کشیده‌اند به هوای در و پیکرش می‌دانید، فقط یک خرده قرش کرده‌اند...

و بعد سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت :

- می‌دانید! برای این که مدیر خیال برش ندارد من تعارفی نکردم، و گرنه می‌دانید! تو قلعه‌ی اربابی جا مناسبتر است. عصری با بی‌بی صحبت کردم. اتاق سر دروازه را براتان خالی کنند.

- ممنون. فکر می‌کنم تو مدرسه به بچه‌ها نزدیکترم. بعد هم هر جای ده که باشم زیر سایه‌ی بی‌بی‌ام.

و همین وقت بود که سفره آوردند. آن دو نفر همراه مباشر که تا کنون دم در کز کرده بودند، برخاستند. برادر کوچک مدیر هم کمک می کرد. و سفره را گستردند. نان‌های لواش دور تا دور، پنیر خیکی و مربای انجیر و کاسه‌های دوغ قرینه‌ی هم، و جلوی هر کسی، در پیاله‌ای چینی، آب گوشت، و یک ظرف بزرگ خوراک مرغ جلوی روی میرزا عمو و من و مباشر، و برنج وسط سفره در یک سینی بزرگ برنجی، و کاسه‌های چینی خورش آلو در اطرافش. سفره‌ای عین باغچه‌ای، و پر از گل‌های خوراکی. دو سه نفر بسم‌الله گفتند و میرزا عمو دعایی خواند و بعد یک تکه نان را برداشت و بویید و آهسته گفت:

- ای برکت خدا! من چه قدر تو را دوست دارم!

و بعد نان را گذاشت زمین و برای خودش برنج کشید و ساکت شروع کردیم به خوردن. چنان جدی و سر به کار خود فرو برده که انگار جلسه‌ی امتحان است. یا سر صف نماز جماعت نشسته‌ایم.





و از فردا صبح کار مدرسه. وضع کارم بد نیست. شش روز صبح‌ها، هجده ساعت در هفته. بچه‌های چهارم و پنجم عصرها می‌روند کمک پدرها به علف‌چینی یا شخم یا کار در باغستان. سرشاخه‌های زیادی را حالا می‌زنند، قبل از آمدن سرما. شاگردهای دو کلاسم یکی هشت، یکی ده نفر. در یک کلاس، و همه پسر. دخترها از سوم بالاتر نمی‌آیند، تازه به ندرت. لابد پشت بندش را توی خانه می‌گیرند. یا پیش زن میرزاعمو که هنوز ته بساطی از یک مکتبخانه‌ی دخترانه را اداره می‌کند. و اصلاً دخترها روی هم هفده تا هستند. در مدرسه‌ای که همه‌اش پنجاه و نه تا شاگرد دارد. و اکبر مبصر کلاس است. زیاد باهوش نیست اما کاری است و غیرتی. و هم مسئولیت می‌فهمد. یعنی چون درشت‌ترین هیکل کلاس را دارد؟ شاید هم چون پدرش مرده و بزرگترین فرزند خانواده است.

همان روز اول درس، سوم را تعطیل کردم که بچه‌ها برویم اتاق مرا درست کنیم. و رفتیم. مادر اکبر هم آمده بود. با یک دسته موی سیاه توی پیشانی، و یک پاچین ریش ریش، و یک سکه‌ی نقره به سینه‌ی چپ کلیجه‌اش آویزان. و پستان‌هایی هنوز برجسته. بیست و شش سال بیشتر نداشت، یا نمی‌نمود. فکر کردم اول جوونی و بیوگی! صورتش چنان قرمز بود که انگار الان از پای تنور برخاسته، و مژه‌هایش بفهمی نفهمی سوخته. اما چشم‌هایش به قدری درشت که اگر دماغش خوره هم داشت، نمی‌دیدی. با یک دست لباس شهری و مختصری بزک، یکی از زن‌های قرتی بود گوشه‌ی یک مجلس حسابی... اما او دیگر چرا آمده بود؟ همین را از اکبر پرسیدم. گفت:

- آقای مدیر گفت، آقا!

و دسته‌جمعی رفتیم سراغ اتاق. نیم ساعته خالی‌اش کردیم. و روفتیم، یعنی اکبر روفت. و مادرش اندود را در لاوک چوبی بزرگی آب انداخت، دوغ مانندی. که اول بچه‌ها با آن شروع کردند به کثافت‌کاری. که دیدم فایده ندارد. حالا دیگر بچه‌ها زیادی بودند. یعنی همین قدر کاردستی بسشان بود. این بود که مرخصشان کردم و خودم جاروی فراشی را برداشتم و مشغول شدم. زنک ایستاده بود و تماشا می‌کرد. داد می‌زد که خجالت می‌کشد دخالت کند. یک طرف اتاق که اندود شد، دیدم بازوهایم درد گرفته. آمدم پایین. زنک درآمد که:

- این کار زن‌هاست آقا! اصلاً رفت و روب مدرسه با من است.

- یعنی تو... پس فراش مدرسه هم هستی؟

بی این که جوابی بدهد. جارو را توی لاوک برداشت و رفت روی نیمکت و با شلختگی تمام، و بعد پایین آمد. لاوک را برداشت و گذاشت روی نیمکت و از نو. و حالا من تماشا می‌کردم. دامن پیراهن نیم تنه‌اش با هر حرکت دست می‌رفت بالا، و پهلو و تیره‌ی پشتش نمایان می‌شد، گاهی از راست و گاهی از چپ. که دور زدم و حالا تا بالای نافش را هم می‌دیدم، گود نشسته و سفید. پرسیدم:

- چرا شوهر نمی‌کنی؟

همان طور که طاق را می‌اندود گفت:

- هنوز سال آن خدابیامرز نگذشته...

و پس از لحظه‌ای:

- این توله‌سگ‌ها بدجوری پا گیرند.

دو تا از بچه‌هایش توی اتاق می‌پلکیدند. آب‌نباتی به دست هر کدامشان دادم و پرسیدم:

- چند تا بچه داری؟

گفت:

- غیر از غلامتان اکبر، یک دختر هم دارم.این دو تا توله سگ هم که هستند.

یکیشان سه چهار ساله بود و دیگری کون‌خیزه می‌کرد. یک آبنبات دیگر به بزرگ تره دادم که کوچک تره را بغل کرد و فرستادمشان دنبال نخود سیاه.

و پرسیدم:

- شوهرت چش شد که مرد؟

- خدا عالم است آقا! شب درد کرد، صبح مرد. گفتند تناسش اوسیده.

-اوسیده؟ یعنی چه؟

یک لحظه ایستاد و نگاهی به من کرد و لبخندی، و بعد گفت:

- چه می‌دانم. یعنی افتاده. پاره شده...

و دوباره شروع کرد. که رفتم جلو، و دست از روی تیره‌ی پشتش رفت بالا. و بعد گشت، تا زیر بغلش که تر بود.که یک مرتبه ایستاد و:

- آقا گناه دارد. جواب آن خدا بیامرز را که می‌دهد؟

که دست دیگرم از نافش رفت بالا، تا آن بالاها. بر گرمای خیس گذرگاه میان دو پستان. که خودش را کشید عقب. جوری که بادست دیگر از پشت نگرفته بودمش، افتاده بود. گفتم:

- جواب آن مرحوم با من، نان این یتیمچه‌ها را که می‌دهد؟

- برادر شوهرم آقا! خدا سایه‌اش را از سرمان کم نکند. ده نکنید آقا...

و تقلای دیگر. که من رها نکردم، به جایش گفتم:

- خیال می کنی تو این ده کسی نانخور زیادی می خواهد؟ یعنی کدخدا می‌آید تو را بگیرد؟

- روزی‌رسان خداست آقا! ده ول کنید. اگر بفهمند بد می‌شود.

که رها کردم. نگاهی با تعجب به لاوک انداخت و بعد دستی به ناف خودش کشید که خط حاملی خامه‌ای رنگ، از اندود روی شکمش ماند. و گفت:

- این کارها عیب است آقا! چه کارها بلدید شما شهری‌ها.

- تا تو باشی جلوی یک شهری این جوری لباس نپوشی.

نگاهی به لوندی کرد و گفت :

- مرسوم ما همین است آقا! دهاتی‌ها که چشم‌عیب نیستند.

از حاضر جوابی‌اش خوشم آمد. یعنی که اثر رفت و آمد به مدرسه؟

به هر صورتی برای آن روز بس بود. آمدم بیرون اکبر را صدا کردم که او هم کمکی بکند، تا ظهر اتاق را اندودند. بعد قرار مداری با مادر اکبر که نان و ماست و... هر روزم را برساند. سه تومن گذاشتم کف دستش و گفتم:

- بس است؟

با چشم حرف می‌زدند که کم است. سکوت را شکستم و رو به هردوی آن‌ها گفتم:

- بیش تر از این از پیشم نمی‌رود. بعدش هم کارم که یکی دو روز نیست...

که سرهای هردوشان افتاد پایین و گفتم:

- ...به شرط این که شیرت ترش نشود.اتاق هم روزی یک دفعه جارو بشود. و آهسته افزودم:

- برای بچه گوشت بیشتر بخر.

و وقتی رفتند روی تخت سفری دراز کشیدم. و به فکر فرو رفتم؛ چرا هیچ مقاومتی نکرد. پیدا بود که ده روز دیگر آبمان در یک جوی خواهد رفت. شنیده بودم که در کناره‌ی خلیج، زن را به صد تومن می‌فروشند یا در اطراف زابل با غریبه‌ها، زن‌ها دامن را می کشند روی صورتشان که آسمان نبیند؛ و هرجای دیگر و رسمی دیگر. اما این جا تازه‌وارد بودم و هنوز ادب محل را نمی‌شناختم.

و دراز کشیده بر تخت، هنوز خستگی بازوهایم را در می کردم که اکبر، با سفره‌ای نان و پنیری و سرشیری رسید. که ناهار خوردم و بلند شدم تا بساط ریش‌تراشی و دندان‌شویی و این خرده‌ریزها را مرتب کنم. که «اهه»... نصف قوطی کرم بعد از ریش‌تراشی خالی بود!... اولین چیزی از بساط تو آدم شهری که به درد دهاتی جماعت می خورد! مثلا آمده‌ای بچه‌هاشان را درس بدهی. و این اولین درس! که چگونه خودتان را بزک کنید!... حتماً همان روز صبح که در خانه‌ی مدیر ریش دو روزه را می‌تراشیدم و بساطم یک دو ساعتی باز ماند، یکی کش رفت... یعنی که؟ کدامشان؟ از خودش گذشته. پیدا بود که ریشش را ماشین می‌کند. از زنش هم که... گرچه ندیدمش؛ ولی نه. کار یکی از بچه‌هاست.

اما کدامشان؛ و فکرم رفت دنبال دخترک دوازده سیزده ساله‌ای که پیراهن بلند شهری داشت، سرش باز بود و پستان‌هایش داشت می‌رسید، و بعد از نماز صبح قرائت قرآنش را پیش باباش درست می‌کرد، ... اما شاید او هم نبود.

خواستم مقصر دیگری پیدا کنم که دیدم فایده ندارد. مقصر خود من بودم که چنین چیزی در بساط داشتم. «اگه زن بودی و کیف دستی‌ات پر بود از پودر و ماتیک، اونوخت چی؟» اما تماشا داره وقتی زن‌ها بیان به معلمی دهات. و یک دفعه به کلم زد که اصلاً چرا ریش بتراشی؟ «واسه کی چسان فسان کنی؟ اونم تو این ده؟ واسه‌ی مادر اکبر؟ با اون جوونی پای تنور سوخته‌اش؟ او که داد می‌زد به هر چیزی از یه مرد راضیه.» تصمیم گرفتم ریشم را رها کنم. اصلاً همه‌ی این کارها یعنی چه؟ یعنی تمدن؟ یا ادای فرنگی؟ یا وسیله‌ی تشخص از دهاتی؟... که دیدم هر روزه چه حرکات احمقانه‌ای که نمی‌کنیم. بله! راحت، همه‌ی این قرتی‌بازی‌ها باشد برای شهر.

و با این تصمیم آمدم بیرون تا در مزارع اطراف ده با بوی پاییز دماغم را از گرد و غبار خانه تکانی بشویم.





دلتنگی، عصر یک روز از هفته‌ی چهارم شروع شد. دراز کشیده بر تخت سفری، داشتم کتابی ورق می‌زدم و به مزقان رادیو گوش می‌دادم که آمد. به این احساس عادت داشتم، اما جاهای دیگر هم کارهای هم سن و سال بودند و یک جوری با تنهایی کنار می‌آمدیم. درد دلی، پخت و پزی، یعنی کوفته‌ای که آش می‌شد. یا آشی که شفته، یا دعوایی یا شطرنجی. و بیشتر بازی با ورق. یا عرق‌خوری‌های خرکی از سر بطری؛ و میان سوز بیابان و سرمظهر قنات، یا پشت دیوار خرابه‌ای، یا دختری را پس و پناهی گیر آوردن و لمسی از نوک پستان تازه برآمده‌ای، یا تخمین کپل‌ها... و همین جورها. اما این جا چه کنم؟ با این مدیر که یک سر دارد و هزار سودا و هنوز چیزی به مکتب‌داری نیست؟ یا با این همکار پیر مافنگی با اعتقادات کلثوم‌ننه‌ایش؟. .. زندگی شبانه‌روزی دانشسرا امثال مرا جوری بار آورده که در محیطی ناآشنا با حرف و سخن‌های خودمان مرغ سرکنده را می‌مانیم. می‌خواهیم همه جا زندگی را به الگوی شبانه‌روزی درآوریم. هم‌خواب و خوراک بودن، کفش و لباس هم دیگر را عوضی پوشیدن، و دم به دم جلوی هم دیگر لخت شدن و از این خل‌بازی‌ها... اما این جا؟ بدی‌اش این است که هنوز نمی‌فهمم چه خبر است. اگر می‌فهمیدم باز حرفی بود. روابط مدیر و مباشر و بگومگوشان و این نیم‌چه دسته‌بندی که دارند، و من هنوز نرسیده علم و کتلش را دیده‌ام...

اگر حوصله‌اش را داشتم هر کدام موضوعی بود پرکنندهی یک سال تنهایی. ولی به من چه؟ گور پدرشان هم کرده. نه آبی دارم، نه ملکی؛ و نه اصلاً از زمین نان می‌خوردم. تا ابد هم که نمی‌خواهم بمانم. تازه مگر می‌گذارند؟ یک معلم سیار؛ عین پدرم. از این ده به آن ده. و همین بهتر که هنوز غریبه‌ام. اما نمی‌شود با این دهاتی‌ها کنار آمد. حتی با سگ‌هاشان. هفته‌ی پیش نزدیک بود یکیشان گردنم را بشکند، به جای این که پاچه‌ام را بگیرد. بی‌حیا!

نزدیکی‌های غروب بود. داشتم از بیابانگردی می‌آمدم. که از بالای دیوار بلند اولین خانه شروع کرد به مهمان‌نوازی. هارت و پورت، و چه صدایی! عین صدای گاو که با ضرب کوتاه تنظیم شده باشد. و هم صدایی فوری دسته‌ی سگ‌های ناپیدا که وحشتم گرفت. همان طور که نزدیک می‌شدم صدا کلفت‌تر می‌شد و کوتاه‌تر، و چاک دهان دریده‌تر و دندان‌ها نمایان‌تر و دم افراشته و پوزه به پنجه‌ها چسبیده و به حالت خیز. تا آخر که غیر از سفیدی حلقه‌ی دندان‌ها و سرخی چاله‌ی دهان، هیچ چیزش، پیدا نبود، حتی چشم‌ها، حتی چشم‌ها، حتی دم لابد افراشته‌اش. باور نمی‌کردم عرضه‌ی این را داشته باشد که از سر چنان بام بلندی بپرد. حسابی گنده بود. یک سگ گله. این بود که با همان قدم‌های سابق، راهم را دنبال کردم. به زحمت پای دیوار رسیده بودم که در زمینه‌ی هارت و هورت مقطع و خرخر مدام سگ، لب بام خش خشی صدا کرد، که جستم. اگر یک آن دیر کرده بودم گردنم زیر بار سنگینی خشمش شکسته بود. هنوز پشتم به دیوار نرسیده بود که سگ خورد زمین. گورپ! یک متر آن طرف‌تر. در دسترس من هیچ سنگ و کلوخی نبود. به کله‌ام زد که پشت به دیوار می‌دهم و با نوک پوتین می‌رانمش. که نصرالله رسید. نفس‌زنان و فحش‌برلب و سگ جست. دم لای پای و سر به زیر. و تپید توی راه آبی که زیر دیوار مقابل بود.

- چرا چوب به دست نمی‌گیرید؟

تا نصرالله خرش را صدا کند که عقب مانده بود، پیشانی‌ام را با آستین پاک کردم و گفتم:

- مگر همه‌اش چند تا سگ دارید؟ دو روز دیگر با همه‌شان آشنام.

و در دل افزودم «و حتی منم بوی ده گرفتم.»

- نه لازم است. خیلی بی حیاند.

و داشت می‌رفت که پرسیدم:

- گنج در چه حال است؟

جوابی نداد. لبخندی زد و رفت دنبال خرش که کود بار داشت. پشتم را تکاندم و نگاهی به سر بام کردم و یخ کرده راه افتادم. نصرالله را همان عصری شناخته بودم. میانه سال بود و میانه قد. با دست‌های بزرگ و مچ باریک و حلقه‌ی آفتاب‌سوختگی روی پیشانی و ته گردن. و چشم‌های ریز و گود، یک دهاتی کامل.

پایین ده در حدود آخر مزارع تپه‌ای بود و کسی پایش می‌پلکید و دو تا خر می‌چریدند. نزدیک شده بودم و سلام و علیکی، و او یک گوشه‌ی تپه را سوراخ کرده بود و از دالان نامرتب و کوتاهی در شکم تپه زده بود، خاک سبز پوکی را بیرون می‌کشید و سرند می‌کرد. خرده‌استخوان و تیله شکسته‌ها را می‌گرفت و کود را دسته می‌کرد تا بار کند. و بعد پرسیده بودم دنبال گنج می‌گردد؟ و او گفته بود:

- همین خاک پوکش برای ما گنج است، باقیش مال آن‌هایی که گنجنامه دارند.

و بعد گفته بود که هر یک بار کود را عوض دو تا نان سر مزرعه‌ی این و آن خالی می‌کند. و بعد بهش خداقوتی گفته بودم و رفته بودم و آخرین کوشش برای رستن را در تن بی‌رطوبت ساقه‌ی زرد تیغ‌ها و شیرانگن‌ها و اسفندانه‌ها معاینه کرده بودم که سمج‌ترین بته‌های صحرایی‌اند. و بعد از تپه رفته بودم بالا و غربتم را میان تیله‌شکسته‌هایی جسته بودم که از خاک نیش زده بود. و بعد در جست و جوی نقش و نگاری از ظرفی که روزگاری در آن لقمه‌ی محبتی از این خانه به آن خانه می‌رفته، تیله‌های لعابدار را سر هم کرده بودم. و بعد به زمان‌هایی اندیشیده بودم که آبادی جای این تپه بوده. اما نه مدرسه‌ای داشته و نه معلمی برایش می‌آمده. و بعد لابد سر راه ایلغاری کن فیکون شده یا به زلزله‌ای فرو ریخته یا وبا همه‌شان را درو کرده یا قنات خشک شده و گریخته‌اند یا دعوای شیعه و سنی یا حیدری و نعمتی خسته‌شان کرده و کوچشان داده... و بعد به کله‌ام زد که مخفیانه بروم و یکی دو تا گمانه بزنم و آمدیم بخت یاری کرد و گنجی از دم کلنگ درآمد. یا خبری از تمدن گذشته‌ای. و بعد خنده‌ام گرفته بود که این نصرالله چه به راحتی ماده‌ی خام همه‌ی باستان‌شناسی‌ها و شرق‌شناسی‌ها را پای گندم و یونجه‌ی این و آن می‌پاشد و از آن دکان «لوور» و «ارمیتاژ» و «بریتیش موزیوم» را انباشته و همه‌ی بحث‌ها و کتاب‌ها و دانشگاه‌های عالم را نان می‌دهد.

نشخوار قضایای هفته‌ی پیش به این جا کشیده بود که نمی‌دانم چرا یک مرتبه یاد درویش افتادم، و از جا جستم. شلواری به پا و کتی به دوش، و زدم بیرون. وقتی کتاب ورق می‌زدم و خستگی سگ دوهای صبح را در می‌کردم، مدرسه تعطیل شده بود و حالا سوت و کور بود. از نو، درست خود قبرستان، استحاله‌ی متناوب روزانه. از مدرسه به قبرستان و به عکس. اما پیرزنی با پاچین دراز و سیاه، فرت و فرت جارو می‌کرد. مثلاً حیاط را. و اصلاً محلم نگذاشت. اول خیال کردم، لابد هنوز آقا معلم تازه را نمی‌شناسد. ولی یک مرتبه به صرافت افتادم که باید نذر داشته باشد. اطراف ساوه دیده بودم که پیرزن‌ها چنین نذری می‌کنند. در دل از او پرسیدم «پیرزن از خضر چه می‌خواهی؟ عمر نوح؟ و توی این ده کوره؟»

و آمدم بیرون. هنوز نمی‌دانستم مسجد کدام طرف است. ولی وسط یک شهر گل و گشاد که گیر نکرده بودم با مزاحمت تاکسی‌ها و انگ اسم و رسم کوچه‌ها و راهنمایی پاسبان‌ها و بی‌محلی مردم... این جا دهی بود با یک کوچه‌ی اصلی، لب جو، و سه چهار تا کوچه‌ی فرعی و ده تایی پس کوچه. و می‌دانستم که اگر آب بخوری فوراً همه با خبر می‌شوند. «نکنه قضیه‌ی زنیکه به این زودی پخش شده باشه؟» که یکی سلام کرد. و با هن و تلپ. که خیالم راحت شد. نشانی مسجد را از او پرسیدم. افتاد دنبالم تا راهنمایی کند. جوانکی بود کوسه و مردنی و ادای پیرمردها را در می‌آورد. لباس دوختهی بازار شهر به بر داشت و شاپوی حصیری به سر، و قوز کرده راه می‌رفت و تسبیح سیاه صددانه به دست داشت.

پرسیدم:

- اسم شریف آقا؟

اسمش فضل‌الله بود. مدیر هم رحمت‌الله بود. و برادرش عین‌الله. و آن که گنج تپه را به صورت کود می‌فروخت نصرالله. جاهای دیگر با کمندعلی و غیب‌علی و بمان‌علی و قبله‌علی آشنایی داشتم. یا با خداداد و خدامراد. یا با رجب و رمضان. و همین جور... اما به هر صورت آن جاها دهات بزرگی بود با این جور اسم‌ها. اما این جا! ده به این کوچکی و چنین پر از صفات و نعمات الهی؟! که خنده‌ام گرفت یارو خیال کرد به او خندیدم یا به اسمش که شروع کرد به تسبیح انداختن یعنی که دمق شد. ناچار قضیه‌ای ساختم که رفیقی داشتم هم اسم او که چه قدر شوخ بود و چه لوده... و داشتم سوار قصه‌ام می‌شدم که فضل‌الله نه گذاشت و نه برداشت و در گوشم گفت:

- شما تو بساطتون قرص کمر ندارید؟

- بله؟

این را که گفتم تازه فهمیدم واقعاً چه می‌خواهد. عجیب و بد. کرم صورت، تراکتور، تیغ خودتراش و حالا قرص کمر. نباید بی‌ارتباط باشند. به خصوص با آقای معلم تازه‌رسیده از شهر که رادیو می‌گوید بهشت شده. خواستم شارت و شورت کنم و ادای کلاس در بیاورم. دیدم چرا؟ شاید می‌خواهد تفریح کند. «تو هم تفریح کن.» و گفتم:

- مگر اوضاع پایین تنه‌ات خراب است؟

تسبیحش را به سرعت برگرداند و صورتش به خنده وا رفت و گفت:

- لطفاً ببینید دهن ما بو نمی‌دهد؟

و صورتش را جلو آورد و دهانش را باز کرد. دندان‌هایش سالم بود و نفسش بوی کشمش می‌داد. همین را بهش گفتم. گفت:

- راستش این خانم سرهنگ رس ما را کشید، آهکمان کرد. همه‌اش هم می‌گفت دهنمان بو می‌دهد... و قش قش خندید. پیدا بود که رسش را کشیده‌اند. ولی خانم سرهنگ که بود دیگر؟ پرسیدم. گفت:

- راستش ماه پیش از خدمت برگشته‌ایم. این آخری مصدرشان بودیم. از شما چه پنهان حالا برامان زن خواسته‌اند. می‌ترسیم آبروریزی کنیم. راستش جناب سرهنگ همیشه قرص داشت...

حرفش را بریدم که:

- نکند جناب سرهنگ خیال کرده...

و به ریش کوسه‌اش اشاره کردم. باز قش قش خندید و گفت:

- از شما چه پنهان همه خیال می‌کردند ما خواجه‌ایم.

- خوب چرا از جناب سرهنگ کش نرفتی؟

- نفرمایید آقا! راستش از دزدی خوشمان نمی‌آید.

- فقط کش رفتن قرص کمر دزدی است؟

که باز قش قش خندید و من دیدم که دلتنگی را با او هم می‌شود فراموش کرد. اما بیش از این حالش را نداشتم. می‌خواستم با یکی، دو کلمه حرف حساب بزنم. ناچار قرار و مداری برای روز بعد، و تپیدم توی مسجد. پیدا بود که نان و آبش مرتب است. و گر نه آن وقت روز در کوچه تسبیح نمی‌انداخت و خیال نمی‌کرد که هر از شهر رسیده‌ای یک جناب سرهنگ است با یک قوطی حب قوه‌ی باه... فریاد درویش از ته تاریکی شبستان مسجد بلند شد.

- یا حق آقا معلم!

درخت توتی و جوی خشکی، که از چاله‌ای می‌گذشت. حوضی بالقوه برای وضو. و لجن ته چاله خشکیده برداشته. و بعد ردیف طاق‌نماها دو سمت مسجد. و رو به رو، سه تا در کوتاه و دو لته و بی شیشه، هر کدام دهانی به تاریکی شبستان. و هیچ سر و صدایی. از در وسطی رفتم تو. اندکی مکث، تا چشم‌ها عادت کند. بعد تیرهای سقف، قطور و تیره به دود، با پیسه‌ی خاکی رنگ و کبره مانند لانه‌های موریانه. ستون‌ها پهن و کاه‌گلی و محراب لخت. و گردسوزی از سقف آویخته. از آن قدیمی‌ها که دکان می‌آویختند... بوی حشیش را شنیدم. و دیدم که پاسی ستون سوم، درویش چمباتمه زده و داشت چپقش را خالی می‌کرد. لای تخت کفش‌هایش. کفشم را درآوردم و درویش از نو یاحقی گفت و جرق و جورق آهسته‌ی حصیر زیر پایم، و بعد خنکی‌اش. و «پس تو هم کلی درویش! ما رو بگو!» و رفتم جلو و سلامی و نشستم. در چنان حالی نمی‌شد از او گذشت.

گفت:

- پیداست آقا معلم، تو این بدبخت‌ها آدمی‌زاد حسابی تنها می‌ماند. نفس درویش حق است. همه‌اش فکر آب و گاوند.

- تازگی‌ها فکر قرص کمر هم افتاده‌اند...

و بعد قضیه را به سرعت برایش تعریف کردم.

- تقصیر باباست آقا معلم. ناخن‌خشکی کرد. با پول یکی از گوسفندهاش می‌توانست اسم پسره را از تو صورت سربازی قلم بگیرد. دوریش نظر تنگ نیست. حالا این دستمزدش. پسره خل بود، خل‌تر است، اما راجع به زن جناب سرهنگ برایت چسی آمده آقا معلم! موش از کونش بلغور می‌کشد.

همان طور که او حرف می‌زد، من در این فکر بودم که بگویم یا نه. بپرسم یا نه. و عاقبت با ته‌مایه‌ای از تحکم پرسیدم:

- درویش... چرا تا من می‌رسم چپقت را خالی می‌کنی؟

که چشم‌هایش بدجوری درید. ..و:

- گفتم مبادا دود و دم فقیر، این پسر شهری را به تنگه نفس بیندازد.

که چیزی نگفتم و او ساکت ماند. دلم می‌خواست دنبال کند، درشتی کند، تا خودم فرصتی بیابم. مدتی دنبال کیسه‌ی توتونش گشت و بعد آمیخته به سرزنش، و با چشم‌ها‌ی به حالت اول برگشته، گفت:

- گمان نمی‌کردم آقا معلم ما انکر و منکر هم باشد. درویش کارش از امر و نهی گذشته. زودتر از این‌ها باید می‌فهمیدی آقا معلم.

چنان حرف می‌زد که...چه بگویم؟ خیلی یک دستی‌تر از آن چه انتظارش را داشتم. خیال کرده بودم حنای معلمی ده پیشش رنگی دارد. باورم شده بود. از رفتار اوایلش. و حالا؟... می‌دیدم که او سر جایش نشسته است و این منم که زیادی‌ام. او در مسجد می‌خوابد و من در قبرستانی از اعتبارافتاده. درست است که مسجد خلوت است، اما فردا رمضان است و پس فردا محرم و همه‌ی این در و دیوار را زینت خواهند کرد و این فضا پر خواهد شد از نفس مردم و سر و صدای رفت و آمدشان. و آن قبرسستان مدرسه را هنوز پیرزنی جارو می‌کند که آرزویش حضرت خضر است. و مگر خضر کجا است؟ جز در دم گرم این درویش که از گرشاسب می‌گوید و لابد از معراج و از زعفر جنی؟ و آن وقت تو چه می‌آموزی؟ نقلی یا مساله‌ای یا مدحی. یعنی که تاریخ و حساب و باز هم تاریخ. پس چه فرقی با او داری؟ یعنی چه رجحانی؟ این که از شهر آمده‌ای؟ فقط همین؟

عرق پیشانی‌ام را با آستینم پاک کردم و تندی دود و توتون که ته دماغم را خاراند گفتم:

- غرضی نداشتم درویش...

حرفم را برید که:

- حالا شد درست و حسابی. درویش خاک پای هرچه آدم فهمیده است. درویش نظری ندارد، اما هر کسی یک جوری با تنهایی خودش کنار می‌آید. درویش کارش گذشته. تو را فرستاده‌اند که این بچه‌ها را تربیت کنی. پای من، هر آبی هرز است.

- عیب کار این است که در این منظومه من زیادی‌ام. درست است که تو هم در این ده غریبه‌ای، اما زیادی منم. حتی این دود و دم تو با این دستگاه می‌خواند. باید تو را می‌گذاشتند سر کلاس. حتی سر مدرسه.

لعنت به آن کسی که فرهنگ جدید را با میز و نیمکت و قرتی‌بازی شروع کرد. من یک جسم خارجی‌ام که چشم ده را کور می‌کند، حتی مدیر هم زیادی است. همان میرزا عمو بس است.

پکی به چپق زد و گفت:

- داری فلسفه می‌بافی آقا معلم! این حرف‌ها از سر درویش زیادی است. درویش می‌داند که طفیلی است، اما تو که طفیلی نیستی. تو شغل داری آقا معلم. بچسب به شغلت.

- بدی‌اش این است که شغل آدم زودتر از هر چیزی دل آدم را می‌زند. وقتی بهش عادت کردی و به خصوص هم چو که کار هر روزه‌ات دیگر فکر کردن نخواست، آن وقت دلت را می‌زند. برای این که مشغول کارت هستی، اما فکرت هزار جای دیگر است. توی شهر، جاهای بهتر، جاهای بدتر، از این دنیا تا آن ورش و هی مقایسه. با بدختی‌های خودت و مردم، با دنیا و آخرت. می‌شود عین نفس کشیدن که دیگر نمی‌فهمی‌اش. و می‌دانی از کجا شروع شد؟ از آن روزی که دهنم در رفت و گفتم: «وقتی قو از جایی پرید، اقبال از اون جا رفته.» آره. سه سال می‌شود. وقتی مثلاً مدیر مدرسه بودم...

و رفتم توی فکر.

- نفمیدم. قو دیگر چه باشد آقا معلم؟

- من هم تا آن روز ندیده بودم. اما عکسش را دیده بودم. چیزهایی هم ازش خوانده بودم. پرنده‌ای است در حدود لک لک. منهای آن پاهای عنکبوتی. سفید یک تیغ، مثل کشتی روی هوا. بومی این طرف‌های ما نیست. مال آن طرف‌ها است. به نظرم مال دور و بر دریاچه‌های مرکزی اروپا...

و باز ساکت شدم.

درویش پا به پا شد و گفت:

- تو هم که فوت و فن درویشت را یاد گرفته‌ای. نقل را سر بزنگاه می‌بری آقا معلم! و اصلاً نکند دلت برای چیز دیگری رفته؟ نکند قو برایت بهانه‌است؟ هان آقا معلم؟ اصلاً کی تا حالا لک لک اهی شده؟ اگر مردی قو را با لک لک مقایسه کن.

دیدم راست می‌گوید. و یاد آن هم‌کلاسی‌مان افتادم که شاگرد اول شد و رفت فرنگ و روزی که تا پای اتوبوس رفته بودیم بدرقه‌اش، چنان بغض گلوی مرا گرفته بود که حتی نتوانستم ببوسمش. و حالا؟ ... گفتم:

- راست می‌گویی درویش. یک عمر تو کله‌ی ما کرده‌اند که فرنگ بهشت روی زمین است. کتاب، معلم، رادیو همه می‌گویند، بهشت روی زمین است. تو هم یک محصل دانشسرا. و بهت می‌گویند اگر شاگرد اول شدی می‌روی فرنگ. تو هم کوشش می‌کنی، اما بابات فراش پست است. دستش هم به هیچ جایی بند نیست. ناچار آن یکی می‌برد که باباش رئیس بانک است یا رئیس پست است یا رئیس ژاندارمری. و تو می‌مانی با یک آرزو که شده یک بغض. کسی هم نمی‌آید بگوید بابا فرنگ هم چندان تخم دوزرده‌ای نیست. مسافر بر می‌گردد با چشم‌های گرد شده، محصل بر می‌گردد با جبه‌ی صدارت، تاجر برمی‌گردد با نمایندگی کمپانی، فیلم می‌آید پر از سبزپری و زردپری. و ماشین، از همه مهمتر. یک روزی بود که اسکندر به ظلمات می‌رفت دنبال سرچشمه‌ی آب حیات. اما حالا همه می‌روند دنبال سرچشمه‌ی ماشین. ظلمات تو هند بود، اما سرچشمه‌ی ماشین اروپاست و امریکا. ماشین برق می‌دهد، منبع نور است، اما آب حیات توی ظلمات بود. می‌فهمی‌درویش؟

دور برداشته بودم. بدی‌اش این بود که درویش یک شاگرد مدرسه نبود تا خستگی نشان بدهد، اما دیدم کافی است. و ساکت شدم.

درویش گفت:

- می‌گفتی آقا معلم از مدیر مدرسه شدنت می‌گفتی.

- آره. سه سال پیش بود. تو یکی از شهرهای مازندران. مدرسه نزدیک کاخ املاک بود. با باغ و دم و دستگاه. و شاگردها بیش تر بچه‌های خدمه‌ی کاخ. یک روز یک قو آمد، دو سه بار روی آسمان مدرسه گشت و رفت تو جنگل تنگ پشت مدرسه. آن قدر سفید بود و آن قدر پایین می‌پرید که مدرسه تعطیل شد. بچه‌ها ریختند بیرون. ما هم به دنبالشان. تو جنگل رفتند گرفتندش. یادم نمی‌رود که دم گرفته بودند «قووو...مال باقره...قوووو....مال باقره.» همین جوری. باقر یکی از سردسته‌های مدرسه بود و از اول سال میخ خودش را کوبیده بود. معلم‌ها، هر که یک چیزی می‌گفت، اما من شناختمش. فهمیدم از کجا آمده. مدیریتم گل کرد و رفتم سر منبر تا معلومات به رخ معلم‌های ولایتی بکشم. دست آخرم گفتم: «ببین چه عذابی کشیده که به مدرسه پناه آورده.» و بعدش هم همان جمله‌ای از دهم در رفت که برایت گفتم.و همین دو جمله کار را خراب کرد...و باز ساکت شدم.

- باز هم که سر بزنگاه نقل را می‌بری؟!

که دنبال کردم:

- معلم‌ها می‌خواستند آنا سرش را ببرند و برای ظهر بگذارند لای کته. و چه جانی کندم تا حالیشان کنم که مرغ آسمان با خودش بخت می‌آورد. و نباید کشتش. فراش مدرسه هم فهمیده بود. که قو از کجا آمده. محلی بود و کارکشته. و می‌زد که دربان کاخ بشود. درآمد که «قو را پنجاه تومن می‌خرم.» و فروختیم. قرار بود همان شب با پولش سور راه بیندازیم که عصرش آمدند و قو را بردند. به نظرم فراشمان خبر داده بود. بعدش هم خودش شد دربان کاخ. و بعدش هم حکم انفصال از مدیریت... معلوم است دیگر. و معلمی دهات دورافتاده از همان وقت شروع شد. و ساکت شدم. و فکر کردم «چرا این حرفا رو واسه‌ی این بابا گفتی؟ نکنه خودش مأمور باشه؟» ولی بعد شانه‌هایم را در دل انداختم بالا که «بالای سیاهی که رنگی نیست.» و درویش به حرف آمد که:

- خوب چرا این گوشه و کنایه‌ها را باید زد، آقا معلم؟ مگر نمی‌دانی چه دور زمانه‌ای...؟

- خوب دیگر. جوانی است و کله‌شقی. اگر بدانی سال‌های اول دانشسرا چه بروبرویی داشتیم! انجمن دانشجویی، میتینگ، اعتصاب، حزب...و آن پیرمرد... و آن امیدها... و آن غرور در دل همه. اصلاً می‌شد نفس بکشی. اما حالا؟! از مخاطبت مطمئن نیستی.

- مولا کریم است آقا معلم! دنیا از درویشت گذشته. از تو که نگذشته. دست بالا دو سه سال دیگر توی دهاتی، بعد بر می‌گردی و سری به سامان و تو هم برای خودت مشغله‌ای پیدا می‌کنی. حق با توست آقا معلم شغل سوای مشغله است. آدمی‌زاد مشغله می‌خواهد، تو هم مشغله پیدا می‌کنی.

- می‌دانی درویش، مشغله کار کله است، کار کله‌هایی که باد دارد. اما حالا دیگر این کله‌ها به درد نمی‌خورد. قرار است، کله ها را از باد آرزو خالی کنیم. قرار است بشویم گدای واقعیت.

- غمت کم، آقا معلم! درویش هم نان گدایی می‌خورد. همه‌مان گداهای سر سفره‌ی حقیم، آقا معلم! تو برو شکر کن که حالا روی پای خودت ایستاده‌ای. نگاه به درویشت کن که عمری آواره‌ی بیابان‌هاست، و محتاج خوشه‌چینی. آن هم سر سفره‌ی این آدم‌هایی که نمی‌توانند کمر خودشان را راست نگه دارند. تازه مگر چه خیال کردی آقا معلم! آدمی زرده تخم‌مرغ که نیست تا همیشه زیر پر و بال کسی باشد، هر کدام از ما یک روزی باید سر از تخم در بیاوریم.

- شعر می‌گویی درویش. این حرف‌ها را از عهد بوق تا حالا تو کتاب‌ها نوشته‌اند. سر از تخم در آوردن! آن هم توی این دنیا؟ آن هم توی این ده؟ آن هم وسط این واقعیت؟

- خیلی دمقی که آمده‌ای توی این ده؟ ببینم آقا معلم می‌خواستی کجا بفرستندت؟ همان جا که به جای لک لک، قو دارد؟ توی بهشت هم اگر بی‌رضایت خودت بروی برایت بدل می‌شود به جهنم. چرا روزگار را به خودت سخت می‌کنی، آقا معلم؟ اگر دل ببندی، هر خراباتی یک بهشت است.

- شعر می‌گویی درویش.

- درویشت شاعر نیست، اما می‌بیند که تو تنها مانده‌ای. وحشتت گرفته. تو که دنبال مشغله می‌گردی، باید بتوانی با تنهایی کنار بیایی.درویشت هم تنهاست، عزایی ندارد، عین خار بیابان.

- تو تنها نیستی درویش. تو ادای تنهایی را در می‌آوری. عین یک نارون وسط دشت، یا نه، عین همان بته‌ی خار. ریشه‌ات توی زمین است. چتر آفتاب و بارانت بالای سر. خزنده و چرنده و پرنده دور و برت. یا وابسته بهت. یا محتاجت. یکی دانه‌ات را ور می‌چیند، یکی زیر سایه‌ات می‌خوابد. اما من سوار کامیون به این ده آمده‌ام، و از شهر آمده‌ام. از شهری که مدام خودش را با سرزمین‌های قوخیز مقایسه می‌کند. نه با این دهات. و دیگر هیچ شباهتی هم با این دهات ندارد. و بدتر از همه این که تازه به این ده هم که می‌رسی، همان روز اول از بساط سفرت کرم صورت کش می‌روند و دم در مسجد ده، ازت قرص کمر می‌خواهند. و تازه باید به بچه‌هاشان درس هم بدهی. می‌فهمی چه می‌گویم درویش؟

کیسه‌ی توتونش را باز کرد و شروع کرد به چاق کردن چپق و گفت:

- درویشت می‌فهمد. اگر تو هم تنها غم شکم و زیر شکم را داشتی، تنها نمی‌ماندی. مثل این بدبخت‌ها که یک عمر گرفتار قضیه‌ی آب و گاوند. و سر آب آدم می‌کشند. می‌خواستی مثل این‌ها باشی؟ درویش بی‌ریاست. اما می‌دانی آقا معلم؟ درویشت گمان می‌کند که تا وقتی آدم انتظار چیزی را دارد، یا وقتی کسی به انتظار نشسته، آدم تنها نمی‌ماند. اگر هم بماند تنهایی‌اش عین یک تب تند است که زود می‌گذرد. نه مثل تب لازم که دم به ساعت بر می‌گردد. درویشت خیالات نمی‌بافد. چرا با همین بچه‌های مدرسه شروع نکنی آقا معلم؟ می‌دانی که حاج میرزا آقاسی، اول درویش بود، بعد معلم شد، بعد وزیر.

- حاج میرزا آقاسی آخرین آدمی‌بود که به این زمین وابسته بود. چون رفت سراغ قنات کندن. چون در آن دوره این جا هنوز مرکز عالم خلقت مردمش بود. اما من با درسی که می‌دهم باید بچه‌های مردم را از زمین ببرم، بکنم. درس‌های ما، در بی‌اعتباری این زمین است. در این است که مرکز عالم خلقت، سال‌هاست که از این جا نقل مکان کرده. آن هم برای که؟ برای بچه‌هایی که هنوز «نظر قربانی» می‌بندند. باز خوبی‌اش این است که تا وقتی باهاشان ور می‌روی شکل می‌گیرند.اما همچو که ولشان می‌کنی، به همان شکل آخری می‌مانند.

- آقا معلم! نفست حق، مگر این سرنوشت خود آدم ابوالبشر نبود؟ گل او را هم همین جوری‌ها خمیر کردند. بره مومی تو دست خدا. خسته که شد ولش کرد. به این صورت که می‌بینی. درویشت کفر نمی‌گوید. می‌خواهد بگوید کار تو عین کار خلقت است...

حرفش را بریدم که:

- کتاب می‌خوانی درویش. عرفان می‌بافی. توی این زندگی جایی برای این حرف‌ها نیست.

- از قضا جای این حرف‌ها، فقط توی همین زندگی است. وگرنه چرا آدم‌های دیگر از این عوالم نداشته‌اند؟ آن‌هایی که کارخانه و تراکتور می‌سازند؟

- چرا داشته‌اند، اما آن قدر جدیش نگرفته‌اند. این ماییم که وسط سفره‌ی زندگی‌مان به جای هر چیز فقط یک کاسه عرفان گذاشته‌ایم و دور و بر سفره، سنگ قبر را چیده‌ایم تا باد نبردش... و حالا فرض کنیم کار معلمی مکمل کار خلقت؛ بگو ببینم کار تو از چه قرار است؟

- من؟ من کدام سگی است. درویش کاری ندارد تا قراری داشته باشد؟

- پس چه؟

- هیچ چی، درویشت نمی‌گذارد جدی بگیرندش. هیچ چی را هم جدی نمی‌گیرند، جلنبر می‌گردد، نمی‌گذارد کسی سرمشق بکندش. مثل باد می‌آید و می‌رود و هر فصلی به شکلی. گاهی برگ‌های زرد را می‌ریزد، گاهی شکوفه‌ها را باز می‌کند. گاهی میوه‌های رسیده را می‌اندازد. گاهی کاه را از گندم جدا می‌کند. درویش که دهانش بچاد، این باد حق است. هیچ کس هم نمی‌فهمد باد کی آمد، کی رفت. اما کار درویش حساب و کتاب ندارد. این است که امروز این جاست فردا خدا عالم است...

گرم این جای صحبت بودیم که صدای پایی از حیاط مسجد برخاست. خش خش کنان، و با تقطیع ضربه‌ی عصایی و درویش کمی مکث کرد و گفت:

- حالا دیگر مسجد جای ما نیست، با این باد و بروت مان. پاشو برویم قهوه‌خانه. تو باید استاد مقنی را ببینی تا بفهمی دنیا دست کیست.

و هم چنان که بساطش را جمع می‌کرد و پای ستون مسجد می‌انباشت، پیرمردی خمیده‌پشت وارد شد و سلامی کرد و رفت به طرف لامپایی که از سقف آویزان بود. گذرا، حالی از او پرسیدیم و التماس دعایی، و از مسجد درآمدیم. غروب شده بود. من به این فکر می‌کردم که حتماً روزگاری کتابی هم خوانده. کتابی که تو هم ممکن است خوانده باشی، اما به دلت ننشسته باشد. چرا که غریبه بوده‌ای. دچارش نشده بوده‌ای. دچار این تنهایی غریزی ده. دچار این بی کسی بدوی در قبال طبیعت. دچار این غربت‌زدگی. و گفتم:

- درویش باز هم فرصت کتاب خواندن می‌کنی؟

چیزی نگفت و رفتیم. و در کوچه‌ی اصلی ده، دهاتی‌ها از بغل گوشمان می‌گذشتند، با نگاهی کنجکاو اما بی نور. و بعد سلام کردند.قبل از آن فقط می‌پاییدندمان. انگار سلام را باید نشانه گرفت. و رد که می‌شدند، سلامشان از پی سرمان می‌گذشت. گفتم:

- می‌دانی درویش، دهنت خیلی گرم است.

- هنوز آدم ندیده‌ای، آقا معلم! مردان حق دهن وحش و طیر را به نطق وا می‌کردند.

و از پهلوی سه تا گاو گذشتیم که لب جوی ده آب را می‌مکیدند. آرام و بی‌هیچ صدایی. انگار با چشم‌های نزدیک بین در آینه‌ی تار آب می‌نگریستند. و بعد گله‌ی پیش‌قراول را از وسط شکافتیم که گوسفندها داغی آفتاب را با خود داشتند، و بزها بوی علف‌های شیردار را. و عجله می‌کردند. و بعد میدانگاهی ده بود. از جلوی ساختمان نیمه‌تمامی گذشتیم. و اینک قهوه‌خانه. قهوه‌چی داشت زنبوری‌ها را روشن می‌کرد. سکوها سرتاسر گلیم‌پوش بود.

سه تا سربنه‌های آن شبی، هم‌زاد مانند، زانوها را بغل گرفته بودند، و چپقشان را دست به دست می‌کشیدند. و یک دسته‌ی چهارنفری، ته قهوه خانه، چهارزانو بر سکو نشسته، و سرهاشان توی هم، نجوا می‌کردند. و پای سکو گیوه‌های یوغور، با تخت‌های الوار مانند، یک جفت کفش شهری را در میان گرفته بود.

به ورودمان قهوه‌چی خوش آمدی کشید، و دو نفر از سربنه‌ها سلامی کردند، و یکی از دسته‌ی چهار نفری نیم‌خیز شد، با یک سلام بلند. همان بود که قرص کمر خواسته بود. قهوه‌چی چای را که جلومان گذاشت، گفت:

- برکت قدم شما، برق هم دارد راه می‌افتد.

گفتم:

- برق؟ مبارک است.

درویش گفت:

- ساختمانش را همین بغل‌دست دیدی.

قهوه‌چی گف:

- صدقه‌ی سر شما، یک شعله هم به ما می‌دهند، یکی هم تو میدانگاهی می‌زنند. به همت شما، جمعه‌ی دیگر از شهر می‌آیند و سوارش می‌کنند.

گفتم:

- مگر ده آسیاب ندارد؟

و می‌دانستم که دارد. که یکی از سربنه‌ها چپق را به عجله داد به دست هم‌زادش و گزارش مانند و تند تند گفت:

- آسیاب داریم قربان! از همه‌ی دهات اطراف بارشان را می‌فرستند این جا. فصل خرمن چاروادارها نوبت می‌گیرند، قربان! آسیابمان توی تمام این بلوک لنگه ندارد، قربان! آن وقت مباشر هوس آسیاب آتش کرده... و دنباله‌ی حرفش را حمله‌ی سرفه قطع کرد. صدای سرفه که بند آمد، یکی از چهار نفر آخر صدایش بلند شد که:

- هرچه باشد آسیاب آبادی است. می‌خواهد آبی باشد، می‌خواهد آتشی. خیرش را ببیند. باز هم چاروادارها از اطراف می‌آیند همین جا نوبت می‌گیرند. خدا بیشترش بدهد. دو تا چراغ هم که باهاش روشن کند، چراغ راه آخرتش حساب می‌شود. گفتم:

-البته، البته.

و برای این که بحث را گردانده باشم.از سربنه‌ی اول پرسیدم:

- آسیاب هم اربابی است؟

که تا آمد چپق را رد کند و جواب مرا بدهد، سرفه‌اش گرفت و به جای او، همان که عصر مسجد را نشانم داده بود، از ته قهوه‌خانه بلند بلند گفت:

- نه آقا! راستش هوایی‌اش مال مردم است. هر کسی سهمی دارد.

سربنه‌ی سوم چپق را به دست هم‌زادش داد و گفت:

- چه سهمی، پدرآمرزیده؟ مالک عمده‌ی آسیاب، خانواده‌ی حسینی است.

نگاهی به درویش انداختم که سؤال را در آن خواند و آهسته گفت:

- یعنی خانواده‌ی مدیر مدرسه.

گفتم:

- عجب! مبارک است... و دیدم که دیگر جای بحث از آسیاب نیست. غیر از سربنه‌ها دیگران جوان بودند. پس چه بگویم؟ بروم سراغ تراکتور آبادی همسایه؟ آخر وقتی معلم ده باشی و برای بار اول وارد قهوه‌خانه‌ی ده شده باشی، باید بتوانی از دنیا و آخرت، بل بل، صحبت کنی و نظر بدهی. این بود که استکان به دست و بی این که معلوم باشد از که سوال می‌کنم، پرسیدم:

- راستی چه خبر از قضیه‌ی تراکتور امیرآبادی‌ها؟

سربنه‌ی اول چپق را داد به دست هم‌زادش و گفت:

- پنج تاشان را برده‌اند شهر زندان، قربان! از پانزده نفرشان هم التزام گرفته‌اند... و ساکت شد. من دیدم که تراکتور هم بوی خوشی ندارد. پس چه بگویم؟ «هیچ چی مگه مجبوری؟ ساکت بنشین و یه چایی دیگه، بعد بلند شو برو... ولی آخه کجا برم؟» که یک مرتبه به صرافت افتادم:

- پس این مقنی‌باشی چی شد درویش؟

- به همت شما عصری رفته شهر کلنگ‌هاش را چاق کند.

- مگر نه این که می‌خواست کارش را تعطیل کند؟

- چرا، پدر آمرزیده. اما مقنی بی‌کلنگ، یعنی کور بی عصا.

- قربان، می‌گویند سه هزار تومن از صاحب کارش طلب دارد.

- راستش دریغ از یک پاپاسی. از شما چه پنهان، این صاحب کاری که ما می‌شناسیم دو قرت و نیمش هم باقی است. راستش، می‌گوید برای این شاش موش، آب صنار هم نمی‌دهم. اگر براش تو بخش داری پرونده نسازد خوب است.

- بنده‌ی خدا بد جوری گیر کرده. کاردش می‌زدی خونش در نمی‌آمد.

- صاحب کارش یک سرهنگ است. آقا معلم! سرهنگ بازنشسته. که خیال می‌کند همه‌ی بندگان خدا سربازهای هنگ‌اند.

و این جای بحث بودیم که یکی از همراهان مباشر وارد شد. همان که می‌لنگید. سلامی به جمع کرد و بعد آمد طرف درویش. در گوشش، اما به صدایی که در تمام قهوه‌خانه شنیدیم، گفت بی‌بی احضارش کرده و درویش که برخاست، دیدم نمی‌توانم به تنهایی در قهوه‌خانه بمانم.

* * *

نیمه‌های شب، نمی‌دانم از کوفتگی سرما بیدار شدم یا صدایی آمده بود. هنوز در اتاق را باز می‌گذاشتم تا نم دیوار‌ها برچیده شود. اما در آن تاریکی مطلق، نم ستاره‌ها بود که به درون می‌تراوید. با هوایی از سردی گزنده، و سکوتی سنگین. از خاطرم گذشت که «باز این آرامش شبانه‌ی ده». که چیزی در اتاق جنبید. اول صدای نفس‌های تند، و بعدش که دستم را به جستن کبریت دراز کردم و تخت به صدا آمد، نفس برید. و یک لحظه چنان وحشتی گرفتم که عرق تیره‌ی پشتم خارید. کبریت که گر گرفت، دو گل آتش در تاریکی وسط اتاق رویید. سگ بود. بزرگ و پشمالو و با پوزه‌ای دودزده. چراغ را روشن کردم و برخاستم. سگ جستی به عقب زد و خرخر کنان در درگاه در ایستاد. کناره‌های نپخته‌ی لواش را که پس از شام روی در قابلمه گذاشته بودم، برداشتم و هم چون چوب، برایش انداختم که دو تکه‌اش را در هوا قاپید. و بعد چراغ به دست و نه از سر شتاب و بی‌هیچ بد و بیراهی دنبالش کردم. تا از مدرسه بیرون رفت. چفت در از بیرون بود. در را پیش کردم و به جای کلون، قلوه سنگ‌های پراکنده‌ی کنار دیوار را گذاشتم پشتش و برگشتم. «بایس ببینم اگه آهنگر دارند، بگم بیاد تو براش چفت بذاره. یعنی می‌شه در قبرستونو از تو چفت کرد؟» که وسط حیاط مدرسه خشکم زد.

سوز ملایم بود و ستاره‌ها درشت و متلالی در آسمان آویخته. و خیلی نزدیک. درست هم چون دانه‌های تازه از دریای نور بیرون کشیده و نقره‌چکان. با شب‌های مهتابی، اما روشن دهات آشنا بودم. ولی آن شب، شب دیگری بود. آسمان به قدری نزدیک بود که به طالع‌بینان حق دادم، و درد پلنگ‌ها را فهمیدم. و نیز درد عاشقان را. از چنان آسمانی هر چه می‌گفتی بر می‌آمد. اگر به زیارت رفته بودم و شبانه به نماز حاجت برخاسته، فردا به راحتی چو می‌اندختم که آسمان نور باران شده بود. اما این جا مدرسه‌ی ده بود. و از زیارتگاه بودن، فقط قبرستان متروکی را داشت و سگی که به مدارا رانده بودمش، به در پنجه می‌کشید و گفت و گوی مرموز بانگ خروس‌ها، از پاس سوم یک شب دهاتی خبر می‌داد، و از مردگان هیچ خبری نبود، نه اثری نه ارثی نه سایه‌ای نه وهمی ولی... ولی چرا. انگار چیزی به چارچشم از جام شیشه‌ی خالی درها و از درون تاریکی کلاس‌ها، که این وقت شب هیچ علت وجودی نداشتند، مرا می‌پایید. این تازه وارد بی‌خواب‌شده‌ی چراغ به دست را. که دنیای سکوت و ابدیت شبانه‌ی یک قبرستان را می‌آلود. «مباشر که گفت شب تو قبرستون خوابیدن شگون نداره.» و ترس سایه‌ای گذرا بر خاطرم افکند. چراغ را کشتم و در نور ستارگان، بر فرش خاکی و بی‌نشانه‌ی مدرسه، و به انتظار خوابی که نمی‌آمد، به استحاله‌ای تن دادم که از قبرستانی مدرسه‌ای، و از ستاره‌ای شعری، و از درویشی معلمی می‌سازد.





درست روز اول عقرب بود که آمدند برای سوار کردن موتور آسیاب. همان روزی که بی‌بی همه‌ی مردهای کاری ده را به ناهار دعوت کرده بود و قرار بود برای دیم‌کاری پشک بیندازد. جمعه‌ای بود و فردایش به ساعتی که میرزاعمو دیده بود، روز ولادت حضرت هابیل بود. و میدانچه‌ی آبادی را آذین بسته بودند و دور تا دورش تخت گذاشته و فرش کرده. و یک دسته‌ی زرنا دف از دم صبح، توی کوچه‌ها بکوب بکوب داشت و بچه‌ها لب جوی ده گردوبازی می کردند و زن‌ها دم درها و لب بام‌ها به تماشا نشسته و سه تا ژاندارم، تفنگ‌هاشان را وارونه به کول لای جماعت می‌پلکیدند.

هنوز یک ساعتی به ظهر داشتیم که دو تا سواری از پیش، و کامیون عین‌الله، از پس، چرخ‌هاشان را عین مهرهای یلاستیکی به خون گاو قربانی شده‌ی اربابی رنگ زدند، و هر کدام ده دوازده تایی انگ خونین، که از یکی به دیگری کم رنگ‌تر می‌شد، بر زمین میدانگاهی نهادند، تا بر سند پای عمارت آسیاب. همراهان موتور، پسر بی بی که پیاده نشده رفت به طرف قلعه‌ی اربابی، لابد به دست بوس مادرش، و مردی موفلفلی نمکی و عینک ساده زده و عصا به دست، که گردنش را شق گرفت و با کسی حرفی نمی‌زد، و نماینده‌ی کمپانی با مترجمش و بعد خبرنگاری و بعد عکاسی، و بعد هم دو نوه‌ی ده دوازده ساله‌ی بی‌بی. یکی دختری دراز و باریک و روبان به زلف بسته و با دامن کوتاه و جوراب سفید بلند. و دیگری پسری هفت‌تیر به کمر بسته و لباس ملوانی پوشیده. که حسن شل دستشان را گرفت و دنبال پدرشان برد.

روز قبل متخصص آمده بود و زیر سر موتور را از بتون ریخته و سه شاخه‌ای از تیرهای کلفت تبریزی آماده کرده بود که منجنیق کوچکی را به سیم آهنی از آن آویختند و در میان دود اسفند که قهوه‌چی دور می‌گرداند و هیاهوی صلوات اهالی، سوارش کردند. و با منجنیق بلندش کردند و «الله، محمد، علی»گویان به زمینش گذاشتند، و از نو بر غلتک سرتیرها را آوردندش تا پای سکوی سیمانی، و سر و صدای شکافتن صندوق که برخاست، من کنار رفتم و بر تختی کنار قهوه‌خانه نشستم به چای خوردن، مشغول چای دوم بودم که مدیر رسید با پسر بی‌بی که معرفی شدیم. و سلامی و حال و احوالی و نشستند و چای، و دنبال حرفشان را در گوشی با هم گرفتند.

حتی پیرترین اهالی به تماشا آمده بود.و نیز هرشش تا کوری که در ده داشتیم، عصازنان، یا کسی زیر بازوشان را گرفته. و که «حالا چه کار می کنند؟» و یا «این موتور چه جور چیزی است؟» و از این قبیل. و دور و بر کامیون و موتورخانه، اهالی چنان در هم می‌لولیدند و چنان لای دست و پای هم می‌پیچیدند که یک بار ژاندارم‌ها مجبور به دخالت شدند و دو سه بار صدای ناله و نفرین برخاست. پسر بی‌بی، پنجاه ساله مردی بود با شکم بزرگ و هیکل متوسط و تاسی وسط کله‌اش را با دسته‌ی نازک و چسب خورده‌ی موهای طرف چپ پوشانده، و سیگار فرنگی به دست. پچ پچ با مدیرش که تمام شد؛ گفت:

- رئیس، از کارت راضی هستی؟

خیال کردم هنوز با مدیر است، اما با من بود. گفتم:

- نوکری دولت و رضایت خاطر؟ کاری است و ما می کنیم...

و بعد افزودم:

- حیف شد که شهر خدمت نرسیدم.

ته چایی‌اش را سر کشید و پکی به سیگارش زد که دودی شیرین داشت، و بیشتر عطر بود تا دود و گفت:

- عیبی ندارد رئیس، فرصت زیاد است. اگر کاری داشتی مضایقه نکن. وزیر فرهنگ پای «بریج» شبهای شنبه‌مان است.

و مدیر هنوز چایش را تمام نکرده بود که مردی از اهالی آمد و در گوشش چیزی به لهجه‌ی محلی گفت که برخاست و کناری رفت، و پچ و پچی در گوشی. و وقتی برگشت نگاهی به جماعت انداختم که مباشر و درویش میانشان جولان می‌دادند و به امر و نهی، و بعد خطاب به پسر بی‌بی گفتم:

- لابد آقای مدیر برایتان گفته که اهالی راضی نیستند.

گفت:

- فایده ندارد رئیس. دیگر نان شهر را نمی‌دهد. اختیار دیگر نه دست دهاتی‌جماعت است، نه دست شهری‌جماعت. دست این‌ها است رئیس...

و با دست اشاره‌ای کرد به نماینده‌ی کمپانی و مترجمش که کناری ایستاد بودند و از قمقمه‌ای به نوبت چیزی سر می‌کشیدند و آمد و رفت شتاب‌زده‌ی سوارکنندگان موتور و دوندگی عکاس و خبرنگار را سیاحت می‌کردند.

مدیر گفت:

- چرا ده نباید نان شهر را بدهد؟ نقل آن یارو است که...

پسر بی‌بی حرفش را برید و گفت:

- می‌دانی اقتصاد تک پایه یعنی چه رئیس؟...

خطابش به مدیر بود. و بعد افزود:

- این جا شلوغ است رؤسا.

بیایید برویم توی قهوه‌خانه، دو کلام حرف باهاتون دارم. که سه‌تایی برخاستیم و رفتیم تو. خنک بود و خلوت بود و سر و صدا نمی‌آمد. سه تا چایی ریختم و لب سکو نشستیم. و پسر بی‌بی همان جور که چایش را به هم می‌زد، خطاب به مدیر گفت:

- اقتصاد تک پایه یعنی این که تو هر آبادی مردم دست به دهان یک محصول بمانند. فقط یک محصول، رئیس. این جا گندم، امیرآباد جو، حسین‌آباد میوه، حسن‌آباد صیفی و چغندر. و استکانش را برداشت.

پرسیدم:

- خوب؟

استکان خالی را گذاشت و گفت:

-خوب ندارد رئیس. یعنی ما دست به دهن نفتیم، اندونزی دست به دهن کائوچو، برزیل دست به دهن قهوه و هند و پاکستان دست به دهن کنف، مگر روزنامه نمی‌خوانی رئیس؟

- گفتم:

- من از شهر در رفته‌ام که این پرت و پلاهاشان را نشنوم. اما به هر صورت این چه ربطی دارد به کار آسیاب موتوری؟

گفت:

- ربطش این است رئیس، که ما نفت داریم. خیلی هم داریم. می‌دانی چه قدر رئیس؟ رادیو که می‌شنوی؟ هفتاد درصد ذخایر نفت دنیا، در حوزه‌ی خلیج فارس خوابیده. که یک پنجمش مال ما است، رئیس. مال ما که نه، یعنی زیر مملکت ما خوابیده. و همین بسمان است رئیس. این جوری که شد آسیاب آبی عهد بوقی می‌شود، دیوار گلی بد ترکیب می‌شود، قالی دست‌باف غیرصحی می‌شود. می‌فهمی رئیس؟ باید جنس کمپانی را بخریم تا متمدن شویم. نفت را هم که می‌برند، موتور و ماشین می‌دهند. و بعد که مملکت پر شد از موتور و ماشین، آن وقت باز هم نفت را می‌برند و گندم و گوشت می‌دهند. حالا فهمیدی رئیس؟

در این وقت عکاس و خبرنگار سر رسیدند. چرق و چروق دو تا عکس با «فلاش» گرفتند و خبرنگار با یک دست خنده‌ی زورکی روی صورت آمد و جلو که:

- می‌بخشید آقایان که کلامتان را قطع می‌کنیم، ما اخبار خبرنگار «اخبار هفته»ایم. می‌خواستیم نظرتان را درباره‌ی آسیاب موتوری برای خوانندگان ما شرح بدهید.

پسر بی‌بی گفت:

- مبارک است. تمدن یعنی همین دیگر. اگر موتور آسیاب نمی‌آمد که تو این جا پیدات نمی‌شد رئیس.

و قش قش خندید.

مدیر گفت:

- ما آسیاب داشته‌ایم آقایان! گندممان آن قدر نشده که دو تا آسیاب بخواهد.

و یار و مدد و دفترچه در دست، رویش را که به من کرد، گفتم:

- من غریبه‌ام، خبر از کار ده ندارم.

و آن دو که رفتند، پسر بی‌بی سیگار دیگری آتش زد و مدیر پرسید:

- نفهمیدم آقا! چرا دیگر گندم و گوشت؟ نقل آن یارو است که هم چوب را خورد و هم پیاز را.

پسر بی بی گفت:

- آسیاب آبی که خوابید، تو ناراضی می‌شوی رئیس، پس اهالی ناراضی می‌شوند. پس لابد دعوا می‌شود، پس ژاندارم می‌آید و رئیس، یک عده گرفتار می‌شوند، یک عده هم که مدام از ده کوچ می‌کنند. و زمین خلوت می‌شود رئیس. یعنی نکاشته می‌ماند. تو که بهتر از من می‌دانی رئیس.

گفتم:

- اما در عوض شهرها پر می‌شود. با این حرف‌ها هم دیگر نمی‌شود مالکیت را به صورت قدیم برگرداند. برق می‌آید و تراکتور می‌آید و جای آدم‌ها را سرزمین می‌گیرد.

گفت:

- کجای کاری رئیس؟ آدمی که اسفند دود می‌کند از تراکتور چه می‌فهمد؟ مگر از قضیه‌ی امیرآبادی‌ها خبردار نشدی؟ وقتی مزد کارگر کم است، وقتی صنعت محلی گیوه‌بافی است، تراکتور و موتور آوردن یعنی پول را دور ریختن.

گفتم:

- پس آخر می‌گویید چه کار باید کرد؟ تاکی باید دهاتی مدام نان و کشک بخورد و سالی دو بار قرمه؟

گفت:

- چه می‌گویی رئیس؟ تو هم مثل این فرنگی‌ها خیال کرده‌ای که آدمی‌زاد یعنی بنده‌ی تولید و مصرف؟ فرنگی که سگ دو می‌زند و تولید می‌کند، اگر نجنبد از سرما خشک می‌شود. اما هندی سالی به دوازده ماه با روزی یک بادام می‌تواند سر کند، و سر تا سر سال شب زیر آسمان بخوابد رئیس. اگر قرار بود...

حرفش را بریدم که:

- شما خیال می‌کنید که آدمی‌زاد یعنی بنده‌ی شرایط اقلیمی، در این صورت فرق آدمی‌زاد و حیوان کجا است؟ و در چه؟ شما از این وحشت دارید که ده با دنیا ربط پیدا کند و زندگی کندش بدل شود به یک زندگی متحرک و از دستتا ن بدر برود.

گفت: - بارک‌الله رئیس. اصطلاحاتشان را هم که یاد گرفته‌ای. حالا که این جور شد، بگذار از یک سر دیگر نگاه کنیم. مدیر هم می‌داند که با قیمت یک تراکتور می‌شود یک کامیون خرید، و بار کشید به تنی صد تومن. از خرمشهر به تهران دو روزه‌اش می‌شود هزار تومن رئیس. یعنی ماهی پانزده هزار تومن. یک بقالی دو نبش تو هر شهری، درآمدش از این بیش تر است، رئیس.

گفتم:

- پس چرا نگه‌اش داشته‌اید؟ چرا تقاضای تقسیمش را نداده‌اید؟

گفت:

- ببینم رئیس! تو هم خیال کرده‌ای که ما خون دهاتی ها را توی شیشه می‌کنیم؟ مسأله این است که مادرم پیر شده. این آبادی یعنی جوانی‌اش، یعنی خاطراتش. نمی‌تواند این چیزی را که ارث برده عوض کند. حتم دارد که اگر بیاید شهر می‌میرد. علاوه بر این مادر من تو یک شهر یعنی چه، رئیس؟ یعنی یک زن میاد صدهزار زن دیگر. اما این جا بهش می‌گویند بی‌بی. مالکیت برای او یعنی حیثیت، رئیسی، یعنی معنای وجد ی، ی،نی شوهرش که تو قضایای مشروطیت تیر خورد و مرد.

گفتم:

- اما گمان نمی‌کنم بچه‌های شما سر سفره به جای نان، حیثیت بخورند!

گفت:

- می‌دانستم اشتباهت از کجاست، رئیس، ولی بدان که درآمد دارالوکاله‌ی خود من سالی پنج برابر درآمد این آبادی است.

این شندرغاز، فقط خرج تحصیل برادرم می‌شود که فرنگ درس می‌خواند. اصلاً بگذار یک چیزی برایت بگویم رئیس، چکیده‌ی اعلم اقتصاد را. ملک‌داری و ده‌داری تا آن زمان اعتبار داشت، رئیس، که ابزار کار آدم روی زمین چرا می‌کرد. یعنی از زمین می‌خورد. خر و اسب و گاو که پا به پای آدم راه می‌رفتند و عجله هم نداشتند. تا آن روز اختیار ابزار کار زمین دست خودت بود رئیس. اما حالا ابزار کار آدمی دارد عوض می شود. و خوراکش هم شده نفت، شده برق. و اختیار نفت و برق و ماشین هم دیگر دست من و تو نیست؛ یا دست این جماعت، دست کمپانی است. روی شناسنامه‌ی من و تو فقط نوشته‌اند «نفت». همین رئیس. دیگر نه شماره‌ای، نه تاریخی، نه سابقه‌ای، نه رأیی، نه امایی و اگر قرار باشد...

که حرفش را بریدم:

- شناسنامه معرف آدم است نه حاکم بر سرنوشت آدم. اسم‌ها در عهد بوق از آسمان می‌افتادند.

گفت:

- درست است رئیس. اما حالا اسم از آسمان زمین‌شناسی می‌افتند پایین، و از آسمان «مکانیسم». حالا دیگر حاکم بر اعمال این روزگار «مکانیسم» است رئیس. ما هم که خواه و ناخواه داریم نفت را می‌دهیم. خیال برمان داشته بود که چهار صباح شیرها را بستیم. دیدی چه بر سرمان آوردند؟

گفتم:

- اما اساس این معامله غلط است. تصدیق می‌کنید؟ آن چه بر سرمان آمد به ما تحمیل شد. هنوز قبولش نکرده‌ایم.

گفت:

- پس چه رئیس. مگر خیال کرده بودی امر دنیا را سلمان و اباذر می‌گردانند؟ امر دنیا را بورس می گرداند، رئیس. یعنی ربح، یعنی سرمایه، یعنی اموال منقول، یعنی...

باز حرفش را بریدم که:

- پس با این قانون تقسیم اراضی نذرتان حسابی قبول شده.

گفت: - چه نذری؟ چه قبولی... رئیس. حیف که وضع مالیاتی ملک شلوغ است. اصلاً مگر اساس معامله‌ی مادرم با این زمین درست بود؟ هر چه بهش می‌گفتم بگذار این ملک را، این مال غیرمنقول را، که دیگر صرف نمی‌کند؛ برایت بدل کنم به یک مال منقول، فایده نداشت رئیس. حالی‌اش نمی‌شد که دیگر دوره‌ی ملک‌داری گذشته. حالی‌اش نمی‌شد که حالا دوره‌ی بانک‌داری است. می‌گفتم برایت می فروشمش و توی شهر یک پاساژ برایت راه می‌اندازم با سر قفلی هر دکانی پنجاه هزار تومان. اما مادر من است دیگر رئیس. تازه با این قانونی که گذاشته...

این جای بحث بودیم که پادوی لنگ مباشر آمد و پسر بی‌بی را دعوت کرد که برود و موتور را راه بیندازد، که با هم برخاستیم. میدان پر از صلوات و دود اسفند بود. و مردم صف دادند که پسر بی‌بی رفت تو و من کناری کشیدم به فکر کردن در معنی کار و بی‌کاری و تمدن و هویت و تولید و مصرف. و می‌دیدم که کار یعنی تولید، و یعنی مصرف، و این همه یعنی تمدن، پس بی‌کاری یعنی عدم تولید و پس یعنی قناعت و سپس... یعنی بدویت؟ یا نوع دیگری از تمدن؟ آن وقت فرق این دو در چه؟ آیا تنها در این که ابزار کار آدم به چه ضرباتی حرکت می‌کند؟ پس یعنی ابزار کار آدمی یعنی معرف شخص او شناسنامه‌اش ؟... و این سال‌ها همه حرف‌های آن پیرمرد ریشوی آلمانی (مارکس) که صد سال پیش ادای موسی را در آورده بود و ما در کلاس‌های دانشسرا فرمایشاتش را قرقره می‌کردیم.اما پس زبان چه می‌شود؟ و تاریخ؟ و مذهب؟و آداب؟ این دیگر اوراق شناسنامه‌ی آدمی... و بعد. مگر نه این است که این ابزار کار نیست. یک بت تازه است...

با همین فکرها بود که رسیدم به قلعه‌ی اربابی. بی‌بی خواسته بود زودتر از دیگران بروم. خانه‌ی اربابی حسابی شلوغ بود. دود و دمه توی حیاط، و دیگ‌ها ردیف پای دیوار، و آتش اجاق‌ها بر سر دیگ‌ها، که از جلوی هرم گرمشان گذشتم. و بعد راهرویی، و بعد سر پوشیده‌ای، و بعد اتاق. تالارمانند. و طاقش خیمه‌ای یکسره. و دست چپ تالار، شاه‌نشین مانندی. ته تالار بساط چای و قلیان بود. یک سماور بزرگ، و دودکش تا سقف بالا رفته بود و دو تا منقل.و عده‌ای از دهاتی‌ها اطرافش. استکان‌ها صدا می‌کرد و یکی قلیان می‌کشید.و زمزمه‌ی گپ دهاتی‌ها، زمینه‌ی آواز‌ی که قلقل قلیان تک نوازی‌اش با تک مضراب مزاحم افتادن استکانی در جامی، یا خشک سرفه‌ای. صدر مجلس هنوز خالی بود. آن سمت که به شاه‌نشین می‌انجامید. زیر سیگاری؛ و یک بسته توتون. و مرا هدایت کردند به سمت چپ. دری سه لنگه شاه‌نشین را از تالار جدا می‌کرد.و پای دیوار مقابل، تختی کوتاه و هره‌دار. و بی بی بر آن نشسته، در بستری. و سفیدمو و چارقد ململ به سر، چادر نمازش روی دوش افتاده، و پاها زیر لحاف، و به بالش تکیه داده. سلام که می‌کردم چشمم افتاد به دسته‌ی لنگی که زیر تخت بود. (پس پیرزن زمین گیره!) که به حرف آمد:

- بیا تو پسر جان! سلام. بیا بنشین لب تخت. باهات دو کلام حرف دارم.

و رو به جماعت دهاتی‌های دور سماور فریاد کشید:

- آهای! چایی برای منم بیار.

چنان فریادی بود که از آن جثه‌ی کوچک در بستر افتاده بر نمی‌آمد. که نشستم. تخت بلند نبود و انگار بر چهار پایه‌ای بودم. و یک مرتبه به یاد پیرزن دیگری افتادم که دو سال پیش به لودگی سراغش را گرفته بودم که برایمان فال بگیرد. سه نفر بودیم. دم در مسجد همان شهری که مدیر یک مدرسه‌اش بودم. زنک فال‌گیر بر چهار پایه‌ای نشسته بود و هر کدام ما به نوبت، هم چو که چندک می‌زدیم پیش رویش، تا او مشت نخودهایش را بریزد، و در میان نقش آن ها سرنوشتمان را بخواند، می‌گفت: (ایجا نه، ایجا نه، ایجا جای غذرانه) و باقی‌اش را ما خودمان می دانستیم. زنک در جوانی به یک جن شوهر کرده بود و از او دختری آورده بود. هر جا که مشتری می‌نشست.... که چای آمد. به دست همان که می‌لنگید. بی‌بی بهش گفت:

- کسی مزاحم ما نشود حسن.

و رو به من افزود:

- چه ریشی گذاشته‌ای؟ نکند حالت خوش نیست...

حسن که می‌رفت، لنگه‌های در شاه‌نشین را پیش کرد و خلوت که شد، گفتم:

- نه عیبی ندارم بی‌بی. گفتم ریش را ول کنم. و بعد داستان کرم صورت را برایش نقل کردم. گفت:

- آره پسر جان! دنیا عوض شده. دیگر من هم این را فهمیده‌ام. ما خودمان را تو آینه‌ی آب نگاه می‌کردیم و حالا...

که حرفش را بریدم:

- حسابی سلطنت دارید بی‌بی.

گفت:

- این را می‌گویی سلطنت؟ تو کجای زندگی مرا دیده‌ای جوان؟ روزی که نعش شوهرم را با اسب می‌آوردند، چهل تا تفنگدار بدرقه‌اش بود، اما حالا؟ از زور پسی توی این ده ماندگار شدم. می‌دانی اگر بروم شهر جایم کجاست؟ بیمارستان! آره. دو سه دفعه بچه‌هام آمده‌اند که به فکر خودم انداختی. تو بگو ببینم، بساط زندگی‌ات جور است؟ چیزی کم و کسری نداری؟

گفتم:

- سایه‌تان کم نشود. به لطف شما بد نمی‌گذرد بی‌بی.

گفت:

- تعارف شهری با من نکن. من دیگر دهاتی شده‌ام. الان پنجاه سال است، جوان! می‌فهمی؟ یک عمر است. آرزو می‌کردم بچه‌ها‌ی خودم سر پیری می‌آمدند و زیر بالم را می‌گرفتند. اما این است دیگر... خوب شنیده‌ام با ماه‌جان سر و سری داری؟

گفتم:

- ماه‌جان؟

گفت:

- آره. می‌خواهی برات عقدش کنم؟

که وا رفتم.استکان چای را گذاشتم توی نعلبکی و بربر به این پیرزن تنهامانده‌ی زمین‌گیر دخالت‌کننده‌ی در همه‌ی کارها نگریستم. خواستم بهش بگم که خیال کرده‌ای منم یکی از رعایاتم؟ که دیدم جا ندارد. حدس زده بودم که قضیه آفتابی خواهد شد، اما نه به این زودی. آن پیرزن فال‌گیر گفته بود که از ده زن می‌بری. اما نه به این صورت. (پس اسمش ماه‌جانه! ماه‌جان و پای تنور سوخته...)

- چه عیبی دارد جوان؟ من خیلی دلم می‌خواست همین جا برای بچه‌هام بساط عروسی راه بیندازم. این یکی که هیچ چی، آن یکی هم خدا عالم است دست کدام لگوری را بگیرد و برگردد...

از چنان دری وارد شده بود که حتی پرخاش هم نمی‌شد کرد. این بود که گفتم:

- یعنی می‌گویید یک معلم عزب توی یک ده چه کار بکند؟

گفت:

- هیچ چی ننه. زن بگیرد. چرا صیغه‌اش نمی‌کنی؟

گفتم:

- صیغه؟

گفت:

- وحشتی ندارد ننه. تا این جا هستی خدمتت را می‌کند. بعدش هم تو به خیر و او به سلامت. پس صیغه را برای کی گذاشته‌اند، ننه؟ ببین جانم. می‌خواستم همین را بهت بگم. نه که خیال کنی می‌خواهم به کارهات فضولی کنم. تو به اسم معلم ده نباید جوری رفتار کنی که دهاتی‌ها ازت رم کنند. از ژاندارم رم می‌کنند. و معلوم است چرا؟ از مامور نظام وظیفه و ثبت، و حتی از مباشر من، از همه‌ی این ها رم می‌کنند. اما تو با این‌ها فرق داری. از تو باید حرف بشنوند. مشکل آب و ملک و سرباز‌ی را به زور می‌شود حل کرد ننه. اما معنویات به زور تو گوش مردم نمی‌رود. تو خودت این‌ها را بهتر می‌دانی. بچه‌های دهاتی وقتی از تو حرف می‌شنوند که پدرهاشان ازت شنیده باشند. کار تو یکی دو روز که نیست ننه...

تکیه کلام خطابش که عوض شده بود، اصلا دست و بال مرا بسته بود. گفتم:

- من قصد بدی نداشتم.

گفت: - می دانم ننه‌جان. اما نمی‌خواهم آبت از سرچشمه گل‌آلود بشود.

گفتم:

- اختیار با شما است.

گفت:

- بارک‌الله ننه جان. ترتیبش را می‌دهم. اما مطلب دیگر این که می‌خواستم توی دعوای مدیر و مباشر شرکت نکنی.

گفتم:

- چیزی از این قضیه دستگیرم نشده بی بی.

گفت:

- خودت را به کوچه‌ی علی چپ نزن، جوان.

گفتم:

- نمی‌زنم. حس کرده‌ام که حرف و سخنی میانشان هست، اما هنوز غریبه‌ام.

گفت:

- شنیده‌ام که سلیقه‌ام را پسندیده‌ای، جوان.

گفتم:

- پس این درویش جاسوس شماست؟

گفت:

- جاسوس نیست، جوان! گاهی با هم درد دل می‌کنیم. عین حالا. من توی این ده با اهل محل که نمی‌توانم درددل کنم. او آدم بسیار خوبی است. زنش سر زا از دنیا رفت و او دیگر بعد از آن آدم نشد... چه می‌گفتم جوان؟

گفتم:

- از مباشر می‌گفتید.

گفت:

- آره! به هر صورت گفتم اگر مباشرم باهام محرم باشه خیالم راحت می‌شه. به خصوص که آدم شری بود و غریبه هم بود و جوانی‌هاش شنیده بودم که حزب‌بازی هم کرده بود.

حرفش را بریدم که:

- پس دارید توصیه می‌کنید که طرف مدیر را بگیرم؟

گفت:

- این کار را عاقبت می‌کنی جوان. هر چه باشد او مدیر است تو هم معلمش. اما می‌خواستم حالی‌ات باشد که مدیر خیال کرده تا دنیا دنیا است همین اوضاع برقرار است...

حرفش را بریدم که:

- پسرتان می‌گفت درآمد دارالوکاله‌اش بیشتر از درآمد این ملک است.

به کلافگی گفت:

- غلط کرده. زنش به خرج همین کور و کچل‌ها هفته‌ای یک بار ماساژ می‌دهد تا لاغر بماند، و ماهی دو هزار تومان تو قمار می‌بازد. پسره‌ی نمک به حرام.

سرم را انداختم پایین تا به خودش مسلط شد و بعد دنبال کرد:

- بچه‌های من، بچه‌های من‌اند جوان. خودم دانم و آن‌ها.

گفتم:

- من به مدیر گفته‌ام که توی شهرها هم درشکه‌ها را ورچیده‌اند. اما می‌دانید بی‌بی، حالا همان درشکه‌چی‌ها شوفر تاکسی شده‌اند.

گفت:

- درست است جوان. اما این جا ده است. از سنقور آسیاب بر نمی‌آید که موتوربان بشود. آن هم وقتی که هر کدام از دهاتی‌ها یک پا سنقورند.

گفتم:

- بی‌بی، مسأله این است تا کی باید شهر و ده آن قدر با هم فرق داشته باشند.

گفت:

- تا وقتی تو با مدیر فرق داری جوان! تا وقتی بچه‌های من با من فرق دارند. تا وقتی توی ده می‌کارند که توی شهر بخورند.

گفتم:

- آخر حالا دیگر این نسبت به هم خورده. گندم را هم برامان از آمریکا می‌آورند.

گفت:

- پس دیگر بدتر جوان. خدا عاقبتمان را به خیر کند. به هر صورت می‌خواستم تو پایت توی این چاله نرود.

و ساکت شد، و آهی کشید. که پرسیدم:

- قضیه چه بود، بی‌بی؟

گفت:

- نمی‌خواهم برایت قصه بگویم ننه. همه‌ی دهاتی‌ها قصه‌اش را می‌دانند. می‌خواستم بهت بگم که هر کاری راهی دارد. آخر سیاست هم گفته‌اند. خدا بیامرزد آن مرحوم را. نقل می‌کرد که یک وقت نمی‌دانم شیراز بوده یا اصفهان، که این قضیه را می‌شنود. جوانه پسری بوده از اعیان‌زاده‌های شهر، که روزی توی یک میهمانی صندلی را به شوخی از زیر پای قنسول می‌کشد. قنسول زمین می‌خورد، اما به روی خودش نمی‌آورد. تا سه چهار سال بعد در همان شهر قتلی اتفاق می‌افتد، و دست بر قضا همان جوان قاتل از آب در می‌آید. استنطاق و محاکمه... و حکم اعدام جوانک در می‌آید. صبح روزی که قاتل را دار می‌زده‌اند، قنسول مثل اجل معلق پیدایش می‌شود و قبل از اینکه نردبان را از زیر پای جوانک بکشند، با همان لهجه‌ی خارجی‌اش می‌گوید: «این نوردبان بیتر از آن صندلی...» غرضم این است که این خر را خود من برده‌ام بالای منبر؛ بلدم چه جوری بیارمش پایین. می‌فهمی جوان؟

که احساس کردم به روی چهار پایه درست به جای آن زن فالگیر نشسته‌ام. ولی بی‌بی، این مالک سیاستمدار دهاتی، عین مادربزرگی در بستر افتاده بود و من انگار نوه‌ی او... برای این که در جوابش سکوت نکرده باشم گفتم:

- بی بی، بحث در فرق میان کاشتن و خوردن نیست. یا کارنده و خورنده. بحث در چه طور کاشتن و چه قدر خوردن است.

گفت:

- حالا من نمی‌فهمم جوان.

گفتم:

- غرض من این است که مالکیت به این صورتش غلط است. دهاتی بکارد و تازه به این درماندگی؛ تا بچه‌های شما...

حرفم را برید که:

- برام روضه نخوان جوان! می‌دانم این حرف‌ها مد شده. با آن قانون قناسشان. حالا دیگر من هم حفظ شده‌ام، دیگرهم بس است، پاشو برو توی مجلس که امروز خیلی کار داریم. در را هم باز بگذار. به سلامت.





که برخاستم و به جمع پیوستم. صدر مجلس پر بود، دور تا دور. و پایین مجلس هم. و مسجدی. از نماینده‌ی کمپانی و مترجمش خبری نبود، اما پسر بی‌بی و آن مرد عصا به دست همراهش و درویش و مدیر بغل دست هم نشسته بودند، و ژاندارم‌ها، در فاصله‌ی صدر و ذیل مجلس عین مرزی و سربنه‌ها هم بودند و کدخدا هم، و همه‌ی قیافه‌های آشنای این مدت. درویش بغل دستش جا خالی کرد که نشستم. و هنوز درست جا به جا نشده بودیم که ک جای جلوی رویم سبز شد. و صدای بی‌بی آمرانه، و اندکی کلفت‌تر از صدای یک زن برخاست:

-آهای حسن! بیا تخت مرا بکش جلو.

که مباشر هم برخاست، و پسر بی بی هم. و به کمک حسن که می‌لنگید دو طرف تخت بی‌بی را گرفتند و کشیدند و در درگاه شاه‌نشین، و دو تا متکای پشت بی‌بی را مرتب کردند، و سلام سلام جماعت آمد. بعضی‌ها بر می‌خاستند و سلامشان را می‌فرستادند. اتاق پر از دود بود و همهمه‌ی دهاتی ها از ته مجلس به زمزمه‌ی زیارتگاهی می‌مانست.

- چادرم را بکش روی سرم... آهای آبدارباشی! زغالت بو می‌کند. نکند گه گربه توش باشد؟ بدو منقل را ببر بیرون عوض کن.

و مباشر داشت چادر بی‌بی را می‌کشید روی سرش که باز صدای بی‌بی درآمد:

- همه‌تان خوش آمدید. می‌دانید که قرار است دیم پاییزه را پشک بیندازیم. بعدش هم یک خبر خوش براتان دارم. حالا هم سربنه‌ها پشک می‌اندازند و درویش می‌شمارد، همه حاضرند؟

- نه، بی‌بی! ولی‌بگ نیست.

این را یکی از آن سه سربنه گفت که انگار هم‌زاد بودند و یک چپق را دست به دست می‌گرداندند.

- کجاست؟ نمی‌شود که مردم را تا عصر گشنه گذاشت.

سربنه‌ی دیگر چپقش را رد کرد و گفت:

- رفته امامزاده دنبال خونواده‌اش، قربان! هنوز برنگشته. حال خونواده‌اش خوش نیست، بی بی.

- می‌دانم!اما چرا گذاشته یک زن تب لازمی تو این سوز بیابان از خانه برود بیرون؟... آهای مباشر! یکی را بفرست سراغش، مال هم بفرست که عیالش را برگرداند. لازم هم نیست صبر کنیم تا ولی‌بگ برگردد. یکی از ریش‌سفیدهای بنه‌اش وکالتش را بکند... تو بیا مشهدی اکبر. قبول است؟

صدایی از جمع پایین مجلس گفت «قبول است.» و به دنبال صدا مردی برخاست استخوانی، و کلاه نمدی به سر، و آمد جلو. و بی‌بی دنبال کرد:

- یک چایی هم برای من بیاورید.

و ما همه ساکت شدیم و تماشا کردیم که سربنه‌ها برخاستند و با مباشر و درویش رفتند وسط مجلس جرگه زدند و سرهاشان را توی هم کردند و دست‌ها را آوردند به پشت هر کدام دو سه تا از انگشت‌هاشان را بستند، و باقی را باز نگه داشتند و بردند وسط جرگه، که درویش می‌شمرد و اعلام می‌کرد. عین بچه‌های بزرگ‌شده‌ای که در محضر سلطنت یک پیرزن آب و ملک‌دار، مجلس وزرا کرده‌اند، و به جای مشورت در مهام امور، بازی می‌کنند. نفر اول، مشهدی اکبر درآمد. که کلاه‌نمدی‌اش را برداشت و سرش را خاراند و بلند گفت «لااله الاالله» و نفر دوم یکی از دسته‌ی سه نفری سربنه‌ها‌ی هم‌زاد. و همین جور پنج بار پشک انداختند و پنج بار درویش به صدای بلند شمرد و ما همه ساکت بودیم. و عده‌ای سیگار می‌کشیدند و دود چپق بالای سر جماعت ابر بسته بود و ژاندارم‌ها با شلوارهای تنگشان هی پا به پا می‌شدند. و کار که تمام شد و پشک اندازندگان سر جاهاشان که برگشتند، بی بی به حرف آمد:

- خوب. مبارک است. چون و چرایی که ندارید؟ پشک قبول است؟

- قبوووول است. این را تمام اهل مجلس گفتند.

درویش که سر جایش پهلوی من جا گرفت، ازش پرسیدم:

- برای چه پشک انداختند؟

- شنیدی که آقا معلم! برای کشت دیم.

- این را فهمیدم. اما مگر هر کسی زمین خودش را نمی کارد؟

- نه آقا معلم! فقط زمین‌های آبی مرز و سامان دارد. زمین‌های دیم یک سره است. ملک اربابی است. ملک اربابی است و دورافتاده و غول و سنگلاخ هم هست. هر یک از شش طرف آبادی را یکی از بنه‌ها می‌کارد. دسته جمعی می‌کارند و دسته‌جمعی همه برداشت می‌کنند. پشک هم که می‌اندازند برای این است که سر دور و نزدیک بودن یا هموار و ناهموار بودن زمین به کسی اجحاف نشود. پشک اول و سوم، بدترین تکه‌هاست...

که باز صدای بی‌بی درآمد:

- آهای کدخدا! برای ماه رمضان چه فکری کرده‌ای؟

- گمان نمی‌کنم آشیخ حسین دیگر بیاید، بی‌بی! قهر کرده.

- مگر آدم نفرستادی دنبالش؟

پیش از این که کدخدا جواب بی‌بی را بدهد، یکی از میان جمع گفت «خوشا به حال باغی که توره ازش قهر کند.» بی‌بی فریاد کشید:

-خفه‌خون!... می‌گفتی کدخدا؟

- همین مشهدی اکبر رفته بود سراغش. بهش گفته که... جرا خودت نمی‌گویی مشهدی اکبر؟

که مشهدی اکبر از میان جمع بلند شد و کلاه نمدی‌اش را از روی پیشانی زد بالا و گفت:

- بهم گفت اگر بی‌بی سراغ مرا گرفت بهش سلام برسان و بگو اسب‌های خوب چه شدند؟ آدم‌های خوب سوار شدند و رفتند جاهای خوب.

نشست. بی بی گفت:

- لایق شما همین هم هست. پارسال سر حق‌القدمش آن قدر کون ترازو زمین زدید، که بهش برخورد. معلوم است، من هم بودم دیگر تو این خراب شده پا نمی‌گذاشتم.

عین‌الله گفت:

- این حرف‌ها نیست بی‌بی. سر قضیه‌ی تقسیم املاک آخوندها، تصمیم گرفته‌اند اعتصاب کنند...

که بی بی حرفش را برید و گفت:

- خفه‌خون!... می‌گفتی کدخدا، پس ماه رمضان در مسجدتان بسته است؟

کدخدا گفت:

- خدا عمر به مشهدی اکبر بدهد. یک فکر دیگر برامان کرده... چرا خودت نمی‌گویی مشهدی؟

که مشهدی اکبر باز برخاست و کلاهش را زد بالا و گفت:

- راستش خود آشیخ حسین نشانی داد رفتم سراغ آشیخ عباس. جوانتر هم هست و تازه‌نفس‌تر. قول داده که بیاید.

و نشست.

- برای حق‌القدمش فکری کرده‌ای کدخدا؟

- هر بنه‌ای قرار است پنجاه من گندم بدهد. می‌رسانیم بی‌بی. خیالت راحت باشد.

- آهای مباشر! یک خروار هم تو از انبار اربابی بگذار روش، که دیگر پشت سرمان لنترانی نخوانند. اگر هم خواست پولش را بدهید... خوب دیگر چه کار داشتیم؟... آهاه. یادت باشد مباشر، دو خروار هم از سهم اربابی برای آقا معلم بگذار کنار. پسر حرف گوش‌کنی است... مدیر، تو کجایی! تو هم فردا برادرت که خواست برود شهر، بگو زن ولی‌بگ را ببرد. پسرم سفارش می‌کند بخوابانندش تو بیمارستان. حالا شماها بگویید ببینم سرکارها! کار امیرآبادی ها به کجا کشید؟

یکی از ژاندارم‌ها همان طور نشسته، دستش را گذاشت بالا و گفت:

- قربان! رضایت طرف را جلب کردند. اول ماه آزادشان می‌کنند.

همین وقت ولی‌بگ از راه رسید که یک بار توی قهوه‌خانه دیده بودمش و می‌شناختم. یک‌سره رفت سراغ تخت بی‌بی. کنده زد پای تخت و سرش را قایم کوبید به پایه‌ی چوبی‌اش و ناله‌اش در آمد:

- ددم وای بی‌بی! خاک عالم به سرم شد، ددم وای!

بی بی دستش را به چادر پیچید و گذاشت روی سر او و گفت:

- قباحت دارد پیرمرد! مگر چه خبر شده؟

- می‌خواستی چه خبر بشود بی‌بی؟ ضعیفه دو پاش را کرده توی یک کفش که یا از آقا شفا می‌گیرم یا همین جا می‌میرم.

بعد سرش را بلند کرد و رو به بی‌بی که:

- بیست سال آزگار است هر شب توی خانه بود. حالا بزها را که می‌دوشد؟ بچه‌ها را که می‌خواباند؟

- آخر چرا گذاشتی برود، پیرمرد؟

- چه می‌دانستم چه خاکی می‌خواهد به سرم بشود، بی‌بی؟ رفته بودم دنبال نخودهام. بعد از چاشت، خون بالا آورده و ترس برش داشته و زندگی را ول کرده و رفته. هر چه کردم نیامد. خودش را بسته به ضریح و دراز کشیده. که یا همین جا می‌میرم یا شفا می‌گیرم، حالا من با این یتیمچه‌ها چه بکنم بی‌بی؟

- اگر خون بالا آورده همان بهتر که تو امامزاده باشد، تا فردا بفرستمش شهر، آهای یحیی کجایی؟

که یکی از وسط جمع مسجدی نشسته‌ی ته تالار بلند شد و گفت:

- این جام، بی‌بی.

- حاضری عیالت را بفرستی امام‌زاده، تا فردا صبح که مریض را می‌فرستیم شهر؟

- آی به چشم بی‌بی.

مردی بود موفرفری، که از روی دوش جماعت با سه تا شلنگ خودش را به در رساند و داشت گیوه‌هایش را ور می‌کشید که بی‌بی گفت:

- ناهارت را از مطبخ بگیر و ببر، یک سهم هم برای شام زنت بگیر، بالاپوش هم ببر، به سلامت. حالا هم یک چایی برای ولی‌بگ بیاورید تا حالی‌اش کنم که پشک اول بهش افتاده.

- ددم وای بی‌بی! پس گاومان نه تا گوساله زاییده. آخر من با آن سنگه بن چه خاکی به سرم کنم؟ یک بلا از آسمان به سرم خورد حالا یکی دیگر نوبت گرفته...

یکی از سربنه‌های هم زاد چپقش را رد کرد و گفت:

- اگر هم بد آورده‌ای، اجر خودت را نبر. روی حکم پشک که نمی‌شود اما گذاشت، پدرآمرزیده. خدا شفاش می‌دهد.

بی بی گفت:

- هیچم بد نیاورده‌ای ولی‌بگ. گوش کن ببین چرا. آهای! شماهای دیگر هم، همه‌تان گوش‌هاتان را وا کنید، ببینید چه می‌گویم. ماه پیش من یه معامله کرده‌ام. ده جریب از زمین‌های دیم را فروخته‌ام به این آقا (و با دست اشاره کرد به مرد عینک زده‌ی موفلفل نمکی که صبح با پسر بی‌بی دنبال موتور آسیاب به ده آمده بود.) قرار است بیاید این جا مرغداری باز کند، به آب و کشت شما هم کاری ندارد، برای خودش هم چاه می‌زند، عمله هم از اهل ده می‌گیرد، فقط هم یک وردست یزدی با خودش می‌آورد، فهمیدید؟ بهش گفته‌ام که از همان تکه‌ی سنگه بن زمین تحویلش می‌دهیم... که یکی از سربنه‌های هم‌زاد، چپقش را رد کرد به پهلودستی‌اش و دوید توی حرف بی‌بی که:

- پس معلوم شد پول آسیاب موتوری از کجا آمده، قربان!

- فضولی موقوف. اگر من مالکم تو دیگه چه غلطی می‌کنی؟

سربنه‌ی سوم سرفه‌ای کرد و گفت:

- دست خارج مذهب را تو زمین مسلمان‌ها بند نکن. پدرآمرزیده! از ما گذشته، اما خیرش را نمی‌بینی، بی بی. من برای خودت و بچه هات می گویم.

که زمزمه‌ای افتاد در مجلس، یکی دو نفر سرفه کردند، ژاندارم‌ها پا به پا شدند، و مباشر خودش را جمع کرد، و مرد موفلفل نمکی عین مجسمه ماند. دو سه تا چپق تازه چاق شد و من نگاهی پرسان به درویش کردم و مدیر سکوت را شکست:

- البته جسارت است بی بی. خدا فرموده که الناس مسلطون علی اموالهم، اما شما می‌دانید که آسیاب موتوری به همه‌ی اهل ضربه می‌زند.

- مدیر! قضیه‌ی آسیاب موتوری دیگر کهنه شد. یعنی می‌گویی تو این آبادی همه‌اش باید سنگ تو را به سینه زد؟

- استغفرالله! شما خود دانید و مباشر. آسیاب اهل محل که بخوابد، حالا هم یک آیش از زمین‌های دیم را دارید از اهل محل می‌گیرید. پس این قانون تقسیم املاک برای چه گذاشته؟...

- به تو مربوط نیست. تو دلت برای آسیابت می‌سوزد مدیر، نه برای اهل محل. آن سنگه بن هم لیاقت این همه دلسوزی را ندارد. که به هر بنه‌ای پشک می‌افتد عزا می‌گیرد. ده جریب هم یک آیش نیست، نصفش است. حالا گیرم یک آیش باشد، به جاش کود شیمیایی می‌گیرم و تخس می‌کنم تو زمین‌هاتان تا بعد از این دو آیش بدهید، که گفته که تا خدا خداست باید سه آیش داد؟

صدایی از وسط جمع ته تالار گفت:

- ما برای زمین‌های آبی مان هم کود نداریم.

- خیلی خوب. یکی یک دختر چهارده ساله هم براتان عقد می‌کنم. چه فضولی‌ها!

که باز زمزمه افتاد در مجلس. همهمه‌ای به اعتراض، و پر از غر و لندهای خشمگین که از میانش این دو سه جمله را شنیدم:

- کدام سگ از کلوچه‌ی گرم می‌گریزد؟

- مرغی که انجیر می‌خورد نوکش کج است.

- عاقبت خوشی ندارد بی‌بی!

- خیرش را نمی‌بینی مباشر!

- تخم گنده مال مرغ کون گشاد است.

که بی بی فریاد کشید:

- ساکت می‌شوید یه نه؟ هیچ دخلی هم به مباشر ندارد. تقصیر اصلاً از خودتان است. از شخم پارسال تا حالا پنج نفر از اهل محل زمین‌هاشان را نکاشته، ول کرده‌اند و رفته‌اند شهر. حتی واگذار هم نکرده‌اند، اجاره هم نداده‌اند، حتی نداده‌اند کسی براشان امانی بکارد. سربنه‌هاتان هم که دهن‌شان فقط رو به من باز است.

- تقصیر ما چیه قربان! غیرت از جوان‌ها رفته.

این را یکی از سربنه‌های هم‌زاد گفت.

- خودتان عرضه ندارید. جوان‌هاتان می‌روند شهر عمله می‌شوند، گدا می‌شوند، ماشین پا می‌شوند، به خیال این که شده‌اند پسر اوتورخان اعظم. شما برای کاشتن همین زمینی که دارید، عرضه ندارید. اما من دارم. می‌خواهم ملکم آباد بشود تا شماها دستتان به دهنتان برسد، تا جوان‌هاتان نگذارند در بروند. این آقا قول داده که برای مرغداری‌اش از هر بنه، سه نفر عمله‌ی مدام بگیرد. کود شیمیایی را هم خودم به نصف قیمت بازار پاتان حساب می‌کنم، دیگر حرفی هم دارید؟

- خدا عمرتان بدهد بی‌بی. خدا سایه‌تان را از سر ما کم نکند. اما پولش را از کجا بیاوریم؟

این را کدخدا گفت. و بعد سر و صدایی از حوالی بساط سماور برخاست، و بگو مگویی میان دو سه نفر، و بعد یک مرتبه فریادی در آمد که:

- این جوری می‌خواهد بزند تو سر ملک شش دانگ...

و صدا برید. مثل این که کسی دهان فریادزننده را گرفت. اما در سکوتی که از اثر آن فریاد بر مجلس افتاد، یکی دیگر از همان حدود گفت:

- جلوی قانون را هیچ چی نمی‌گیرد. هیشکی نمی‌تواند...

که از نو زمزمه‌ای در مجلس افتاد و بی‌بی روی بسترش تکانی خورد و فریاد کشید:

- دیگر حوصله ندارم. خر یکی‌یکی شماها را که نمی‌شود نعل کرد. فردا که من سرم را گذاشتم زمین، هوشیار می‌شوید که چه جوری خیرتان را می‌خواسته‌ام. تو خودت کدخدا، فردا با مباشر راه می‌افتید و با حضور سربنه‌ها و شخص خریدار، ده جریب از سنگه بن را زرع و پیمان می‌کنید و می‌دهید دست صاحبش. دورش را هم سنگ چین می‌کنید که احدی گاو آهن توش نیندازد. و از پنج تا پشک دیگر، از هر کدام دو جریب کم می‌کنید، می‌دهید به بنه‌ی ولی‌بگ. آهای حسن! تو هم بیا تخت مرا بکش سرجاش. این در را هم ببند، دیگر خسته شدم، بگو ناهار را هم بدهند.

و مباشر با کمک پسر بی بی داشتند تخت بی بی را می‌بردند توی شاه‌نشین که سه نفر سفره به دست وارد شدند. صدر مجلس را در سه طرف سفره انداختند. سفره قلمکار بود و دراز بود و کم‌عرض با حاشیه‌ای از اشعار محتشم. و برای هر کس دو تا لواش بشقاب پلو و خورش رویش ریخته. و ما، زیر چشم جماعت مسجدی نشسته‌ی ته تالار شروع کرده بودیم به خوردن. نمی‌دانم درویش در رفتار من چه دید که گفت:

- منتظر چه هستی آقا معلم؟ قاشق چنگال می‌خواهی؟

در جوابش نگاهی به جماعت پایین مجلس کردم که نمایش خوراکی ما را می‌پاییدند، و چیزی نگفتم. او گفت:

- روزی آن‌ها را هم خدا رسانده، آقا معلم!

که همان سه نفر از کار سفره‌ی صدر مجلسیان فارغ شده، رسیدند. هر یک مجموعه‌ای بر سر. و هر مجموعه را وسط چهار نفر گذاشتند و از نو. اما من فکر روزی یک روزه‌ی آن مردم نبودم. همچنان که تکه‌ی نان لواش را حایل لقمه می‌کرم، گفتم:

- درویش! امام‌زاده در و پیکر حسابی نداشت.

- ناهارت را بخور آقا معلم. خدای آن بیچاره هم بزرگ است.

زیر لب گفتم:

-ولی امام‌زاده خیلی کوچک و سرد است.

امام‌زاده یک چهارطاقی بود وسط بیابان، دیده بودم. ولی هیچ حیاطی یا دیواری، حتی زیارتنامه نداشت. دری بود زیر ایوانی، و بعد یک چهارطاقی، و اطرافش قبرستان ده. با سنگ قبرهای نخاله و خطوطی ناشی بر آن‌ها. به تیغه‌ی کلنگی یا تیشه‌ای اسمی را کنده، و تاریخی را. و گاهی نقش شانه‌ای یا تسبیحی یا ورزایی. تصویرهای منکسر این زندگی دهاتی بر آینه‌ی تار آخرت ایشان و حالا بیمارستانی. و «آخر تا کی؟...» و همه چنان آرام غذا می‌خوردند که انگار با پرندگان وحشی هم سفره‌اند. مبادا تکانی بخوری یای صدایی کنی که همسفره‌ات خواهد پرید.





جمعه‌ی بعد با فضل‌الله راه افتادیم که سری بزنیم به استاد مقنی و قناتی که داشت آبی می‌کرد. هوا آفتابی بود و سوز داشت و فضل‌الله دستمال بسته‌ای با خودش آورده بود که گره زده بود بیخ آرنجش و دهانش این بار بوی گردو می‌داد. و همچنان تسبیح می‌انداخت. و با هر دو کلام قش قش می‌خندید. زمین هنوز از باران اول نم داشت و ته ساقه‌های بریده‌ی گندم که بر صورت زمین ریش نتراشیده را می‌ماند، تیز بود و شبنم داشت. و ما به سمت غرب می‌رفتیم و آفتاب به گرده‌هامان می‌تافت و گرمایش مطبوع بود. از ده که در می‌آمدیم، برخورده بودیم به مأمور پست که با دوچرخه‌اش وارد ده می شد. و فضل‌الله هنوز داشت قصه‌ی او را می‌گفت که چطور گاهی از مرکز بخش که بر می‌گردد یک قاطر بار همراه دارد. و این که مأمور بیست و هشت پارچه آبادی است و هر کدام از رؤسای محلی و کدخداها سفارشی دارند که او به میل انجام می‌دهد. و علاوه بر نامه‌رسانی گاهی بدل می شود به نوعی فروشنده‌ی دوره‌گرد. و من به یاد پدرم افتادم و هم‌پایی‌هایی که گاهی می‌کردیم و سگ‌دوهای دنبال پست؛

و آن روز که دیر کرده بود و می‌ترسید به قطار نیم بعد از ظهر هشتگرد نرسد، و از اشتهارد تا آن جا مرا دنبال خر بندری پست دواند، و حتی یک بار به خاطرش نرسید که پسر دوازده ساله نمی‌تواند عین مرد چهل ساله دنبال خر بدود، و بعد تبی که کردم و مادرم دیگر نگذاشت با او بیرون بروم... و بعد برای این که قصه‌اش را تمام کنم، پرسیدم:

-خب، بگو ببینم کار و کاسبی‌ات چه طور است؟ دکان می گردد؟ عاقبت قرص کمر گیر آوردی؟

که هرهر خندید و گفت:

- راستش مادرمان رفته دختر علی‌اصغر را برامان صیغه کرده.

بعد مکثی کرد و تسبیح انداخت و افزود:

- راستش محض امتحان.

پرسیدم :

- امتحان چه؟

باز قش قش خندید و گفت :

- امتحان دیگر. راستش شما که اهل بخیه‌اید. که اگر قبول شدیم برامان زن بخواهد.

- علی‌اصغر که باشد دیگر؟

- راستش چوپان ده است. دخترش بدجوری ورقلمبیده. راستش دم دست مادرمان خدمت می‌کند. شب عید غدیر شب اول بود.

می‌دانستم که فضل‌الله پسر همان سربنه‌ای است که ورد زبانش «پدرآمرزیده» است. سر ناهار خانه‌ی بی‌بی از درویش شنیده بودم، اما قضایای دیگر را تازه فهمیدم. او همان جور تسبیح می‌انداخت که پرسیدم:

- پس چرا خبرمان نکردی؟ آخر سوری، جشنی، ولیمه‌ای.

- ای آقا! راستش عقدکنان که نبود، یا عروسی رسمی. یواشکی بود. راستش مادرمان خیال کرده ما کوفتی، ما شرایی چیزی گرفته‌ایم. هر چه بهش می‌گویم بابا لگد تفنگ کمر آدم را تاب می‌دهد، باورش نمی‌شود. حالا این دختره را برامان صیغه کرده که اگر مرضی چیزی داریم، بریزد بیرون. تا بعد که برامان زن می‌خواهند، ساق و سالم باشیم.

- دختر هم برایت زیر سر گذاشته؟

- راستش، بله. دخترخاله‌مان را. شیرینی‌مان را از بچگی برای هم خورده‌اند. راستش هم حیف است.

خواستم بپرسم «مگه دختر علی‌اصغر حیف نیست؟» که منصرف شدم و پرسیدم:

- چه جوری صیغه کردی؟

- راستش هیچ چی. پدرمان دویست تومان داد به باباش. میرزاعمو هم صیغه‌اش را خواند. حالا هم عوض این که سر تنور مطبخ بخوابد، می‌آید اتاق خودمان.

- همین؟

قش قش خندید و گفت:

- پس چی؟ راستش مادرمان یک دست لباس براش دوخته، خودمان هم یک النگوی نقره براش از شهر آوردیم. یعنی همین پستچی برامان خرید و آورد.

- خوب بعد چه؟

- بعد کدام است دیگر؟ یک نان‌خور سر سفره‌ی باباش کم. راستش علی‌اصغر هشت تا بچه دارد.

- غرضم این است که وقتی تو زن گرفتی؟...

- آهاه! راستش لابد یک شوهر دیگر می‌کند، یا می‌ماند و خدمتمان را می‌کند، یا راستش می‌فرستیمش شهر. حالا دیگر نوکر و کلفت تو شهر حکم کیمیا را دارد. خیال می‌کنید، سرهنگ‌ها بی‌خودی مصدر نگه می‌دارند؟

برای این که سوار پرحرفی نشود، پرسیدم:

- می‌دانی امسال چند نفر را بردند سربازی؟

- به نظرم هفت نفر. کدخدا می‌گفت. یک هفته قبل از آمدن شما بردندشان.

و ساکت شدیم. تک و توک مردی با جفت وزرایی شخم می‌کردند، و دنبالشان مردی از لنگی که به کمر بسته بود، مشت مشت دانه بر می‌داشت و می‌پاشید. و ما از دور خداقوتی می‌پراندیم و آن‌ها سلامی می‌فرستادند یا عاقبت به خیری. و با یکیشان فضل‌الله ایستاد به خوش و بش که من گذشتم. به نزدیک نصرالله و دو نفر از دوستانش رسیدم. سلامی و حال و احوالی کردیم. و دومی یکی دیگر از اهالی بود که یک بار توی حمام دیده بودمش؛ و سومی مردی شال سبز به کمر بسته و قبای راسته به تن و توبره‌اش در کنارش بر زمین، و غریبه. نصرالله گفت:

- مزرعه‌هامان مار دارد آقا، وقت شخم و درو دعا می‌گیریم.

پرسیدم:

- به چند؟

نصرالله گفت:

- آقا سید طمع‌کار نیست. دستش خوب است آقا! اهل محل بهش معتقدند.

گفتم:

- لابد گنجنامه هم دارد.

آن که در حمام شناخته بودمش، گفت:

- گنجنامه را سید مارخور دارد. طرف‌های عید پیداش می‌شود. یک خر بندری هم زیر پایش است، اما این آقاسید فقیر آدم است. این کاره نیست، فقط دزد می‌گیرد و دعای دفع مار و عقرب می‌دهد.

و نصرالله شروع کرد به گفتن قصه‌ی «نر و سردار قوچانی» که ژاندارم‌ها بکارت نامزدش را برداشته بودند و او یاغی شده بود و سر به کوه و کمر گذاشته بود و ژاندارم‌ها در کارش درمانده بودند؛ تا عاقبت این آقا سید آن طرف‌ها پیدایش می‌شود و دست به دامن او می‌شوند که سر کتاب باز می‌کند و جا و مکان نرو سردار را نشانشان می‌دهد...

و سید غریبه، همچنان سر به زیر، چشم به کتاب دوخته بود و وردش را می‌خواند. که فضل‌الله رسید و سلام و علیک، و من فرصت پیدا کردم که راه بیفتم. در راه قصه‌ی مردی را شروع کرد که تا پانزده سال پیش می‌آمده به این آبادی‌ها و پوست روباه و شغال می‌خریده. تا عاقبت هاری می‌گیرد. و تا برسانندش به شهر مثل چوب خشک شده بود. در همین حین به آسیاب رسیدیم. گفتم سری بزنیم و زدیم. از در که می‌رفتیم تو، الاغی از طویله فرروی کرد و پا به زمین کوفت. فضل‌الله داد زد:

- آهای آسیابان! راستش الاغت تشنه است.

و در تاریکی آسیابان را شناختم. برادر کوچک مدیر بود. عین یک عروسک بزرگ که در آرد تپانده باشی و درش آورده باشی. سلامی کردیم و او گلیم بغل اجاق را هما جا تکاند و از نو پهن کرد که نشستیم و دو تکه چوب بر آتش گذاشت و رفت الاغش را آب دهد. در همین موقع هیکل زنی را دیدم که با سر و کله‌ی بسته در انبار بالای آسیاب کیسه‌های گندم را پس و پیش می‌کرد. و به همه جای تیرهای سقف گرد آرد قندیل بسته بود. برادر مدیر که برگشت، گفتم:

- مثل این که منزل آقای مدیر هم دیگر دیده‌ایم.

او عین کسی که زیرلفظی می‌خواهد، گفت:

- بله.

گفتم:

- اما اسم سرکار را ندانستیم.

گفت:

-هبةالله.

و دیدم که این یکی حتماً نعمتی بود، و بخششی. و گفتم:

- تنهایی آسیاب را می‌گردانی؟

گفت:

- سنقور [۱] کسی دیگر است، اما هر که نوبت آسیاب خودش را نگه می‌دارد.

و فضل‌الله گفت:

- راستش سنقور مشهدی نورالله است. اگر عیب و علتی پیش بیاید، صداش می کنیم.

و استکان نعلبکی‌ها را برداشت و رفت بیرون. تنها که شدیم هبةالله در آمد که:

- آدم قحط بود که با این خل دیوانه آمدید بیرون؟ کله‌اش خشک شده.

که زن از همان گوشه‌ای که بود پکی زد به خنده. خندیدنش می‌گفت که سخت جوان است.

گفتم:

- درویش گرفتار بود. هنوز دارند آن ده جریب را ذرع می‌کنند.

که فضل‌الله پیداش شد. و نشست و به چای ریختن. هبةالله به همان خجالت‌زدگی اول گفت:

- آقا داداش می‌گفت شما هم با مباشر مخالفید.

گفتم:

- من هنوز غریبه‌ام.

گفت:

- یعنی شما می‌گید صلاح است که آسیاب آتشی راه بیفتد؟

گفتم:

- یعنی واقعاً آسیاب شما را از کار می‌اندازد؟

گفت:

- البته از کار می‌اندازد. چون با این آسیاب روزی ده خروار هم می‌شود آرد کرد.

گفتم:

- یعنی این قدر گندم توی ده هست؟

گفت:

- البته که نیست، مردم توی خانه‌هاشان تاپوی[۲] آردی که ندارند. تاپوی گندم دارند.

فضل‌الله گفت:

- راستش این را درست می‌گوید. کار و زندگی اهل ده با کار این آسیاب جورتر است.

بعد رو به هبةالله کرد و گفت:

- پس حمتاً می‌خوابد، تو خیالت راحت باشد. راستش پولشان زیادی کرده.

فضل‌الله گفت:

- چه می‌گویی پسر؟ راستش سفته‌های اقساطش را بابامان به چشم خودش دیده.

هبةالله گفت:

- اهل محل همه‌ی این حقه‌ها را از زیر سر مباشر می‌دانند. مردم می‌گویند یک غریبه آمده دست گذاشته روی آبادی.

پرسیدم:

- مباشر را می‌گویی غریبه؟

- البته که غریبه است. می‌گویند کولی بوده، چلنگر [۳] بوده خدا عالم است چه کاره بوده؟!

فضل‌الله قش قش خندید و گفت:

- به! راستش این را که همه می‌دانند. ما بچه بودیم که تو آبادی پیداش شد. راستش زمان متفقین بود که اهل ده گندمشان را قایم می‌کردند. راستش همین مباشر یک روز داشته با خرش از آبادی رد می‌شده که یک صدای جیغ می‌شنود. می‌دود جلو و می‌بیند پشت یک پشته جوانکی افتاده روی یک زن... و قش قش زد زیر خنده. مدتی خندید و ما تماشا کردیم و بعد دنبال کرد:

- راستش داشته‌اند با هم کلنجار می‌رفته‌اند که مباشر سر می‌رسد. با گرگ‌کش می‌گذارد تو گرده‌ی جوانک و دختره را سوار می‌کند و می‌رساند آبادی. راستش...

به این جا که رسید ساکت شد و نگاهی به اطراف انداخت و بعد سرش را آورد در گوش من و آهسته افزود:

- می‌دانید جوانک که بوده؟ همین آقای مدیر بوده.

و باز زد زیر خنده. هبةالله خون به صورت دوانده گفت:

- این‌ها قصه است، مردم ساخته‌اند.

فضل‌الله که داشت یک دور دیگر چای می‌ریخت، همان جور برای خودش می‌خندید. خنده‌اش که تمام شد، گفت:

- راستش عیب کار این بوده که خود دختره پاش می‌لنگیده. و گرنه این جور جوان‌ها را تو آبادی نگه نمی‌دارند. سه چهار ماهی رفته بوده شهر کلفتی یکی از اقوام. و وقتی برگشته بوده اسمش هم عوض شده بوده. خدیجه‌اش شده بود پری (و قش قش خنده). ننه باباش هم دیگر جلودارش نبودند. هر چهار روزی هم یکی از این قضایا پیش می‌آمده. تا این مباشر از آسمان می‌رسد. دختره که می‌رساند، سفت بیخ ریشش را می‌چسبند. رسم هم همین است. وقتی یک عورت [۴] را حفظ کردی یعنی که پس مال خودت است. عروسیشان یادمان است. چه خرجی! راستش سه تا گوسفند سر بریده بودند...

این جای قصه‌اش بود که زنی وارد شد. نیمه جوالی[۵] بر سر؛ و از در کوتاه آسیاب نشسته آمد تو. و بعد ما بلند شدیم و تشکری و خداقوتی. و از در که آمدیم بیرون، فضل‌الله در آمد که:

- راستش خواهرزن نصرالله بود، براش شیرینی خورده‌اند.

گفتم:

- کدام یکی؟

گفت:

- همان اولی. دختره را می‌گویم. راستش دختر خوبی است. چشم خیلی‌ها دنبالش است.

گفتم:

- چشم تو هم؟

که قش قش خندید و گفت:

- ای آقا! راستش ما تو همین یکیش درماندیم.

و همان جور که می‌رفتیم پرسیدم:

- خوب بعد چه شد؟ مباشر را می‌گویم.

که باز قش قش خندید و گفت:

- هیچ چی، شدند زن و شوهر. راستش دختره هم دیگر از آب و تاب افتاد و اگر بدانید حالا چه زنی از آب در آمده. خودش هم سال ۳۰ شد رئیس اتحادیه. با سواد بود و از شهر براش روزنامه می‌آمد.

و ادامه داد این که مالک قناتی که سراغش می‌رویم پسرعموی سرهنگی است که او مصدر خانه‌اش بوده و از وقتی بازنشسته شده، این مزرعه را خریده که بهش می‌گفته‌اند گته ده و بعد گفت:

- ببینم مگر مادر اکبر چه عیبی دارد؟ صد تومن هم که مهرش کنید راضی است. می‌خواهید بیفتیم پا در میانی؟

به تندی گفتم:

- ببینم! شماها همه‌تان دست به یکی کرده‌اید که من مادر اکبر را بگیرم؟

گفت:

- پس راستش، دروغ گفته‌اند که دست به شکمش مالیده‌اید؟

و قش قش خندید. و گفتم:

- نه دروغ نگفته‌اند، اما آخر ...

گفت:

- راستش شاید خیال کرده‌اید این جا هم شهر است؟

گفتم:

- چه طور مگر؟

گفت:

- راستش آن دست به شکم همه‌ی زن‌های آبادی مالیده شده. به ما می‌گویند خل و دیوانه است، برای این که این حرف‌ها می‌زنیم. راستش آن‌های دیگر ساکت می‌مانند. تو این آبادی عقل یعنی سکوت.

گفتم:

- من هیچ قصدی نداشته‌ام.

گفت:

- راستش ما هم با زن جناب سرهنگ هیچ قصدی نداشتیم. اما آن جا فرق می‌کرد. شکم آن زن سیر بود، اما مادر اکبر با روزی سه تومنی که شما بهش می‌دهید، بمب گذاشته توی همه‌ی خانه‌های آبادی. شما هم خودت بهتر از ما می‌دانی که دهاتی‌جماعت سایه می‌خواهد تا برود زیرش.

و بعد ساکت شد و لحظه‌ای تسبیح انداخت و بعد دنبال کرد:

- مگر اهل فرقه‌های دیگر باشی، ببینم راست است که معلم‌ها بچه‌بازند؟

و این‌ها را که می‌گفت نه می‌خندید و نه تسبیح می‌انداخت. دیگر هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد تا رسیدیم به چاه‌های قنات. با خاکی نو و قرمز در اطراف حلقه‌هاشان. ما پیچیدیم به طرف مادر چاه، که دست راست بود و سر بالایی بود. از بغل حلقه‌ی چاه بعدی که گذشتیم، فضل‌الله ریگی به چاه انداخت که یک جفت کفتر از دهانش پریدند بیرون و گفت:

- چاه آبی شده. راستش از حالا دارند برای زمستان لانه می‌سازند.

و از بغل چهار حلقه چاه دیگر گذشتیم تا رسیدیم به کفه‌ی شکاف عریضی که دره‌ای بود آبرفت[۶] مانند؛ و به غرب کشیده می‌شد. چرخی بر سر چاه بود و مردی با یک پاچه‌ی بالا زده و دیگری افتاده، ایستاده بود و پای لخت را حایل چرخ کرده بود و چپق می‌کشید و ما را می‌پایید که سرازیر شدیم.

دیگر خسته شده بودم و می‌خواستم از دست این وجدان مجسم دهاتی به جایی بگریزم. ناچار در آمدم که:

- پس من می‌روم پای کار.

- خو، راه می‌بری چه جور؟

این را چرخ‌دار پرسیده. فضل‌الله گوشه‌ای کنار چادر وارفته بود داشت گردو می‌شکست. گفتم:

- خودت یادم می‌دهی. عیبی ندارد؟

- خو، این جوری که نمی‌شود. خو، چاه خیس است.

پرسیدم:

- اهل کجایی بابا؟

گفت:

- خو، چاخو، اهل یزد است دیگر.

- چاخو، یعنی چه؟

- خو، شما می‌گویید مقنی دیگر.

و بعد حالیم کرد که لخت بشوم و شدم. و با زیر پیراهن و زیرشلوار رفتم لب چاه. او چرخ را مهار کرد تا من آویزان شدم. و بعد آهسته آهسته بازش می‌کرد. طناب که دراز می‌شد، من چرخ می‌خوردم به سمت راست. که اول سرم گیج رفت و بعد که عادت کردم چاه خاکی بود و جای نوک کلنگ بر آن فشرده و براق. و بعد رطوبت چاه به چندشم انداخت. و بعد تاریکی صرف بود و در بالا میله‌ی باریک شونده و گردان و کوتاه طناب. که از وسط سوراخی می‌آمد که به روشنایی باز می‌شد. و بعد شرشر ملایم آب را زیر پا شنیدم. و هنوز به ته چاه نرسیده بودم که خیس شدم. و حالا شرشر آب زیاد بود. فکر کرد «کاش زیر لباسی هم درآورده بودم» که کف پای چپم بر تکه سنگی نشست که نشست آب بر آن می‌رفت. طناب را تکان دادم و رها کردم، هو انداختم: «اوستاهوووو...» با جوابی که آمد چشمم به کف دیواره‌ی چاه راهرویی را دید که آب به سمتش می‌رفت .و بعد دیدم که چراغی است و پیش می‌آید، و بعد شلپ شلپ دست و پایی و بعد که هیکل مقنی. سلامی کردم و خدا قوتی و ذکری از درویش و این که که هستم. و مقنی در آمد که:

- خو این جا که آمدن نداشت. خو، آن طناب را بده ببینم.

طناب را که دادم تکانش داد و هو انداخت و همان در مدخل راه آب نشست. از کنار تنم که تلو تلو خوران رفت بالا او گفت:

- خو تو چاه که نمی‌شود زیر دول[۷] واسید. خو، با تو.

و پس پسکی دو قدم عقب رفت و من در درگاه کوزه نشستم. مردی بود میانسال. با سری تاس و هیکلی ریزه. گفتم:

- عیبی ندارد بیام پای کار؟

- خو، بیای چه کنی؟ خیال کرده‌ای سر گنج است؟ خو همین است دیگر جنب که نیستی؟

و همچنان که عقب عقب می‌رفت، غر غر هم می‌کرد:

- خو، این بچه‌های شهر تو هر سوراخی سر می‌کنند.

همچنان که با احتیاط پیش می‌رفتم، گفتم:

- می‌دانی اوستا. همکارهام تو مازندران اسم مرا گذاشته بودند خاله وارس، اگر ناراحتی برگردم.

که غرغرش بند آمد و هر دو، چهار دست و پا و چراغ معدن در میانمان و سرهامان در چهارانگشتی یک دیگر، با احتیاط می‌رفتیم. کوره‌ی قنات به همان اندازه پهن بود که با کپل‌ها مماس باشد. و دیواره از سنگ بود و جابه جا علامت میله‌ای که در آن باروت داده‌اند. پس از ده قدم کوره پیچید به سمت راست و من هرچه فکر کردم که خودم را مطابق روی زمین توجیه کنم، نتوانستم. پرسیدم:

- اوستا، به کدام سمت پیچیدیم؟ به شرق؟

- خو، شرق و غرب مال روی زمین است. زیر زمین می‌روی طرف رگه...

و ساکت شد. اما بعد از یک قدم از نو به غرغر افتاد:

- خو، خیالت می‌رسد همه جا می‌شود آق معلمی کرد؟ تو روی زمین آقا معلمی. خو، زیرزمین از شولات[۸] بر می‌گردی، از دج[۹] رد می‌شی، خو می‌رسی به رگ آب دیگر. عین گوسفند، تا گیرش نیاوری که خونش در نمی‌آد.

برای خودش حرف و حرف می‌زد، زیر لبی و تند. تا رسیدیم به جایی که کوره‌سنگی نبود و پهنتر بود و بلندتر، و می‌شد سر دو پا نشست. مقنی جرخ زد و حالا پشتش به من بود و می‌رفت. جای کلنگ جا به جا بر دیواره‌ی کوره برق می‌زد و آب بر کف مجرا انباشته بود و تا مچ پا در آب بود و شلپ شلپ می‌کردیم تا رسیدیم. انبار مانندی از آب که تا زیر زانو را می‌گرفت، و به دیوار آخرش نیم دایره‌ی سوراخی بر سطح آب بود، که آب از آن می‌گذشت و پشت دیواره، جایی شرشر می‌کرد. مقنی چراغ را از گردن باز کرد و از میخی بر دیواره‌ی قنات آویخت. و کلنگش را که بغل آن به دیوار کوبیده بود، کشید بیرون. به دقت سوزنی که از گوشت دست می‌کشی، و شروع کرد به گشاد کردن آن سوراخ. با یک دست کلنگ می‌زد و با دست دیگر خاک را می‌پایید که نپراکند. من یخ کرده بودم و کمرم داشت از دولا ماندن درد می‌گرفت که صدایم درآمد:

- اوستا چرا این جوری است؟

- چه جوری؟ خو، صاحب ملک بختش گفته که مادر چاه بالا افتاده. خو، این دیواره را که برداشتی قنات تمام است.

- چرا از آن دست نمی‌کنی اوستا؟ این جا بد جوری باید دولا کار کرد.

- خو، خیال کردی آن دست می‌شود واسید؟ از آن دست که کار کنی ریزش می‌کند. آب پرزور است. خو، از کجا بدانی چه آبی تو کوره واسیده؟

و مکثی کرد و بعد یک مرتبه برگشت و گفت:

- خو، تو که لرزت گرفته!

راست می‌گفت. پاها در آب. و آن دو تکه لباس خیس و کمر دولا، دیگر طاقتش را نداشتم، ولی مگر از رو می‌رفتم؟

گفتم:

- ناهار با هم بخوریم اوستا، باشد؟

- خو، بجنب که می‌چایی، لاشه‌ات رو دستمان می‌ماند.

که جنبیدم. و به همان احتیاط برگشتم. چراغ پشت سر و سایه‌ی بزرگ و بی‌قواره‌ی خود را در آب خرد کنان. و هو انداختم و طناب که به ته چاه رسید به رانم بستم و آمدم بالا. فضل‌الله آتش را تافته بود و چای دم کرده. سوز بند آمده بود و آن هر دو کمک کردند تا لباس‌های زیرم خشک شد ، و کنار آتش که نشستم، فضل‌الله مرد چرخدار را فرستاد دنبال چوب و گون[۱۰]، و از بغلش یک نیم بطری در آورد و داد دستم، که:

- راستش می‌دانستیم یخ می‌کنید.

و عجب نعمتی بود سوخت و رفت پایین و گرما در درون نطفه بست. و بعد که نفس تازه کردم، یک دو قلپ دیگر و نیم بطری را بر گرداندم، که خودش سر کشید و گذاشت جیبش. گفتم:

- داشتم قزل قورت[۱۱] می‌کردم. عجب جانی می‌کنند این مقنی‌ها.

- راستش هر کسی یک جوری باید نان بخورد.

و تازه گرم شده بودم که تاپ تاپ خفیف موتور از سمت ده بلند شد. اول نامرتب بود و دو سه بار خوابید و بعد از نو راه افتاد. و ما سفره‌ی ناهار را آماده می‌کردیم که استاد مقنی هم آمد بالا. دستمال بسته‌ی فضل‌الله یک مرغ پخته بود با نان و پنیر، گردو هم که داشت. و ناهار مقنی و چرخدارش نان و پیاز. چای هم که داشتیم. آفتاب حسابی می‌چسبید و ریشه‌های گون خلواره [۱۲] بسته بود و استاد مقنی لرزیدن مرا برای دیگران تعریف کرد و بعد گفت:

- خو، تو که جان نداشتی، چرا آمدی پایین؟

و دوستش گفت:

- خو، کجا بودی اوستا. می‌خواست با کت و شلوار بیاید...

که فضل‌الله قش قش خندید و من نه چندان کلافه گفتم:

- ببینم اوستا، همه‌اش را با همان کلنگ کنده‌ای؟

که بر و بر نگاهم کرد و گفت:

- خو، چرا آن پایین صدات در نمی‌آمد، آقا معلم؟

و چرخدارش گفت:

- تو همین یک چاه، هزار تومن باروت آتش زده.

و فضل‌الله گفت:

- راستش سرهنگ همین پول را قبول ندارد، اگر این آتش کاری نبود که حرف و سخن نداشتند.

گفتم:

- خوب برو بیارش پای کار تا ببیند که چه کرده‌ای.

چرخدار خندید و گفت:

- خو خیال کرده هر کسی حاضر است برود تک چاه قنات ...

گفتم:

- حیف جان آدمی‌زاد نیست که تو آن کوره سر برسد؟

مقنی گفت:

- خو، تو حق داری آقا معلم. حالا دیگر کسی با کلنگ چاه نمی‌کند. خو، موتور می‌گذارند و با مته سوراخ می‌کنند. اما می‌دانی پول هر کدام از آن مته‌ها چند است؟ خو؛ مگه نه که معلمی؟ بایست بدانی. خو، تمام این قنات با پول یکی از آن مته‌ها آباد شده، که تازه این مرده‌شور برده‌ی صاحب ملک، نصفش را قبول ندارد. خو، تو می‌دانی سالی چند تا مقنی زنده به گور می‌شود؟

گفتم:

- تو در عمرت چند تا قنات کنده‌ای اوستا؟

نگاهی کرد و بعد با انگشت‌هایش شمرد و بعد گفت:

- خو، بگو که دوازده تا. یعنی می گویی پس مقنی‌ها بروند بمیرند؟ خو، من هم اگر پول داشتم می‌رفتم موتور می‌آوردم سر چاه، اما از آن وقتی که چشمم وا شده، این کلنگ تو دستم بوده. خو، آن که با موتور چاه می‌زند پنج هزار تومن یک قلم بایست بدهد به مهندس آب. اما من رگه‌ی آب را عین رگ گوسفند می‌شناسم. خو، کدام مهندس می‌تواند یک گشت بزند دور آبادی و بگوید این جا را بکن یا آن جا را؟ خو، خاک‌شناس می‌آید، آب‌شناس می‌آید، هواشناس می‌آید. تازه از هر سه تا چاهی که می‌زنند یکیش آبی می‌شود. حالا تو آقا معلم می‌گویی من دارم جان کردی می‌کنم. خو، تو خیال کردی که من جان خودم را دوست ندارم؟ چرا دوست دارم، اما می‌دانم که هر زمینی آبی دارد. خو، زمین حکم تن آدمی‌زاد را دارد، پر است از رگ و پی. اگر رگ دست را بزنی یا حجامت کنی خون یواش یواش در می‌آید، عین قنات. خو، برای صحت مزاج هم خوب است. اما اگر گردن آدم را بزنی چه طور؟ خو، جونش با خونش در می‌آید. عین چاه‌های موتوری. تن این زمینی که ما می‌شناسیم، آن قدرها خون ندارد که جواب این همه چاه را بدهد. خو، دل آدم می‌سوزد.

و ساکت شد. گفتم:

- غصه نخور اوستا! فضل‌الله می‌رود شهر پهلوی جناب سرهنگت.

مقنی رو کرد به فضل‌الله که:

- خو، مگر نه که تو پسر حاج عزیز سربنه‌ای؟

- راستش چرا.

و مقنی غرغرکنان رو به من گفت:

- خو، این دیوانه باباش هم عرضه نداشت.

گفتم:

- چرا اجرش را ضایع می‌کنی؟ درویش علی این را همراه من کرد که...

که حرفم را برید:

- خو، پس تو آمده‌ای مفتشی برای جناب سرهنگ؟ خو، اگر یک سنگ تو سرت می‌خورد، چه می‌کردی؟

که فقط نگاهش کردم. فضل‌الله ساکت ماند، و چرخدار سفره را برچید و چای ریخت و مقنی چپقش را چاق کرد، گفت:

- خو، بگذار برات یک قصه بگویم. دلت از ما نگیرد. می‌گویند چهارده تا لر بودند رفتند مشهد. خوب، ده تاشان تو راه مردند، وبا گرفتند. سه تاشان هم تو خود مشهد افتیدند و از شکم‌روش[۱۳] مردند. خو، چهاردهمی رفت ضریح را چسبید و گفت «ای ضامن آهو! خو، ما که هممون مردیم. اما الهی قربونت بروم، تو برو فکر قبه و بارگاهت را بکن.» خو، حالا نقل ماست. هر کسی تو کارش به یک چیزهایی اعتقاد دارد. کار ما اگر به آب نرسد شگون ندارد. کار ما کار موتور نیست، کار آدمی‌زاد است که خیال می‌کند آب روشنایی است. کار ما هم گذشت. آب را هم در آوردیم. اما آن گور به گوری صاحب ملک برود فکر آبادی‌اش را بکند...

و گویا من چرت می‌زدم که استاد مقنی چپقش را خالی کرد و گفت:

- تو بچه شهری هم که با یک غوره سردیت می‌کنه، با یک مویز گرمیت. بگیر بخواب. ما هم رفتیم پی کار.

که ما هر دو کنار آتش دراز کشیدیم. و آن هر دو رفتند سراغ کار. گاهی ابری، گاهی بارانی، و گاهی رعد و برقی در آسمان. و گاهی با زمزمه‌ی گذر هواپیمایی از دور که معلوم نیست از کجا به کجا، اما وعده‌ای به عبور، به پرواز. اما فقط لحظه‌ای...

و چهارشنبه شب‌ها که می‌آمد و اوایل ورودم نمی‌شنیدم. اما حالا، نه که می‌شنوم و به انتظارش در حیاط مدرسه قدم می‌زنم؛ بلکه حتی ستاره‌ی بی‌چشمک چراغ زیر تنه‌اش را دنبال می‌کنم. عین ستاره‌ای که طلوع می‌کند و غروب می‌کند... که یک مرتبه دیدم نشسته. پشت تپه‌ی زیر ده و من بر سر تپه ایستاده، با جماعت دهاتی‌ها. و آرام آرام جلو می‌آمد، اما چرخ‌هایش بدجوری صدا می کرد. اما همان در حرکت اول، دهنه‌ی بسته‌ی چاه قناتی زیر پایم وا رفت و ...

بیدار که شدم چرخ چاه صدا می‌کرد و اجاق سرد بود و فضل‌الله قدم می‌زد. و راه که افتادیم دیدم هیچ حوصله‌ی پر حرفی‌های او را ندارم. گفتم خاک‌شناسی می‌کنم و دفترچه‌ام را در آوردم و یادداشت کردم.

آبرفت‌ها داغمه [۱۴] بسته بود و بی ترکی یا شکافی، کف اتاقی اندود شده را می‌ماند به قصد تجدید صورت یک ظرف عتیق. و بیابان خاکستری بود. و از شن پوشیده بود و ناصاف بود و خاک مزارع گاهی قرمز بود، و رس خالص و گاهی به سیاهی می‌زد و گاهی اخرای مایل به زردی. و مارمولک‌های ریز، خبرچینان عجولی را می‌ماندند که از ریشه‌ای به ریشه‌ی دیگر خبر از شب بارانی می‌دادند. و خانه‌های ده از دور کندوهایی را می‌ماند گلی و بر سینه‌ی تپه چسبیده. و دود عصرانه‌ی ده که از روزنه‌ی خانه‌ها بر می‌خاست، بوی گون سوخته را می‌آورد. به حوالی ده که رسیدیم با دو نفر از اهالی همقدم شدیم که عرق‌ریزان، بارهای بزرگ خار را بر دوش به خانه می‌بردند.





پانویس


↑ متصدی آسیاب، آسیابان

↑ خُمی از گل ناپخته که در آن گندم آرد، گندم یا امثال آن نگاه می‌دارند.

↑ آهنگری که چیزهای آهنین خرد مانند قفل، کلید، چفت، میخ، زنجیر، زره و مانند آن‌ها می‌سازد.

↑ در اصل به معنای امری که کسی از آن شرم دارد. اما در اصطلاح به معنی آلت تناسل و شرمگاه مردم است. در تداول فارسی اشاره به زن و زوجه‌ی مرد دارد.

↑ معرب گوال و به معنای ظرفی باشد از پشم بافته که چیزها در آن کنند.

↑ جایی که از اثر ته‌نیشن آب رودخانه به وجود آمده باشد.

↑ مقلوب و هم‌معنی واژه‌ی دلو است به معنای ظرفی از پوست حیوانات که با آن آب از چاه بیرون می‌کشند.

↑ در اصطلاح مقنی‌ها گل و لای کاریز را گویند.

↑ به کسر دال. به طبقه‌ی سخت زمین گویند و در اصطلاح مقنی‌ها آبکش هم می‌گویند.

↑ بوته‌ای است خاردار که دارای صمغی به نام کتیرا است.

↑ به معنی مرض و درد بی‌درمان

↑ آتش گون و بته. خاکستر گرم با خرده‌های آتش.

↑ اسهال

↑ خشکی و آماس پوست، خاصه در لب‌ها از اثر حرارت خارجی یا درونی. خشکی و ترنجیدگی پوست لب بر اثر بیماری حاد یا تشنگی.





باران‌های پاییزی گذشته بود که پشتش نقاش شورابی[۱] پیدایش شد. همان روزهایی که الاغ‌های گر[۲]، از بیابان و سرما، به ده پناه می‌آوردند. و باران‌ها ریز و نرم و نفوذکننده بود، یا همیشه نمی در هوا و شب‌ها تندتر؛ و شرشر ناودان‌ها تا صبح.

ناودان که نه، ناوک‌های چوبی که از سر بام‌ها جست زده بیرون. از وقتی اکبر با‌هام چپ افتاده بود هر خبر تازه‌ای را در کلاس می‌شنیدم و از دیگران، بچه‌ها، تا کتاب‌ها را باز کنند، خود شیرین‌ترینشان تازه‌ترین خبر را می‌داد. بار چغندر پدر علی پای کارخانه دو خروار افت داشته، الاغ پدر کریم هنوز برنگشته، یکی از خورجین‌ها گندم عین‌الله را کاروانسرادارهای شهر دزدیده‌اند... و خبر ورود نقاش شورابی را پسر قهوه‌چی داد. خپله‌ای عین پدرش، کمی هم خنگ. به هر صورت هر کدام از بچه‌ها کوشش خودشان را می‌کردند برای گرفتن جای خالی اکبر، که ازم کناره می‌گرفت سر بند قضیه مادرش.

آخر هفته‌ی پیش بی‌بی، درویش را راه انداخته بود و کدخدا را، و سه نفری به مرکز بخش رفتیم و من دویست تومان مهر کردم و ثبت و ضبط در دفتر... و حالا به جای سه تومن پنج تومن می‌دهم، یعنی این که مثلا خرجی. و مادر اکبر هر شبی که بخواهم می‌آید و شام با هم می‌خوریم و آخر شب او بر می‌گردد سراغ بچه‌هاش. این جوری بهتر هم هست. جا پاهای شوهر سابق هنوز خیلی پیداست، عین جاپایی در یک قدمگاه. به خصوص وقتی چشمم به مادر پیر آن شوهر می‌افتاد که اصلاً چشم دیدنم را ندارد. و بعد هم یک اتاق دارند با همه‌ی بچه‌ها و آن پیرزن زمین‌گیر و خرت و خورت‌های دیگر. و بعد هم بوی طویله‌ی بغل دست و کک و ساس و از این قبیل... سپرده‌ام که لباسش را عوض می‌کند و حمام که رفت، می‌آید منزل من. روزی که صیغه‌اش کردم، دو تا پیراهن و دو تا شلوار برایش خریدم با پارچه و لباس و خرت و خورت برای بچه‌ها.

دو جفت جوراب برای اکبر که نداشت. و فردایش که دیدم جوراب‌ها را نپوشیده فهمیدم دنیا دست کیست. یعنی که با‌هام چپ افتاده؟ چنین جوانی در حد یک معلم، شاید می‌توانست سرمشقی برای او باشد. اما در حد یک ناپدری؟ و من چه می‌توانستم بکنم؟ او را لوس کنم؟ یا خودم را به حد پدر مرده‌ی او برسانم؟ و چه جور؟ پدر او هر چه بود فعلاً مرده بود و این رجحان همه‌ی مرده‌ها را داشت که برای زنده‌ها تطهیر شده‌اند. و تبرئه از همه‌ی مغزها، و یعنی این است اساس پرستش اموات؟...

رها کنم. این است که زیاد پاپیش نمی‌شوم. کم‌کم بزرگ خواهد شد، اما وضع مادرش بهتر شده. ماه‌جان در آن حدود نیست که بشود ماه‌جهان گفتش. اما گلی است در بوستان پاییز زده‌ی یک ده و چه گلی؟ آفتابگردان. رسیده و درشت و خشبی. و دیگر به نان‌بندی[۳] دوره نمی‌رود. و مژه‌هایش دارد بلند می‌شود. و داغمه‌ی[۴] صورتش پاک شده. و یک النگوی مارپیچ طلا خریده و دست توی خودش می‌برد و هیچ ناراحتی‌ای نداریم. جز قضیه‌ی اکبر و جز قضیه‌ی مطبخ. آخر هر خوراکی را به صورت شفقه[۵] در می‌آورد. و نیز این ناراحتی را که اهل محل از او دوری می کنند، یعنی این را خودش می‌گفت. به این سرعت وارد زندگی ده شدن، و یکی از اهالی را، گر چه زنی است، از مجموعه‌ی آداب و کار و بار همان ده جدا کردن؟... بی‌بی نیم‌دست رختخواب برایمان تحفه داده یعنی که جهاز. مدیر هم یک قالیچه فرستاده، اما هنوز طول دارد که دیگران به رسمیت بشناسندمان. به خصوص که برادر شوهر سابق کدخدا است.

این را می‌دانستم که در یک ده تا کنجکاوی می‌انگیزی غریبه‌ای، عین این نقاش دوره‌گرد، یا کولی‌ها که می‌آیند کنار آبادی چند روزی اطراق می‌کنند و بعد می‌روند. اما هر کدام این‌ها احتیاجی ندارند به این که کنجکاوی اهالی را بر آورند. چون گذرا هستند. اما تو به عنوان یک معلم به خصوص وقتی از ده زن برده‌ای؟...

به هر صورت، مدرسه که تعطیل شد رفتم سراغ نقاش شورابی. قهوه‌خانه ظهر‌ها خلوت بود، یعنی از وقتی که استاد مقنی کوره قنات را ترکانده بود و سر به نیست شده بود، دم به ساعت ژاندارم می‌آمد سراغ قهوه‌خانه و اهالی از پرس و جوی آن‌ها دل خوشی نداشتند. هفته‌ی قبل بود که این اتفاق افتاد. چهار روز پس از دیداری که از قنات کردیم. جماعتی توی قهوه‌خانه بودیم. پای نقل درویش. که صدای عجیبی از بیابان آمد. گمان کردم موتور آسیاب ترکیده. اما برق خاموش نشد. گمان می‌کنم قبل از همه فضل‌الله و من فهمیدیم که کار، کار کیست. بعد هم درویش که کلاه ترک‌دارش را گذاشته بود پهلوی دستش و داشت سهراب‌کشان[۶] را تمام می کرد. صدا که برخاست او یک مرتبه ساکت ماند. دستی به پیشانیش کشید و برای اینکه ولوله‌ی جماعت را بخواباند گفت:

- صلوات بلند بفرستند و صلوات که می‌فرستادیم سه چهار نفر دویدند بیرون به جستجوی علت صدا. درویش الباقی نقل را گذاشت برای شب دیگر و سفارش چای داد. و داشتیم گپ می‌زدیم و چای می‌خوردیم که حضرات برگشتند و در یک لحظه همه خبردار شدند که استاد مقنی نومید از وصول مطالباتش، مادر چاه قنات را ترکانده و در رفته و فردا صبح اول آفتاب، ژاندارم‌ها پیداشان شد و سه تا کارگر‌های قنات را گرفتند و بردند، که به انتظار مزد سوخت‌شده‌شان توی قهوه‌خانه می‌ماندند و نسیه می‌خوردند. و استاد مقنی یک لقمه نان شده بود و سگ خورده بود. اما هنوز ذکرش نقل هر مجلسی بود. یکی می‌گفت رفته کلنگ‌هایش را فروخته و یک هفت تیر خریده که خود مالک را هم بکشد، دیگری می‌گفت او را دیده بودند که اطراف مزرعه‌ی گته‌ده به انتظار مالک می‌پلکیده و همین جور...

وارد که شدم، قهوه‌چی نبود. و مردی دراز و باریک، با موهای مجعد و پیراهن توی شلوار نظامی کرده، داشت به دیوار مقابل چیزهایی می‌کشید. درست بغل اعلان تراکتور، با یک قلم جوهر، قلعه‌مانندی کشیده بود و دار و درختی اطرافش و جوی آبی پای درخت‌ها. قلعه و در و دیوارش اخرا[۷] بود و دار و درخت‌ها آبی. و حالا داشت با جوهر چیزی شبیه خیک[۸] باد کرده، سر دیوار قلعه می‌نشاند، گله به گله. سلام کردم و:

- دست شما درد نکند اوستا.

در جواب چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم. آن وقت برگشت. دماغ پهن داشت و پوزه‌ی کوبیده و پیشانی کوتاه و چشم‌هایی ته چاهی گریخته. و رنگ پوست قهوه‌ای و گفت:

- چطور است؟ می‌بینی که.

و تا جوابی که به تقاضای تحسینش بیابم، طاق لرزید. با صدایی شبیه به پیش درآمد یک زلزله. که پرسیدم:

- قهوه‌چی نیست؟

با دستش اشاره به طاق کرد، و برگشت به کارش. و غلتک از این سر بام تا آن سر را پیمود و بعد بی‌صدا شد. رفتم از بساط قهوه‌چی دو تا چای ریختم و بردم پای کار نقاش و گفتم:

- بفرما اوستا! خستگی در کن. چه می‌کشی؟

از چهارپایه آمد پایین و قلم‌مو را به لب قوطی جوهر فشرد و هر دو را گذاشت پای دیوار و نشست. دست‌هاش را دو سه بار به زیلوی کف سکو مالید و من دیدم که لاله‌ی گوش‌هایش سوراخ داشت. قند را که به دهن گذاشت، گفت:

- حرز[۹] جواد می‌کشم. می‌بینی که.

نمی‌دیدم. پرسیدم:

- اهل کجایی اوستا؟

گفت:

-چلنگر[۱۰] بودم، می‌بینی که.

و اشاره به سوراخ گوش‌هایش کرد. رد نگاهم را دیده بود.

-نقاشی را کجا یاد گرفته‌ای؟

- تو سربازخانه. خواستم از خدمت صنف[۱۱] در بروم. گفتم نقاشم. می‌بینی که. و بیخ ریشم ماند. خدمت سربازی است دیگر. می‌بینی که. چهار نفر بودیم. آن سه تای دیگر راست راستی نقاش بودند، ازشان یاد گرفتم، می‌بینی که. یکی‌شان شمایل‌کش بود. خیمه‌گاه کربلا. قیام مختار... اما خریدار نداشت. من شدم شاگردش، می‌بینی که.

- گفتی حرز جواد؟ نسخه‌اش را تو کدام کتاب دعا پیدا کرده‌ای؟

- می‌بینی که. کتاب دعایی نیست. اما رد خور ندارد. کتاب دعایی‌اش را هم بلدم. تا حالا چهل تا «و ان یکاد»[۱۲] بالای سردرها گل و بته انداخته‌ام، می‌دانی که. سه تا هم یاسین[۱۳] نوشته‌ام به توفال[۱۴] سقف و همچی درشت که وقتی دراز بکشی رو فرش می‌توانی به راحتی بخوانیش، می‌بینی که. اما این یکی را تا حالا تو بیست تا آبادی کشیده‌ام. همشان هم راضی بوده‌اند.

- پس کار و کاسبی‌ات بد نیست؟

- می‌دانی که. فصل خرمن که تمام شد دیگر کسی داسغاله[۱۵] نمی‌خرد. من هم ابزار کار ندارم، می‌بینی که. گفتم تا برسم به حشم، این جوری سر می‌کنم.

- حشم؟

- می‌دانی که. یعنی دار و دسته‌ام، یعنی قبیله‌ام، تو بهش چی می‌گویی؟

- خدمتت را کجا تمام کردی؟

- گرگان، می‌دانی که. بالای گنبد سربازخانه می‌ساختند، نقاش مفت می‌خواستند.

- خوش گذشت؟...

و بعد از لحظه‌ای:

- من سربازی نرفته‌ام، اوستا.

گفت:

- اگر جای دیگر بود شاید بد می‌گذشت، اما می‌دانی که. زابلی‌ها آن جا از حشم هم بدتر زندگی می‌کنند.

- زابلی‌ها و گنبد کاووس؟

- می‌بینی که. ولایتشان خشک‌سالی کرده، هجوم آورده‌اند به پنبه‌کاری گرگان.

- این هم فایده‌ی سربازی، من این چیزها را نمی‌دانم.

و دیگر چه بگویم؟ به همین زودی کنجکاوی‌ام تمام شده بود. رفتم یک دور دیگر چای ریختم و آوردم. نوار باریک و عسلی چای که با دانه‌هاش از قوری می‌ریخت توی استکان، فکری به کله‌ام زده بود. گفتم:

- چرا رستم و سهراب نمی‌کشی؟

پرسید:

- ببینم تو چه کاره‌ای؟ مباشری؟

و اشاره کرد به ریش و پشمم. گفتم که چه کاره‌ام. فکری کرد و بعد گفت:

- که رستم و سهراب؟ می‌دانی که رستم تو دهات زندگی نمی‌کرد. تاپاله ور نمی‌چید، داسغاله نمی‌خواست.

- پس چه کار می‌کرد؟

- می‌بینی که. یعنی داری مرا امتحان می‌کنی؟ مدام نعل می‌خواست. نیزه و شمشیرش هم همیشه باید تیز باشد، می‌بینی که. از زابل به سمنگان. مدام روی زین، نه روی زمین. می‌دانی که رستم دهاتی نبود، شخم نمی‌زد.

- پس شهری هم نبود. بیابانی بود. چون شهری...

حرفم را برید که:

- نبود؟ البته که بود، می‌دانی که. کوره‌ی چلنگرها را می‌شود بار خر کرد و از این ده به آن ده برد، اما می‌دانی که. چلنگرها شمشیر نمی‌سازند. فقط داستغاله تیز می‌کنند و میخ طویله می‌سازند، می‌بینی که. کوره‌ای که شمشیر می‌سازد بار کردنی نیست. بایست تو شهر کارش گذاشت.

این جا بودیم که قهوه‌چی هن‌هن کنان آمد تو. انگار که از جنگ خیبر برگشته، و:

- سلام آقا معلم.محض گل جمال شما گفتیم نقشی به دیوار بیندازد.

- کی دسته‌ی ارکستر خبر می‌کنی؟

- صدقه‌ی سر شما، رادیوم عین بلبل چه‌چه می‌کند. همین الان راهش می‌اندازم، بگذار موتور را روشن کنم.

نقاش گفت:

- جان خودت با این قوطی قراضه، می‌دانی که، هیچ جا را نمی‌گیرد.

قهوه‌چی استکان‌ها را برچید و برای خودش تنها چای ریخت و آمد پهلوی ما نشست. پرسیدم:

- از مقنی‌باشی چه خبر؟

- ای مسبش خوش، بدجوری دست همه را تو حنا گذاشت و رفت. که می‌گفت از آن یزدی ریقونه[۱۶] این کارها هم بر می‌آید؟ تو این دعوا یک قوم دویست تومن از ما نسیه برده‌اند. راستی می‌دانی آقا معلم این کاکای[۱۷] نقاش می‌گوید این لاشه‌های سر دیوار دعای چشم زخم است.

گفتم:

- پس این‌ها لاشه است؟

نقاش گفت:

- می‌بینی که. یعنی خوب در نیامده؟

گفتم:

- چرا.اما یک خورده مثل خیک می‌ماند.

- خوب مرده است دیگر، می‌بینی که.

قهوه‌چی گفت:

- ناز نطقت آقا معلم! دیدی کاکا؟ نگفتم آقا معلم سرش می‌شود؟ خیکی بار آوردی کاکا. و شروع کرد به خندیدن. گفتم:

- مگر چه قدر بهش مزد می‌دی؟

قهوه‌چی گفت:

- محض گل روی شما مزد نخواسته. کار این کاکا خوردی کردی[۱۸] است. قرار است یک هفته مهمان ما باشد، سه تا پرده بکشد. گران است؟

از نقاش پرسیدم:

- آن دو تای دیگر چه باشد؟

- یکیش بازار شام است. دهاتی‌پسند است. می‌دانی که. یکیش را هم تو بگو. اما می‌بینی که. من همه‌اش دو رنگ دارم.

- بازار شام با همین دو رنگ؟... ببینم صورت هم می‌کشی؟

- بلد نیستم. می بینی که.

- پس معراج بکش. تو پرده‌ی معراج همهی صورت‌ها نقاب دارند، چه طور است؟ اصلاً سه روز هم مهمان من باش. می‌برمت مدرسه سر و کله‌ای با بچه‌ها بزن، خوب است؟

قهوه‌چی گفت:

- ناز نطقت آقا معلم. نگفتم آقا معلم هنرشناس است؟ دیگر افتاده‌ای کاکا.

گفتم:

- به شرط این که تو هم دست بچه‌ات را بگیری ببری شهر، شاید عینک بخواهد.

- محض گل روی شما به چشم! اما قرار نبود برا ی ما خرج بتراشی آقا معلم.

قهوه‌چی که رفت قرار و مدارم را با نقاش گذاشتم که سر کلاس‌ها چه بکند و چه چیزها برایشان بکشد و بد نیست تمرین هم بکند و ازاین حرف‌ها... از بچه‌ها خواستم هر کدام روزی یک لواش برایش ببرند و باقی خرجش را خودم به عهده گرفتم، گوشت و سیگار و چای. و دو روز بعد آمد سر کلاس. اول گل و بوته‌ای کشید و بعد کاسه کوزه‌ای و بعد یک گاو. و ساعت دوم صبح بود و من داشتم به دست بچه‌ها نگاه می‌کردم که چه ناشیانه شاخ گاو را عین شاخ بز در می‌آوردند و به حماسه‌ی نقاش گوش می‌دادم که عین شمایل‌گردانی[۱۹] همه چیز را توضیح می‌داد که یک مرتبه فریاد زنی از وسط حیاط مدرسه برخاست، که ریختیم بیرون. زنی خاک‌آلود و سر و پا برهنه، از سمت در مدرسه داشت به طرف کلاس‌ها می‌دوید، خواهرزن نصرالله بود. چابکی جوانی را داشت، و مرتب فریاد می‌زد و نزدیکتر که شد، شنیدم که اسم یکی از بچه‌ها را به فریاد می‌گفت «رضا جاااان... ببهم. رضاجاااان....ببم» و یک اسم زنانه را چنان به زاری گفتند که دلم کنده شد و ریخت تو. و خبر در ذهنم که جا گرفت، این بار فریاد من بود که در آمد:

- بدوید بچه‌ها....

و به در مدرسه رسیده بودیم که فریاد دیگری کشیدم. به سمت مدیر:

- فوری بیل و کلنگ بفرستید.

خبر داشتم که نصرالله سه چهار روز است افتاده، پایش پیچ خورده بود و خوابیده بود. خبری مثل همه‌ی خبرها. و چه در پست اول بودیم ما مدرسه‌ای‌ها. در حاشیه‌ی ده افتاده و اولین نقطه‌ی ارتباط با دنیای خارج. اکبر پا به پای من می‌آمد، یعنی که تجدید عهد؟ نه، لاشه‌ی زنی زیر آوار مدد می‌طلبید... یک ربع ساعت طول کشید تا رسیدیم، شاید هم بیشتر. گرد و غبار نشسته بود و خرهای نصرالله، دور تپه ایستاده، با گوش‌های تیز کرده ما را می‌نگریستند. که مدیر مدرسه رسید با دو سه تا از زن‌ها و عده‌ای مرد، و بیل‌ها و کلنگ‌ها، و بعد نردبانی. که در دل گفتم «چه عاقبت اندیش!» و یک ساعت دیگر کافتیم و شکافتیم و خاک نرم تپه را زیر و رو کردیم تا جسد پیدا شد، کبودی صورت به بزکی از غبار پوشیده، و هیچ اثری از جراحتی. اما چشم‌ها باز، و به خاک انباشته، و دهان عجیب گشاده به فریادی که هیچ کس نشنید، و همه‌ی اعضا سالم. بله! زیر آوار تاریخ همیشه عین دسته‌ی گل می‌میری. و تازه او زنی بود و نه مردی، و نه «بارسالاری، و نه در بیابان غور...»

به هر صورت دیگر کار مردها نبود. بچه‌ها را مرخص کردیم و زن‌ها پوشاندندش و بر نردبان خواباندندش و با طنابی بستندش و مدیر مدرسه و آقا معلم ده شدند دو تن از چهار تن حمال بار ذره‌ای از این بشریت دهاتی. و نزدیکی‌های ده، جماعت دیگری رسید که نردبان را از دوش ما گرفتند و صدای لا اله الا الله فضای ده را پر کرد. زن‌ها پیشاپیش بساط را آماده کرده بودند. با چهار پنج تا چادر نماز، به دور درخت‌های لب جوی، تجیری[۲۰] کشیده بودند. یک کله رفتم سراغ خانه‌ی اربابی. ارباب! و این رعیتش ! زن نصرالله که لابد خواسته بود به جبران سه چهار روز بی‌کاری شوهر، نان خانواده را از شکم تپه در آورد. و اینک طبق نان، بر نردبانی کنار جوی نهاده. و آماده‌ی آب زدن تا نرم بشود و قابل خوردن. بر سر سفره‌ی این مرده شورخانه‌ی موقت، و برای هضم شدن در دل این خاک گورستان چه تاریخی است...

با این فکر‌ها یکسره رفتم سراغ خود بی‌بی.از در وارد نشده، هوار کشیدم که:

- آخر این چه زندگی است؟ چه مرگی؟ حتی مرده‌شورخانه ندارید...

- جوش نزن آقا معلم! روزی که مرده می‌شورند، هیچ کس آب بر نمی‌دارد. مگر دفعه‌ی اولت است که مرده می‌بینی؟ این فلک‌زده‌ها خرج مسجد و حمامشان را نمی‌توانند بدهند. حالا تو می‌خواهی به خاطر سالی پنج تا مرده، یک مرده شورخانه بسازند که دست کم پنج هزار تومن خرجش است؟

که همان دم در اتاقش وارفتم. صدا زد شربت بید مشک آوردند، و تا عرقم خشک بشود چیزهای دیگری هم گفت که نشنیدم. در خجالت خودم دست و پا می‌زدم و نمی‌دانستم به این ارباب چه بگویم که از ادب اربابی تنها همین را می‌دانست که ارزش حیات و مرگ آحاد آدمی را به پول بسنجد، که مباشر رسید و زبانم باز شد. تکه زمینی را معین کردیم و قرار بر این که هر بنه‌ای[۲۱] روزی دو تا عمله بدهد و از فردا طرح نقشه‌ای بریزیم برای مرده‌شورخانه. فکرش را هم نمی‌کردم که در لباس معلمی دهات، باید مرده‌شورخانه هم بسازی. و سه روز ختم و مجلس و قرآن‌خوانی. و روز آخر همه‌ی جماعت در مسجد نشسته بودیم که خبر رسید، خبر این که نقاش شورایی دسته گلش را به آب داده. خبر را حسن آورد. همان مرد لنگی که بدرقه‌ی مباشر بود. فضل‌الله پای منبر نشسته بود و تسبیح می‌انداخت و پیرمرد‌ها، با صداهای کلاغی و گره‌دار، تمرین قرآن خواندن می‌کردند. و عین هماهنگی یک دسته‌ی زرنا[۲۲]، صدا به صدای هم می‌دادند که حسن خبر را به گوش مباشر رساند. نیم دقیقه نشد که صداها خوابید و بعد یکی گفت «الرحمان» و دیگران دم دادند که «لا بشیی من آلاء رب اکذب» و بعد همه برخاستند. عصری بود و هوا سخت گرفته بود و بوی برف می‌داد که روانه شدیم به سمت قهوه‌خانه. همان بعداز ظهر مچ نقاش را سر بزنگاه گرفته بودند. لابد همان روز آوار، همدیگر را دیده بودند و ما که رفته بودیم و مدرسه را خلوت کرده بودیم و الخ... بله. بعدازظهر بوده و نقاش رفته بوده پی سیگار که چوب خطش را من می‌پرداختم، و خواهرزن نصرالله را دیده بوده که آمده بوده پی کلاف نخ. از دکان فضل‌الله با هم دگر می‌آیند بیرون که در حفاظ آستانه‌ی اولین خانه‌ی سر راه مچشان را می‌گیرند.

اول خود فضل‌الله، که زاغ سیاهشان را چوب زده، و بعد اهل همان خانه، و بعد جار و جنجال، و بعد دیگران. فکر کردم کاش خبرنگارها می‌بودند، همان‌ها که روز افتتاح آسیاب موتوری دوربین به کول دنبال عاشق و معشوق‌های ده پرسه می‌زدند. و دنبال زن‌های جوان و سلیطه[۲۳] به پا. به قهوه‌خانه که رسیدیم دست و پای نقاش را بسته بودند و همان زیر پرده‌ی بازار شام، روی سکو بودند. پرده‌ی معراج نیمه‌کاره مانده بود، یعنی دو تکه ابر بود و چند تا خیک بال دار، و سم‌های اسب که بیشتر به سم گاو می‌مانست، پهن و پخ و کوتاه. و هبه‌الله ایستاده بود و خجالتی‌تر از همیشه. چنان هیاهویی که بایست راه باز می‌کردند تا بگذری، و گذشتیم. پیراهن نقاش به تنش پاره پاره بود و آثار مشت و چوب و جراحت، زینت خال‌کوبی سینه و بازوهاش شده. و آن طرف سکو، کدخدا و مباشر و نصرالله و دو تا از سربنه‌های هم‌زاد و شور می‌کردند. و قهوه‌چی هم بود و شیرین‌زبانی می‌کرد:

- تقصیر از گردن من است که محض گل روی شما به این غربتی کار دادم، رو دادم، جا دادم...

و همین جور یک ریز می‌گفت و می‌رفت و می‌آمد و گوشش به هیچ سفارشی بدهکار نبود. این بود که از وسط جمع رفتم و خودم یک چای ریختم و برای نقاش بردم و قند به دهانش گذاشتم و همچنان که او چای را هورت می‌کشید، شنیدم که از وسط جمع یکی گفت:

- نگاهش کن! انگار برادرند.

دیگری گفت:

- خوب بابا. او هم بنده‌ی خداست.

دیگری:

- اگر غربتی‌ها به هم نرسند پس که برسد؟

چای که تمام شد از جیب پیراهنش نیمه‌سیگار له‌شده‌ای جستم و به دهانش گذاشتم و گفتم:

- آخر چرا همچی کردی؟ وقتی ده تو را می‌برد سر کلاسش یعنی که...

که سیگار را تف کرد و فریادکنان حرفم را برید که:

- به سرت قسم خودش راضی بود، می‌بینی که. من نانجیب نیستم. می‌خواستند نامزدی‌اش را فسخ کنند.

- گه خوردی پدرسوخته کولی!

این را نصرالله گفت، که کون‌خیزه‌کنان از پشت من آمده بود جلو و حرفش که تمام شد خواباند توی گوش نقاش. و پیش از آن که کسی ممانعت بتنواند. چشم‌های نقاش برقی زد و فریاد کشید:

- حالا مردانگی می‌کنی، نامرد؟ می‌بینی که. نمی‌خواست با تو پیر سگ سر کند. نمی‌خواست مثل خواهرش دم دست تو الدنگ برود زیر هوار...

که چوب دستی نصرالله آمد پایین. سخت به فشار، که اگر نگرفته بودمش مغز نقاش را له کرده بود. اما دهانش باز بود که:

- پدر سگ غربتی! اول به گوش‌های بریده‌ات نگاه کن، بعد گه زیادی بخور! خیال کرده‌ای دخترهای ده گاو‌های طویله‌ی پدرتند؟

که جماعت قش قش خندید، مباشر آمد جلو و نصرالله را پس زد. با چاقویی در دستش برق زنان، که فریادم درآمد:

- چه کار می‌کنی؟

- به تو مربوط نیست آقا معلم. مواظب باش که تو هم میان ما غریبه‌ای.

خواستم بگویم «غریبه‌تر از همه تویی» که نتوانستم، یعنی درماندم. اگر هم چاقو به دستش نبود، دل شیر می‌خواست که پیش چشم جماعت اهالی طرف مباشر یک ده بروی. که فریاد مباشر بلند شد:

- بیا درویش سرش را نگه دار که خونش حرام نشود.

و بعد رو کرد به جماعت که:

- الاغ وقتی هار می‌شود، باید گوشش را برید.

و جماعت قش قش خندید. و درویش سر تقلاکننده‌ی نقاش را نگه داشته بود، چاقو در دست مباشر به احتیاط پیش رفت و بعد که پس آمد خونی بود. مباشر گفت:

- حالا آن ورش، درویش.

که پریدم جلو. مچ دستش را گرفتم و فریاد کردم:

- درست گوش‌هات را باز کن مباشر! اگر کسی بتواند به معلم ده بگوید غریبه، آن کس تو نیستی. فهمیدی؟ من از این ده زن برده‌ام. بچه‌هاشان را دست من سپرده‌اند. من این بابا را به مدرسه راه داده‌ام. اگر مردی بیا گوش مرا ببر.

نمی‌دانم اگر مدیر وساطت نکرده بود و به کمک درویش و سربنه‌ها ما را از هم جدا نکرده بود، چه پیش می‌آمد. مچ مباشر در دستم عین یک کنده‌ی داغ بود و می‌لرزید. و من دیگر چاقو را نمی‌دیدم. چشمم درست توی چشمش بود که فریادم را می‌زدم، و می‌دیدم که رنگ می‌گذارد و رنگ بر می‌دارد. که صدای مدیر در آمد:

- همین یک علامت برای هفت جدش کافی است آقا! باقی‌اش را به ما ببخشید.

و کدخدا هم آمد و مباشر را بردند بیرون و درویش مرا کشید به گوشه‌ای که:

- مگر خلی، آقا معلم؟

به تنفر نگاهش کردم و گفتم:

-آره، آخرش باید یکی تو روی این غربتی می‌ایستاد.

که جوابم را نداد، اما رو به نقاش شورایی گفت:

- ده یالا بزن به چاک.

گفتم:

- مگر نمی‌بینی دست و پاش بسته؟

که قهوه‌چی چاقوی قصابی را از تن لاشه‌ی بزی که به ستون آویخته داشت، بیرون کشید و دست و پای نقاش را باز کرد. او هم چنان که خون از گوشش می‌چکید، برخاست. و بیرون رفت. تا مدت‌ها هو و جنجال جمعیت به دنبال او تا به قهوه‌خانه می‌رسید، و بعد پارس سگ‌ها، مردم کیششان می‌دادند. و من و درویش از هم دور بودیم. و مدیر میانه‌مان ایستاده بود، و می‌دیدم که چه به سختی می‌شود در تن کند رفتار یک اجتماع دهاتی حرکتی از خارج افکند.





پانویس


↑ احتمالاً منظور ده شوراب است.

↑ بیماری است مسری که موی‌ها را می‌ریزاند و خارش فراوان (به خصوص در انگشتان) ایجاد می‌کند.

↑ نان بستن: چسبانیدن خمیر به دیوار تنور

↑ خشکی و آماس پوست، خاصه در لب‌ها از اثر حرارت خارجی یا درونی. خشکی و ترنجیدگی پوست لب بر اثر بیماری حاد یا تشنگی.

↑ به معنی

↑ مجلس یا زمانی که در آن درویش شاهنامه‌خوان قصه‌ی کشتن سهراب را می‌خواند.

↑ واژه‌ای با ریشه‌ی یونانی که نام رنگی است بین زرد و سرخ که از خاکی به همین نام گیرند.

↑ آوند چرمین که در آن آب حمل می‌کنند. مشک

↑ در عربی به معنی پناه و طلسم است و در اصطلاح فارسی اشاره دارد به دعایی که جهت محافظت از بلا می‌خوانند یا می‌آویزند.

↑ آهنگری که چیزهای آهنین خرد مانند قفل، کلید، چفت، میخ، زنجیر، زره و مانند آن‌ها می‌سازد.

↑ به معنی

↑ نام آیه‌ی ۵ از سوره ۶۸ (القلم) قرآن که به منظور دفع چشم‌زخم می‌خوانند یا نصب می‌کنند.

↑ حرزی است از سوره‌ی یاسین در قرآن که جهت دفع بلا نصب می‌کنند.

↑ چوب‌های باریک و پهن که با میخ‌های آهنین کوچک آن‌ها را بر روی تیرهای سقف کوبند تا همه‌ی پوشش برابر و یکسان گردد و سپس آن را با گچ اندود کرده سفید می‌کنند.

↑ داس که بدان گیاه برند.

↑ ریقو یا ریقونه: مجازاً کسی که سخت ضعیف و نحیف و لاغر باشد.

↑ برادر کلان را گویند.

↑ به معنی

↑ کسی که تصویرهای قاب‌کرده‌ی بزرگان دین را به معرض نمایش گذارد.

↑ پرده و حجاب

↑ (به ضم ب) در اصطلاح کشاورزی مقداری از زمین زراعتی که عمل رعیتی که عمل در آن با ۴ یا ۶ یا در بعضی دهات تا ۸ گاو انجام می‌گیرد. در ایران غالباً چند نفر گاودار در کشت یک بنه با یکدیگر شرکت می‌کنند. (دایره‌المعارف فارسی)

↑ (به ضم س) سرنا، سورنا، صرنای، صرنا یا بوق. در نقاره‌خانه‌ها و روزهای جشن و سور نوازند و آن را نای رومی گویند. (برهان)

↑ احتمالاً منظور شلیته است که دامنی کوتاه و گشاد و پرچین است که در قدیم زنان به روی شلوار می‌پوشیدند. قجری هم گویند.





این آخری‌ها دیگر حمام رفتن برایم شده بود عذابی. یعنی دیگر نمی‌توانستم راحت گوشه‌ای بنشینم و کار خودم را بکنم و خلاص. هر بار یکی می‌آمد و با هزار تعارف می‌خواست دوشم را بمالد، یا پشتم را کیسه‌ای بکشد. و چه کیسه‌هایی! انگار خرشان را قشو می‌کنند. زبر و نخاله[۱]، و تا دو سه روز پوستم می‌سوخت، به خصوص سردوش‌ها و روی تخته‌ی پشت. تقصیر از خودم بود که تخم لق[۲] را همان بار شکستم که گذاشتم فضل‌الله کیسه‌ام بکشد، پسر سربنه. و این یعنی که علامت ورودم به اجتماع ده؟ آن وقت مگر می‌شد دیگران را معاف کرد؟ از این خدمتگزاری، از این جبران دهاتی بودن. و مگر کدامشان از پسر سربنه چیزی کم داشتند؟ آن که شماره‌ی شناسنامه‌اش را روی بازروی راستش خال کوبیده بود؟... خوب یادم است. «شماره‌ی ۱۷۸ صادره از بخش کلارود.» که اول طلارود خواندم. می‌گفت عماله‌ی[۳] راه‌آهن بوده و سرکارگرشان شناسنامه‌اش را دزدیده بوده تا بی‌سجل بودن را بهانه کند و مزدش را بالا بکشد. او هم رفته بوده شهر و المثنی گرفته بوده که هیچ، اسم و رسم خودش را هم روی بازویش خال کوبیده بوده... یا آن دیگری؟ یدالله، که تمام آرنجش زرد و قرمز مالیده بود، و وحشتم گرفت که مبادا مرضی مسری داشته باشد، که فهمید و فوری تعریف کرد که در جوانی روی آرنجش «ناد علیا مظهر العجایب»[۴] کوبیده بوده و همین هفته ی پیش یک آخوند عابر را توی حمام دیده، که بهش گفته با این خال روی آرنج، وضوش باطل است و نمازش هم. و حالا او رفته امیرآباد پیش خاله بلقیس و دوا درمان کرده که خال پاک شود. و همین قضیه خودش شد باعث دعوایم با آشیخ، که فردای همان روز رفتم سراغش. خانه‌ی مشهدی اکبر اطراق کرده بود. و سلام و علیک و نشستم. یکی از دهاتی‌ها داشت می‌پرسید که حمام دوش غسل دارد یا نه؟ و آقا شیخ پس می‌رفت و پیش می‌آمد و باد به گلو می‌انداخت که «احوط[۵] غسل ارتماسی است.» و بعد که یارو رفت و تنها شدیم، گفتم:

- آشیخ چرا بندگان خدا را به دردسر می‌اندازی؟

و او رو کرد به صاحب خانه که تازه چای آورده بود. و پرسید:

- آقا که باشند؟

بار اول و آخر بود که همدیگر را می‌دیدیم. برای ماه رمضان قرار بود برسد به فلان آبادی دور از جاده و حالا به انتظار مال این جا اطراق کرده بود، و صاحب خانه را از این جا می‌شناخت که سالی یک مرتبه می‌رفت قم برای دست گردان کردن مال‌الله و خمس و زکات. و هم به خرج او حالا هر شب مجلس داشت و منبر هم می‌رفت و به مسجد رونقی داده بود. و شنیده بودم که مدام ناله‌اش از این بلند بود که رادیو شده خر دجال[۶] زمانه و گوش هیچ کس به حرف حق بدهکار نیست... و من حوصله‌ی این خزعبلات را نداشتم. مشهدی اکبر که معرفی‌ام کرد، خودم حالی‌اش کردم که از یدالله حرف می‌زنم و از خال روی دستش که حالا زخم شده و خدا عالم است چه بلایی سر دستش بیاید. و دست آخر برایش منبر هم رفتم که وقتی دست آدمی‌زاد از هر کاری کوتاه است و رویداد امر عجیب و غیرعادی، یا چیزی برتر از حمالی و سگ دوی روزانه در زندگی اش پیش نمی‌آید، البته که حق دارد در نقش خالی روی آرنج از مظهر عجایب کمک بخواهد. و خیلی مزخرفات دیگر... که حوصله‌اش سر رفت و خنده‌کنان گفت که:

- ای آقا! شما که با این ریش و پشم می‌توانید دکان ما را تخته کنید.

- برای شوخی نیامده‌ام این جا، آشیخ!

- آی آقا! حالا دیگر کاری است و گذشته.

و صاحب خانه پرسید:

- پیش که درمان کرده؟

- خاله بلقیس امیرآبادی. من چه می‌دانم یکی از همین خاله خانباجی‌ها[۷].

- دستش شفاست آقا! دل بد نکنید، ان شاءالله خوب می‌شود .

گفتم:

- تو دیگر حرف این شیخ را نزن.

آشیخ گفت:

- نکند آمده‌اید دعوا؟ از شما بعید نیست آقا! دخالت در کار اهل خدا...

که حرفش را بریدم که:

- آشیخ! این کار اهل خدا نیست که بار دوش مردم را سنگین کنند. خیال هم نکن که من آمده‌ام پیش روی تو بایستم. آمده‌ام بهت بگویم که تو هم مثل من خدمتکار خلقی، و از سر سفره‌شان نان می‌خوری. اما این جوری داری بارشان را سنگین می‌کنی.

- عجب! با این مدرسه‌هاتان بی‌دینی را رواج می‌دهید و تازه خودتان را خدمتکار خلق هم می‌دانید؟

مشهدی اکبر گفت:

- صلوات بفرستید آقایان! در عوض بار آخرتش که سبک شده آقای آموزگار. شما هم حضرت آقا، ایشان را نمی‌شناسید. هم ایشان بودند که می‌خواستند درویش علی را ببرند مدرسه نقل مذهبی بگوید. الان هم دارند یک عایله‌ی بی‌سرپرست را نان می‌دهند. مرده‌شورخانه هم به همت ایشان ساخته شد، بله آقا! صلوات بفرستید.

و بلند شد رفت که چای بیاورد.این بود که آهسته دنبال کردم:

- ببین جانم، این مردم فعلاً زیر بار دنیا دارند خرد می‌شوند. خدا هم آن قدر رحیم است که به خاطر خال روی دست یدالله به آتش جهنم نسوزاندش. اصلاً این بنده‌ی خدا جهنمش را تو همین دنیا دارد می‌کشد.

آرام گفت:

- من که مأمور دنیاشان نیستم، آقا جان!

- چرا هستی. چون که تا وقتی طبیب توی آبادی نیست، من و تو جای طبیب هم آمده‌ایم. اگر معلم نداشت، سرکار عالی جای معلم هم بودید. سرکار و من باید توی این مزرعه، آدمی کشت کنیم. سرکار اگر این جوری می‌آمدی ده، رادیو نمی‌توانست جات را بگیرد.

- ای آقا! مرا به چه چیزها می‌ترسانید. کار اهل خدا کجا و کار رادیو کجا؟

- آشیخ! خیال می‌کنی اگر شک میان دو و سه را ندانند، کجای کارشان لنگ می‌شود؟ هان؟ خیال می‌کنی آن آخرت و آن پل صراط و همه‌ی دستگاه عرش برای این درست شده که مته بگذارند به خشخاش وضوی نماز این بیچاره‌ها؟

- کفر دارید می‌گویید، آقا، این‌ها زندقه[۸] است.

- آشیخ جان! زندقه وجود من و تو است که نمی‌خواهیم بفهمییم دنیا دست کیست. تو خیال می‌کنی مأمور آخرتی در حالی که مأمور نبش قبری. در عهد بوقی، متوجه نیستی که مذهب یکی از راه‌های سعادت است. و نمی بینی که یک قضیه‌ی ساده‌ی لوله‌کشی آب، تمام احکام یک باب از فقه تو را معطل می‌کند. مردم دارند با دوچرخه و ماشین سفر می‌کنند و تو هنوز در بند ماشی ثلاثی[۹]. و خبر بارش و برف را در همه‌ی نقاط عالم از همین رادیو می‌شنوند و تو هنوز در بند رؤیت هلالی...

و همین جور برداشته بودم که دو نفر از اهالی وارد شدند. یکی میرزاعمو و دیگری پیرمردی که تا کنون ندیده بودمش. هر دو عصا زنان و قوز کرده. که برخاستم «خداحافظ شما» و از در آمدم بیرون.

خانه مشهدی اکبر نزدیک حمام بود. و چه حمامی! طلایه‌اش بوی موی سوخته در فضا. گودالی جلوی در حمام بود که نمی‌دانم از کی فضولات حمام را می‌ریختند توش، مثل چاله‌های خلا[۱۰]، بغل در خانه‌ها. اما اگر چاله‌های کم‌عمق علای خانه‌ها را چیزی از دید مخفی می‌کرد و باید از بوشان تشخیص می‌دادی، مال حمام سرش باز بود، و نه احتیاجی به کنجکاوی شامه. هر چه به حمامی و مباشر گفته بودم فایده نکرده بود. مثل این که بهشان بگویی چرا وسط پای خرتان دسته‌ی پارو آویزان است. این بود که گفتم خودم راه بیفتم، فردای آن روز دعوا با آشیخ عابر، با آن حرف‌های خودم غیرتی هم که شده بودم. با پنج تا از بچه‌های کلاس چهارم، بیل و کلنگی برداشتیم و دم غروب نیم ساعته فضولات گودال را زیر لایه‌ای از خاک تازه دفن کردیم، مأمور خدمات اجتماعی. مگر در یک ده می‌توان تنها معلم مدرسه باقی ماند؟ بعد هم برف افتاد و پوشش دقیق‌تر شد.

آن وقت خود حمام؟ عین کلاه‌نمدی‌های غول‌های بیابانی، کنار میدانگاهی ده جا مانده، یکی بزرگ در وسط. با سوراخ‌های عرق گیر بالاش. و کوچک‌ترها مال بچه غول‌ها، در اطراف اولی. و همه شوره بسته و قاچ خورده و دمرو، پهلوی هم چیده. و تلنبار بزرگ بوته‌های تیغ و گون بر گوشه‌ای از این بساط، هرمی افراشته. همچون مناره‌ی شاخص آبادی، یا برج آتش گیرانه. به جای آتشگاهی که با آمدن مسلمانی زیر زمین فرورفته. و کناری، دری بی چارچوب. و بعد پله‌های بلند و گود، و بعد رختکن. حوضکی در وسط و شاه‌نشین‌ها اطراف، و همه خالی و بی‌فرش، و لخت و می شوم[۱۱]، و بعد راهروی تنگ، و بعد دری چوبی و خیس و لزج، و بعد هم آب داغ، و بوی پرک[۱۲] و ترشال[۱۳] دود چپق به هم آمیخته. به سه تا دوش بالا سرش. آخر اگر زیر دوش بروی باید به ادای شهری‌ها دفعه‌ای پنج قران پول حمام بدهی. اما توی خزینه که بروی سالی بیست و پنج من گندم به تون‌تاب[۱۴] بدهکاری، آن هم سر خرمن.

و حالا من می‌روم توی خزینه. اول مور مور گرمای آب، زیر پوست ساقه‌های پا، بعد سوزش ران‌ها و بعد جمع شدن میانه‌ی تن. و بعد هم چو که پایت را از خزینه بیرون گذاشتی هجوم کیسه‌ها، و می‌شوم عین گوشت قربانی. زبری و دهاتی‌باف کیسه‌ها، و دست‌های بیل‌زن و قلدر، و پوست نازک آقا معلم از شهر آمده.

این طوری شد که این آخری‌ها تصمیم گرفتم هر سه چهار روز، یک بار بروم حمام، و صبح‌های خیلی زود هم، حتی پیش از سحرخیزترین غسل‌کنندگان. و لیف و صابونی، و لذت آب گرم، و جیر جیر سوسک‌ها؛ که تنها صدای تنفس تو، قوی‌ترین پارازیت است در زمینه‌ی هم صدایی بگومگوشان. (و ممنون، فقط غسل واجب داشتم.)

و حالا سه چهار بار است که اولین مشتری حمامم. سلام و علیکی با تونتاب، که خواب آلوده می‌آید و در را باز می‌کند، و تا رخت بکنم، چراغ موشی[۱۵] را می‌برد توی بینه[۱۶]. یک بار هم آن قدر زود رفتم حمام که هنوز حمام، باز نشده بود. رفتم دم در خانه‌ی حمام‌چی. به زنش گفتم که به حمام‌چی بگو بیاید حمام را باز کند. او گفت که دارد تون را می‌تابد. آمدم از در پلکان تون هو انداختم که آمد بالا و گفت آب سرد است، اما از تمام کلاه‌نمدهای غول‌ها بخار بر می‌خاست. و بیرون، بد جوری سرد بود. اصرار کردم تا در را باز کرد و رفتم تو. خود حمام داغ بود اما آب خزینه هنوز ولرم بود. و عجیب پناهگاهی است زیر این طاق‌های نم کشیده و خزه‌بسته. و مرده شور این دیوارهای اتاق مرا ببرد که نمی‌دانم چرا چینه‌ای[۱۷] نیست. آجری و یک لا. به نظرم بالاپوشم کم است. الان دو سه هفته است که دم‌دم‌های صبح از خواب می‌پرم، حتما از سرما. با این برفی که ده را پوشانده. هر روز هم که نمی‌شود به حمام پناه می‌برد. باید بگویم ماه‌جان برایم کرسی بگذارد.

کناره‌ی لواش‌های دیشبم، همان طور توی دستم مانده بود و یخ کرده بود و هم چون تیغه‌های کارد بود که پیچیدم توی کوچه‌ی حمام. و آهاه! در آستانه‌ی در دوم سیاهی بزرگی روی برف افتاده بود، و فر و فر می‌کرد. هیکل حیوانی بود. گاو بود؟... نه. و یک دم وحشتم گرفت. نکنه گراز باشه؟! این روزها خیلی اسمش سر زبون دهاتی‌هاس.

که قدم آهسته کردم، و حیوان سرش را که برداشت دیدم، خر بود. که رفتم جلو. از پهلو دراز کشیده بود و سفیدی برف دست‌هایش را پوشانده بود. و عجب!... یک ران نداشت. پس بگو چرا از سگ‌ها خبری نیست!... که چراغ قوه‌ی دستی را انداختم. برقی در چشم‌های حیوان افتاد که هرگز ندیده بودم. و سرش را از نو رها کرد. گوشت تازه کنده‌شده‌ی رانش، زیر آسمان سرد باز بود؛ و سفیدی قلم پا، یکی دو جا به چشم می‌زد و از سر رگ‌ها خون به زحمت می‌تراوید، نشت می‌کرد. و برف اطراف بد جوری تیره شده بود و پا خورده بود. دستی به تنش کشیدم، که عجب خیس بود. و چه داغ! چنان بخار می‌کرد که انگار الان آب جوش کتری تمام خواهد شد. برخاستم و در را به شدت کوفتم. به جای عوعوی سگی یا سگ‌ها، مرغی از ته آغل قدقدا کرد، وحشت‌زده. «می‌بخشی مرغک. اگه بدونی الاغ اربابت به چه حالی افتاده...» و دوباره در را کوفتم، و این بار با لگد. که کسی به لهجه‌ی محلی از تو فحشی داد. و بعد خش خش گیوه‌ی آب دیده بر روی برف، و بعد در باز شد. و به جای هر چیز دیگر، لگدی حواله‌ی حیوان کرد، و باز دو سه تا فحش. و بعد رو به من که:

- دیدی آقا! گفتم پدرسگ بر می‌گردد...

و رو به حیوان:

- تو که می‌تونی از دستشان در بروی، پس چرا زیر بار جانت در می‌رود؟

و من تازه فهمیدم که با حسینعلی سر و کار دارم. اما حیوان هیچ نشانه‌ای از گری نداشت، یا من ندیدم؟ گفتم:

- نمی‌شد یک جوری راحتش کرد؟

- آخر بچه‌ها بدجوری بهش انس دارند. بهشان گفتم که بردمش شهر فروختم، حالا بفرما! علوفه برای گاومان هم نداریم. پدرسگ یک هفته هم دوام نیاورد.

که حیوان نفس بلندی کشید، هم چون آهی، یا فریادی به سکوت. که آن قدر طنین داشت که همان مرغک در جوابش از ته آغل باز قدقدا کرد. و من یک مرتبه احساس کردم که بدجوری سرد است و انگشت‌های دست راستم کرخ شده، به زحمت بازشان کردم که کناره‌های لواش کنار سر حیوان روی برف افتاد. و «خداحافظ شما» و «اگر می‌دانستم بیدارت نمی‌کردم.»

و از حمام که برگشتم سگ‌ها هم برگشته بودند. بر جایی که نیم‌ساعتی پیش حیوان افتاده بود، ته بساط ضیافت سگ‌ها هنوز گسترده بود که داشتند به عجله بر می‌چیدندش. بیست تایی بودند. یک آبادی و این همه سگ! با گاهی خرناسی به سمت یک دیگر، و برف همان لحظه شروع شد. همان که دیشب عاقبت به سرکوفت انجامید. «آخه چرا با این پیش دراومد نفهمیدی که پیداشون شده؟» و... و چه بگویم؟ ...ران آن خر رها شده در برف و سرمای بیابان‌های دور از آبادی، برای ایشان نشانه بوده است. عین نشانه‌ای که سگ‌ها بر گوشه‌ی هر دیواری می‌گذارند تا مبادا راهشان را گم کنند، مثلاً جا پا. گرگ‌ها را می‌گویم. بله، که به سادگی دریدن ران آن خر درمانده و گر گرفته، پسر هشت ساله را دریدند. و تمام و کمال، درست همین طور. و بچه‌های امیرآباد که این جا مدرسه می‌آیند، حالا دیگر هفت تا نیستند، شش تا شده‌اند. و چه پسری! وقتی می‌خندید درست انگار که گلی می‌شکفد. تنها لب‌هایش به خنده باز نمی‌شد؛ یا پرده‌های بینی و خطوطی که کنار لب‌ها می‌افتد؛ تمام صورتش می‌شکفت؛ خون تا پشت گوش می‌دوید. «مرده‌شور تو معلم رو ببره!» ولی شاگرد من که نبود. زیر دست آن پیر خنگ عهد بوقی الفبا می‌خواند. و تازه مگر او چه تقصیری داشت؟ اگر خود او را هم گیر آورده بودند، برایشان فرقی نمی‌کرد. چنان گرسنه بودند که حتی صبر نکرده بودند تا هوا تاریک بشود.

داشتم چند تا ورقه‌ی بچه‌ها را می‌دیدم که صدای در مدرسه برخاست. تارق و تورق. با ضربه‌های وحشت زده، و هنوز از جا نجنبیده بودم که های و هوی دهاتی‌ها بلند شد. «یعنی چه خبر شده؟» تجربه از جاهای دیگر داشتم که خبر عین بوی سیر در دهات پخش می‌شود. اما چه خبری؟ که در را باز کردم، و دو تا از بچه‌های امیرآبادی در حال پس افتادن، و پشت سرشان بیست تایی از دهاتی‌ها. دیگر هوا تاریک شده بود، اما روشنایی برف که بر زمین نشسته بود در هوا می‌تراوید و خبر در چشم‌ها خوانده می‌شد... که یک مرتبه ران دریده‌ی دیشب و تراوش خون از نوک رگ‌های شکافته به یادم آمد و آن وقت بود که اولین سر کوفت آمد. نمی‌دانم چرا پرسیدم:

- درویش را خبر کرده‌اید؟

که صدایش از تاریکی عقب جمعیت برخاست و به دنبالش فریاد خودم که «پس چرا معطلید؟» و دویدم تو. پوتین را کشیدم به پا و با آخرین نفر بچه‌ها پا گذاشتم به دو. جلوتر از ما جست و خیز چند تا جرقه‌ی چشمک‌زننده در تاریکی راهنما بود. نیم ساعت کشید تا رسیدیم. اول لکه‌های سیاه بر روی برف. و بعد جای پاهاشان، سه انگشت جلو و یکی عقب. بعد یک جا برف بدجوری آشفته بود. یعنی صحنه‌ی جدا؟ و میان خودشان؟ یا پسرک هم مقاومتی... که دو تا از بچه‌ها به گریه افتادند. فکرش را هم نمی‌شد کرد. بچه‌ها را نمی‌دیدی، اما هق‌هقشان بیابان را پر کرده بود. به گریه‌ای عصبی و ضجه مانند. دست کم زبانشان بند نیامده بود. و مگر می‌شد ازشان چیزی پرسید؟

اول کیفش را پیدا کردیم، بعد یک لنگه کفش را، و بعد یکی تو تکه پارچه... که چشمک چراغ‌های امیرآبادی‌ها هم پیدا شد. تیرها در کردند و ساعت دیگری گشتیم. و هر دسته به سمتی دنبال علامت‌ها. و درمانده بودیم که چه کنیم؟ می‌دانستیم که بیهوده است، اما مگر می‌شد به کسی چیزی بگویی؟ یا مثلاً به پدری؟ و تفنگی به کول هر کدام. و سر سلامتی آن به پدر طفل، که سخت راحت شدیم. و این که «مگر می شود تا صبح روی برف گشت؟» و این که «محتاطترین حیوانات گرگ است...» که دیدم دلم دارد به هم می‌خورد. خودم را کشیدم کنار و دو مشت برف به صورتم مالیدم و دندان‌هام که از سرمای برف آزرد، حالم جا آمد و دیدم که ستاره‌ای افتاد. و در آسمان صاف، دنباله‌اش بلند و رنگین. آبی به زرد آمیخته، یعنی که همکاری آسمان؟ یا هم دردی‌اش؟... هر چه بود قندیل‌های از یخ بسته‌ی ستارگان آویخته بود، و روشنی همه جا را انباشته، و رویه‌ی برف یخ می‌بست و زیر پاها خش‌خش می‌کرد. و ما به دسته‌ای می‌مانستیم که از بیگاری سر شاه‌راه بر می‌گردد... تا عاقبت هو انداختند و همه را جمع کردند و برگشتیم. یکی از بچه‌ها هنوز هق‌هق می‌کرد، و درویش پا به پای من می‌آمد، و زیر لب چیزی می‌گفت. پرسیدم:

- چه می‌گویی درویش؟ فاتحه می‌خوانی؟

- درویش می‌گوید فردا شب هم می‌آیند.

- خوب؟

- هیچ چی. درویش غیب نمی‌گوید، اما دیده.اول از شکم شروع می‌کنند، گرم و نرم. که دیدم دارم عق می‌زنم[۱۸]. پا آهسته کردم و نشستم و از نو دهانم را به برف انباشتم و درویش یک مشت دیگر پس گردنم فرو کرد که جستم. و راه افتادیم، دنبال همه. یعنی که خودمان را از دیگران می‌دزدیدم؟... آن شب تا ساعت چهار بیدار ماندم، به همین کشمکش. و دیدم که در این معرکه‌ی نبات و حیوان هیچ خبری ز من نیست، یا اثری. گرگی کودکی را و خرگوشی نهال گردویی را. و من؟ یعنی باغبان؟... «مرده‌شور تو رو ببره با این درست، و بااین باغبونی‌ات!» و فردا مگر می‌شد درس داد؟ یک دم از کله‌ام گذشت که پوستش را باز کنیم و به کاه بینباریم و همان شبانه از سر دیوار مدرسه بیاویزیم ولی خنده‌ای که بیشتر شکفتن گلی بود، نگذاشت. لاشه را دورتر از پشت در رها کردیم و آمدیم تو. آب آوردم که دست و رویشان را شستند. و تا چای بگذارم، مباشر که داشت لوله‌ی تفنگش را پاک می‌کرد، گفت:

- می‌دانی درویش، مادرم اعتقاد داشت اگر دست گرگ را ناغافل بزنند روی پستان زن زائو، غده‌ی شیرش باز می‌شود. حالا چالش کنیم؟

- درویش می‌گوید جایی که کسی نمی‌فهمد. چون اگر کسی بفهمد، همان جا دعوا می‌شود.

مباشر گفت:

- می‌دانی درویش ! بابام می‌گفت لاشه‌ی گرگ را چال که کردی اگر اسب و خرت دل درد گرفتند، ببر از روش رد کن. حالشان جا می‌آید، و اصلاً می‌دانی درویش، بابای من چه طوری مرد؟

درویش که داشت چماقش را با یک تکه پیه خونین چرب می‌کرد، گفت:

- درویش از کجا بداند؟

- می‌دانی؟ شتر کشتش. آخر بابام ساربان بود، با یک نفر دیگر از اهل آبادی دوازده تا اشتر اربابی را می‌برد شهر و می‌آورد. می‌دانی؟ بار می‌برد. چهل سال پیش، که هنوز کامیون‌ها راه نیفتاده بودند. سفر آخرش می‌آمده ده که یکی از شترها سیاه‌زخم[۱۹] می‌گیرد و بابام نمی‌فهمد. تا‌هار می‌شود، می‌دانی؟ آن وقت یک روز که داشته آبش می‌داده، دستش را گاز می‌گیرد و بابام می‌زندش. اونم می‌گذارد دنبالش. بابام در می‌رد بالای یک درخت توت که تو کاروانسرا بوده. شتره پاش را با دندان می‌چسبد و می‌کشدش پایین. و تا خبر دار بشوند، می‌خوابد روش و می‌کشدش، یک دستش را هم می‌کند. وردستش که تنها برگشت ده، تعریف کرد می‌دانی! آخرش هم می‌فرستند از پاسگاه ژاندارم می‌آورند که با گلوله بزندش . من از آن وقت بود که فهمیدم تفنگ چه به درد می خورد.

و ساکت شد. درویش گفت:

- خدا رفتگان همه را بیامرزد، اما درویش می گوید بد مرگی بوده.

گفتم:

- هر کسی یک جوری می‌میرد. اختیار مرگ دست آدم نیست، اما اختیار زندگی که هست.

مباشر گفت:

- به چه اشاره می‌کنی؟ می‌دانی...

حرفش را بریدم که:

- به این اشاره می‌کنم که آن روز توی قهوه‌خانه تو گوش خودت را به دست خودت بریدی.

- می‌دانی! من غریبه هستم، اما کولی نیستم. صلاح تو هم نبود که تو روی من وایسی.

درویش گفت:

- ما همه‌مان غریبه‌ایم. آقا معلم قصد بدی نداشت.

گفتم:

- درویش! آدمی که عمل می‌کند، یعنی که اختیار می‌کند. یعنی که گاهی تو روی طرفش می‌ایستد.

درویش گفت:

- حالا به درویشت کنایه می‌زنی؟ آدم تو خانه‌ی خودش که به مردم کنایه نمی‌زند.

گفتم:

- این جا خانه‌ی کسی نیست، قبرستان است.

مباشر گفت:

- به دل نگیر آقا معلم! می‌دانی مرگ این بچه همه‌مان را کلافه کرده.

و بعد چای برایشان ریختم و درویش زمزمه‌ای کرد و بعد آن‌ها رفتند که لاشه‌ی گرگ را جای ناشناسی چال کنند. و من خوابیدم، اما از فردا دیگر جرأت نداشتم که در چشم سگ‌ها نگاه کنم. اصلاً از چشمم افتاده بودند. این قبرستان‌های متحرک هر نوع لاشه‌ای! و تازه گاهی دست دوم و سوم. آن وقت دیدم که دهاتی‌ها حق دارند که زیاد دست به سر و کولشان نمی‌مالند.





پانویس


↑ خشن، درشتخوی، نخراشیده و نتراشیده، هر چیز درشت و ناهموار

↑ تخم لق یا لغ به معنی تخم مرغ گندیده است. ضرب‌المثل تخم لق در دهان کسی شکستن به معنی کسی را به نویدگونه‌ای امید دادن و به طمع خام انداختن است. (امثال و حکم دهخدا)

↑ مزدبگیر و کارکن جایی بودن

↑ نام دعایی است که با جمله‌ی «ناد علی مظهر العجائب» آغاز می‌شود.

↑ نیکوتر

↑ خر متعلق به دجال که پس از آن که وی ظهور کند که خواص عجیبی دارد که مردم را به دنیال خود می‌کشاند.

↑ خطابی است به معنای «خانم خواهر» که به زن‌های غیرخویشاوند گویند به جهت صمیمیت و خصوصیت زیاد.

↑ بی‌دینی، بی‌مذهبی

↑ به معنی

↑ مبال، توالت، آب‌دست‌جای، پای‌خانه، مبرز، کاراب، فرناک، آشیگاه، متوضاء، آبخانه

↑ به معنی

↑ (به کسر پ) بوی پیه گداخته

↑ به معنی

↑ آن کس که تون (محل سوزاندن سوخت) حمام عمومی را سوزاند.

↑ چراغ حلبی کوچکی دارای فتیله و جای نفت یا روغن که بیشتر در دهات استفاده می‌شود.

↑ جامه‌کن گرمابه

↑ دیوار گلی

↑ عق زدن: بالا آوردن، استفراغ کردن (فرهنگ فارسی معین)

↑ مرضی است عفونی که عامل مولدش باکتری شاربونوز می‌باشد . معمولاً از حیواناتی نظیر گوسفند، گاو و اسب به انسان سرایت می‌کند.





چه خوب شد که مرده‌شورخانه را ساختیم، و گرنه با این سرمای خشک و طولانی، و این مرگ و میر زمستانه حسابی در می‌ماندیم. یعنی پیش از این چه می‌کرده‌اند، با این جوی وسط ده که شب‌ها یکسره یخ می‌بندد... یعنی از مظهر قنات تا وسط‌های آبادی آب هنوز به آن اندازه گرما و تحرکت دارد، یا به آن اندازه در گاناه دیوارها هست، که لای درخت‌ها بسرد و از زیر پل‌های چوبی بگذرد. اما به میدانگاهی که رسید و جریانش آرام شد و سر و سطح آب را بی‌واسطه لمس کرد، یخ می‌بندد. و صبح تماشایی دارد سرسره‌بازی بچه‌ها بر صقحه‌ی پت و پهنی از یخ، که اطراف جوی را می‌گیرد. می‌دانستم که زمستان دهات بیشتر فصل مرگ و میر پیرهاست. از جاهای دیگر یا دهات مرطوب شمالی بود یا وسط جلگه. اما این جا دهی است در دامنه‌ی کوهی و سوزگیر، و چه سوزی! انگار چاقو توی صورت می‌زند، یا شلاق. و چه عقلی کردم که این ریش و پشم را ول کردم. حالا دیگر شولا[۱] کم دارم تا جای هر کدام از دهاتی‌ها بگیرندم. راستش این مرگ و میر حسابی به فکرم برده، شاید در شهرها هم زمستان مرگ و میر بیشتری داشته باشد. توجه نکرده‌ام، اما مرگ و میر در شهرها کم‌کم دارد از صورت یک امر آسمانی در می‌آید. یعنی دست کم رابطه‌اش را با آن قسمت از اموری سماوی بریده که فصل‌ها باشد، یا سرمای زیاد، یا سوز زننده، یا گرمای کشنده. و به جایش ربط پیدا کرده با خوراک و رانندگی و چاقوکشی و تریاک و گلوله و از این قبیل...

اما در دهات هنوز همان ابزار عهد بوقی به قوت خود باقی است. نه تنها برای زندگی، که برای مرگ هم. پیری، مرض، سرما و گاهی زمین خوردن یا زیر هوار رفتن یا توی چاه قنات افتادن یا فلان مرض مسری، دست بالا سیل و زلزله. و اصلاً در اجتماع کوچک یک ده، مرگ یک مسأله‌ی حیات نیست، یک مساله‌ی نباتی است. یعنی همان جور که برگ درخت، اول زرد می‌شود و بعد قدرت حفظ خود را بر شاخه از دست می‌دهد و بعد می‌افتد و زیر پا می‌پوسد، آدم‌ها هم اول ناخوش می‌شوند یا پاشان می‌شکند و بعد می‌افتند در بستر، و بعد دوا درمان‌های خانگی و بعد ناتوان شدن و حتی توان خوراک را از دست دادن، و بعد مردن. و گر نه این که «از پا افتادن» یعنی «مردن»؟ و بعد این روی پا ایستادن فقط روی پای بدن که نیست روی پای کار خود ایستادن هم هست... پس، از کار که افتادی یعنی مردی، به همین سادگی. امر ده امر سادگی‌هاست. عین این تجربه را با دو نفر از هم کارهای پیرم کرده بودم، که تا بازنشسته شدند مردند. یعنی یکیشان فقط دو ماه دوام آورد، و دیگری که سخت‌جان بود، یعنی مذهبی بود، یک سال دوام کرد.

اما این بازنشستگی ده، هر ساله است. یعنی هر زمستان. و دست کم برای پیرها. جوان‌ها هنوز کارهایی دارند. مردهاشان می‌رند شهر به عملگی، تا به حال بیست تایی، به قول کدخدا. و زن‌ها به همان کارهای معهود خانه، اما پیرها؟ به هر صورت در دیگر فصل‌ها یک ده خالی از پیران یعنی بیابان برهوت. اما در زمستان؟ در این بازنشستگی مزمن؟ در این جهنم پیری؟ تازه از این ثقیل[۲] و ورنیماده‌ی دهاتی را مگر می‌شود جز به ضرب بیل زدن هضم کرد؟ یک فصل باید بگذرد تا گندم نیش بزند و آب دادن بخواهد، و باد بهاره باید بوزد تا شکوفه‌ها باز شود، و آفتاب باید به قلب‌الاسد[۳] برسد تا بشود رفت درو. و مگر می‌شود مو را پیش از موعد حرث[۴] کرد؟ و بعد هم چو که رسیدی به قوس، بگیر و بخس! و آن وقت به زور اراده‌ی جوانی که دیگر خاطره‌ای بیش نیست، پارو را برداشتن و برف روفتن، یا مال‌ها[۵] را سر جو بردن و آب دادن. یا از سوراخ بام علوفه برداشتن یا از سوراخ بام علوفه به آغل ریختن، و نتیجه؟ در بیست سطر: با برف اول کمندعلی ۶۵ ساله از نردبان افتاد و کمرش شکست. محلی که پدر فضل‌الله است با پیه بز و صبر زرد[۶] و تخم مرغ شکستگی را بست، ولی افاقه نکرد. دو روز هم خواباندندش لای پهن داغ، ولی باز هم افاقه نکرد. این بود که قوم و خویش‌ها جمع شدند که ببریدش شهر. و تا انداختندش روی الاغ و رساندند به کامیون عین‌الله، مرد. و ماه رمضان که شروع شد نسبت غیبت مدرسه رفت بالا. روز اول و دوم اعتنا نکردم. گفتم لابد به علت عوض شدن نوبت خوراک است، اما روز سوم دیدم صورت غیبت بچه‌ها رسیده به بیست تا. که راه افتادم. ظهر با مدیر مدرسه سری زدیم به اولین خانه‌ی پس از مدرسه، خانه‌ی خاله خیری. دخترش زیر کرسی خوابیده بود و تب داشت، توی گلوش بدجوری سفید بود. به مدیر حالی کردم که ممکن است دیفتری باشد. و دنبال کردیم. یک مورد دیگر، و بعد یک مورد دیگر. و بعداز ظهر هفت تا از بچه‌ها را با کامیون عین‌الله فرستادیم مرکز بخش. و سر کلاس‌ها اعلان کردیم که مرض مسری است و مواظب باشند و از این حرف‌ها... ولی چهار فرسخ راه و سر سیاه زمستان؟! بله، در عرض یک هفته سه تا از شیرخواره‌ها مردند. و تازه از این گرفتاری خلاص شده بودیم که حسین‌بک هفتاد ساله، روی یخ میدانگاهی سرخورد و یک پایش شکست، که هنوز توی زفت[۷] است، و گمان نمی‌کنم از این زمستان جان سالم به در ببرد. و هفته‌ی پیش دادارحیم چشمش به کلی از سو افتاد. می‌دانستم که پیرمرد بچه ندارد، خودش بود و زنش. شب‌های جمعه عین دو تا گنجشک راه می‌افتادند به زیارت اهل قبور. و بقیه‌ی روزها خودش از خانه به مدرسه و به عکس. تقریباً هیچ جای دیگر نمی‌شد پیدایش کرد...

در خانه باز بود. سلام کردیم و تپیدیم زیر کرسی. و بچه‌ها دم در اتاق دو زانو نشستند و مدیر درآمد که:

- خدا بد ندهد میرزا عمو!

پیرمرد گفت:

- ای آقا جان! خدا هیچ وقت بد نمی‌دهد، این ماییم که بد می‌کنیم.

پرسیدم:

- چه خیری هست میرزا؟

- هیچ چی آقا جان! این ضعیفه دیشب در زیرزمین را باز گذاشته بود سرما دو تا تغار[۸] نازنیم را شکسته...

و بعد رو کرد به بچه ها و آمرانه گفت:

- پاشید برید خانه‌هاتان، شهر است. روزه که نیستید، اما سر راه کبلای رجب و مشهدی عیسی را خبر کنید یک توک پا بیایند این جا، فهمیدید؟

بعد از کمی گپ زدن بالاخره پیرمرد زیر کرسی دراز کشیده بود که ما از در رفتیم بیرون. از پیرمردها خداحافظی کردیم و من از مدیر پرسیدم:

- به نظرت راست می‌گفت؟

- برای نیسان؟ می‌دانی هر وقت ناخوش می‌شود، وصیت می‌کند. کار هر ساله‌اش است. عین‌الله که رفت، شهر، می گویم دو تا شیشه آب مقطر براش بیاورد. بعد هم دوره‌ی زمین غصب و آب غصب گذشته. حالا صحبت از تقسیم املاک است. نقل آن یارو است که بهش گفتند این زمین غصبی است و نماز ندارد. گفت که گفته؟ گفتند آقا. گفت آقا گه خورده. من اصلاً بعد از این اصلاً نماز نمی‌خوانم.

- این را نمی‌گویم. قضیه‌ی کشته شدن ارباب و قنات و آن خبرها...

- میرزاعمو گنده‌اش می‌کند. خیال کرده یک دنیاست و همین یک قنات. ارباب را سر قضیه‌ی مشروطه و استبداد کشتند. آخر ارباب مستبد بود و دور افتاده بود که داوطلب جمع بکند تا بروند سر راه سپه‌دار را بگیرند. بابام این جور می‌گفت. خود دولتی‌ها کشتندش.

- کجا؟ چه جور؟ کی؟

- چه می‌دانم. مگر فرقی می‌کند؟ خوب یک ارباب دشمن دارد، بند و بست دارد. من که نبوده‌ام، اما بابام چنان نقلی از تفنگچی‌هاش می‌کرد که نگو. خودش یکی از آن‌ها بوده، شاید هم یکی از خود تفنگچی‌هاش زده باشدش.

پرسیدم:

- فکر نمی‌کنی قضیه اهمیتی هم داشته؟

- حالا می‌گویی من چه کنم؟ غم خودم کم است، بیایم غم کشته شدن ارباب را هم بخورم؟ نقل بی کاری ملا است و سوزن به...

این جا بودیم که رسیدیم به خانه‌ی ماه‌جان که «خداحافظ» و تپیدم تو. دیگی روی اجاق بود و اتاق پر بود از دوده، و همه‌شان دور کسی جمع بودند و در تاریکی زمستانه‌ی اتاق بی‌روزن، ناهار می‌خوردند. مادرشوهر سابق جواب سلامم را نداد و ماه‌جان با کوچکترین بچه‌ها به بغل برخاست که برایم آش بریزد، که دیدم حالش نیست. حتی نان سر سفره نبود. گفتم:

- انگار رمضان تو این خانه نیامده..! شب زودتر بیا.

و راه افتادم به طرف قهوه‌خانه. بر چنان سفره‌ای حتی به گدایی نمی‌شد گذشت. در راه با خودم گفتم «پس آخه این پولا رو چه می‌کنه؟» و بعد کدوم پول؟ اون شندرغاز؟ تو هم که داری دهاتی می‌شی. قرمه‌ای... ابداً. و چشمم که به قهوه‌چی افتاد، دیدم که چرا دهاتی جماعت چاق نمی‌شود، به عجله نیم‌رویی خوردم و برگشتم خانه.

و تا عصر همه‌اش به فکر میرزا عمو بودم که عوالم قبر و آخرت برایش چه پناهگاهی بود! و چه وسیله‌ای تا بدان خود مرگ را فراموش کند. و بعد به یاد مدیر افتادم و بی‌اعتنایی‌اش نسبت به آن وقایع، و می‌دیدم این جا که ذهن آدم‌ها چنین گورستان وسیعی است برای دفن همه‌ی اموات، و چنان افسانه‌سازی‌ها می‌کنی برای هر امام‌زاده‌ای، چه رسد به شاه عباسی، پس چرا تاریخ معاصرش آن قدر بی‌اعتبار است؟ آیا به این دلیل که فقط یک تفنن شهری بوده و به روستا نکشیده؟ یا چون سهم عالم غیب در آن هیچ است؟ که در آن افسانه‌سازی شاه عباسی هم هیچ بود، ولی نه. آن از اصفهان به مشهد فرش گستردن‌ها و آن درویش‌بازی‌های شبانه و در مقابلش آن خون‌ریزی‌ها. و تقلیدی که هنوز از همه ی این‌ها در می‌آوزیم، و خواب‌نما شدن‌ها...

و با این افکار اصلاً نفهمیدم با کلاسم چه کردم. مدرسه که تعطیل شد، برف شروع به باریدن کرد. با دانه‌های ریز و متراکم، و حال هیچ کاری. آن زندگی ماه‌جان و بچه‌هایش ؛ و این هم مرگ منتظر این پیرمرد. تو گمان می‌کنی هر چه مصرف بیشتر، زندگی پر و پیمانتر، و عمر ادا شده‌تر. و آن پیرمرد و این ماه‌جان و همه‌ی دهاتی‌ها به قناعت «گمان» نمی‌کنند، بلکه عمل می‌کنند. و برایشان هر چه مصرف کمتر، زندگی آرامتر. و آن وقت برای جبران این آرامش، که به کسالت می‌انجامد، انتظار امر عجیب، و ناچار از خارج. پیچ رادیو را باز کردم و تپیدم زیر کرسی. داشت قرعه‌کشی بلیت‌های بخت‌آزمایی را پخش می‌کرد، با چه شیرین‌زبانی‌ها و چه گل کاشتن‌ها. که دیدم حتی حال تفنن نیست، و این رادیوی کوفتی هم که هیچ جای دیگر را نمی‌گرفت، عین اتاقی با یک پنجره. که تازه بازش هم که بکنی مدام رو به مزبله‌ی دنیای غرب است. پیچش را بستم و رفتم به فکر.

از وقتی که هوا سرد شده بود ماه‌جان برایم کرسی گذاشته بود. کف اتاق را چال کرده بود و کرسی را نمی دانم از کجا گیر آورده بود و با همان نیم دست رختخواب بی‌بی و دو تا پتویی که خودم داشتم، یک طرفش را گذاشته بود به دیوار و طرف دیگرش را به تخت سفری‌ام تکیه داده، و دو طرف دیگرش به اندازه‌ای جا داشت که ما دو نفر را بس باشد. او گاهی شب‌ها این جا می‌ماند. یک بار که ادای یک مازندرانی را در آورد که با چوبش زده بود و طرف را کشته بوده. یخه‌اش را گرفته‌اند به بازخواست، و که «آخر چرا همچه کردی؟» در آمده بود که «به سرت قسم، مردک پیزری بود. من یک چوب بیشتر نزدم». و یک ریز حرف می‌زد. بار دیگر از مردی حرف زد که کنس بود و نمی‌خواسته مزد نان‌بند[۹] بدهد. ناچار خودش می‌نشسته سر تنور و ریش و پشمش را به دستمال می‌بسته و دولا می‌شده توی تنور. تا یک بار دستمال باز می‌شود و ریش و پشمش می‌سوزد و بعد از آن می‌فرستد پی نان‌بند آبادی. و دوباره از زن کل‌غلام حرف زد که برای بچه‌دار شدن، ماهی یک بار وقتی خون می‌بیند، میرود امام‌زاده‌ی حسین‌آباد که سرسره‌ای دارد، می‌گویند مال زمان گبرها، و هر که هفت بار از رویش سر بخورد، بچه‌دار می‌شود. بار دیگر مشورت کرد که چه طور است کدخدا را رسماً قیم بچه‌هاش کند؟ که برادر شوهرش هم هست و از این قبیل. و عاقبت مرا راه انداخت که سه تایی رفتیم مرکز بخش و زیر اوراق را او انگشت زد و ما امضا کردیم و من بعدها فهمیدم که این جوری یک قدم دیگر به دهاتی بودن نزدیک شده‌ام، و به خودمانی شدن برای اهالی... بار دیگر از این درد دل کرد که مادر شوهرش دیگر چشم دیدن او را ندارد. و می‌خواست برایش راه و چاره‌ای بیندیشم. سرآوری[۱۰] بیشتر، و از این جور کارها...

همین جوری داشتم فکر می‌کردم که از راه رسید. با سفره‌اش زیر بغل، و برف بر سر و رویش نشسته، و باز همین قصه‌ی آخری را پیش کشید. همان جور که سفره را پهن می‌کرد، در آمد که:

- پیر سگ حالا دیگر رفته هر چه داشته واگذار کرده به خاله کوکب که تا آخر عمر تر و خشکش کند. پیر سگ نمی‌بیند که من دارم بی‌مزد و مواجب تر و خشکش کنم. حالا یادش رفته، اما خداش که بالا سر هست. می‌گویم چرا رفته‌ای مالت را بخشیده‌ای؟ می‌گوید چرا تو رفته‌ای شوهر کرده‌ای؟

گفتم:

- خوب، بس است. بگذار یک لقمه نان زهر مار کنیم.

گفت:

- آخر دیگر کارد به استخوانم رسیده آقا! انگار نه انگار که پسرش مرده. خیال کرده من باید پس از او خودم را زنده به گور می‌کردم.

گفتم:

- می‌گذاری یک چیزی کوفت کنیم؟ حالا که باعث و بانی نمانده‌اند.

گفت:

- آخر همیشه که آقا معلم ده نمی‌آید مرا بگیرد آقا! شما هم که کارت همیشگی نیست.

گفتم:

- ول می‌کنی یا نه؟ اصلاً این حرف‌ها را که بهت یاد می‌دهد؟ تمام اهل محل دست به یکی کردند تا تو کثافت را ببندند بیخ ریش من. می خواهی من هم مثل شوهر سابقت رفتار کنم پاشم بزنم شل و پرت کنم؟

گفت:

- آخر پس من برای که درددل کنم آقا؟

...و زد زیر گریه. و زاری کنان افزود:

- دلم دارد می‌ترکد. آخر من باید تو این آبادی زندگی کنم آقا! حالا سر و همسر چه بهم می‌گویند؟

و هم چنان اشک می‌ریخت که آرام آرام برایش گفتم:

- فرض کن آمده بود و دارایی‌اش را به تو می‌بخشید، باهاش چه کار می کردی؟ هان؟ برای بچه‌هات کفش و لباس می‌خریدی؟ یا خوراکشان را بهتر می‌کردی؟ تو فقط بلدی دنبال زرگری‌های دوره‌گرد از این ده به آن ده بروی. تو خیال کرده‌ای ثروت عالم خلاصه شده در ملک و طلا. اگر این بار باز هم رفتی و النگو خریدی، مچ دستت را خرد می‌کنم! تو لیاقت خوش‌رفتاری نداری...

که ساکت شد و نشستیم به غذا. تا به حال سه تا النگو خریده بود، مارپیچ و زنجیره‌ای و یک دست. بدک نبود. حتی بهش می‌برازید. اما خدا عالم چه عیاری داشت و به درد کدام روز مباداش می‌خورد. و اصلاً این روز مبادا کی بود؟ ازش پرسیدم. گفت:

- بدت نیاید آقا! اما خدا بیامرزد مادرم را. آن شبی که شوهرم با یک بچه‌ی شیری از خانه بیرونم کرد، بهم گفت «ببه‌م، هیچ شوهری در بند نون پیری تو نیست. خودت فکر خودت باش.» آخر بابام آخر عمری هوس زنگوله‌ی پای تابوت کرده بود و سر مادرم هوو آورده بود. دیگر هفته‌ای یک بار هم از ما خبر نمی‌گرفت. و اگر شما بدانی چه بلاها سر ما آمد؟...

و بعد برایم تعریف کرد که آن شب چه شبی بوده. شوهرش مخفی از اهل آبادی، هفته‌ای یک شب دوا می‌خورده. و یک شب که او نجس پاکی می‌کند و دست به ظرف‌ها نمی‌زد و از این جور بدقلقی‌ها... بچه‌ی دو ساله‌اش را می‌دهد بغلش، و چهار از شب گذشته از خانه بیرونش می‌کند. و او که به هیچ جا رو نداشته، می‌رود بیرون آبادی و سر یک چاه قنات می‌نشیند که بچه سرما نخورد. اوایل زمستان بوده و آن وقت شب او نمی‌خواسته حتی سراغ مادرش برود. و همین جور سر چاه نشسته بوده که نصفه‌های شب دشتبان می‌بیندش و برش می‌دارد می‌برد خانه‌ی مادر. و مادرش همان وقت آن نصیحت را به او می‌کند که حالا به صورت سه تا النگوی طلا به دستش آویخته.

و به آخر این قصه، او سفره را برچیده و من رادیو را باز کردم. اول مارش و بعد اخبار داخله. از کشته شدن فلان مأمور تقسیم اراضی در حوزه ی کوچ ایل قشقایی گفت و بعد از کنگره‌ی دهقانان گفت و این که تصویب کرده‌اند که پس از این به جای کلمه «رعیت» بگذارند «دهقان» وبعد از این که به درخواست وزیر کشاورزی، مصرف سیگار را تحریم کرده‌اند... و از آزادی زنان گفت، بعد از جنگ ویتنام گفت و از ناوگان ششم... که رادیو را بستم و رفتم به فکر... که یعنی پسر بی‌بی حالا چه می‌کند؟ آخر آن پاساژ را خواهد خرید؟ یا آن بقالی دو نبش را؟... که یک مرتبه به صرافت افتادم. از ماه‌جان پرسیدم:

- ببینم زن. می‌دانی که مباشر در ملک اربابی شریک است یا نه؟

- والله چه می‌دانم آقا، اما می‌گویند بی‌بی یک دانگش را به اسم او کرده.

- کی؟

- می‌گویند وقتی صیغه‌ی محرمیت خوانده‌اند، بعضی هم می‌گویند بعد از مجلس پشک‌اندازان.

- حتم داری؟

- والله چه می‌دانم. کسی که شاهد نبوده، اما شما خیال می‌کنید این درویش علی برای چه این جا مانده؟

و بعد دنباله‌ی اخبار را شنیدیم و تا مدتی ساکت ماندیم. وقتی می‌خواستیم بخوابیم، بهش گفتم:

- هیچ می‌دانی فردا دیگر رعیت نیستی؟

- ما زن‌ها هیچ وقت رعیت نبودیم.

- مگر نشنفتی آزادی بانوان را؟

- ای آقا! ما را چه کار به بانوان.

و کرسی بوی تاپاله نمی‌داد و او از بانویی، تمیزی را داشت و شب خوشی بود. و در درازی و انس و گرمایش چه به راحتی می‌شد از خیال مرگ همکار پیر گریخت، اما نزدیکی‌های سحر بود که به صدایی از خواب پریدم. دیدم بساط سفره را زده زیر بغل و دارد می‌رود بیرون. و چیزی هم چو صدای گریه‌ی اکبر پشت در است. پرسیدم:

- کجا می‌روی زن؟ چه خبر شده؟

- هیچ چی آقا! این سگ پیر عاقبت کار خودش را کرد.

- چه کاری؟

- نمی‌دانم. بروم ببینم چه خاکی به سرم شده. می‌گوید تو حیاط نشسته و سرش برف نشسته.

که از جا پریدم، و او از در بیرون رفت. هنوز شش صبح نبود. آبی به صورتم زدم و چیزی به تن کشیدم و پوتین‌ها به پا، و راه افتادم. وارد که شدم، ماه‌جان داشت همان توی حیاط با کاسه آب می‌ریخت روی بسته‌ی برف‌پوشی که گوشه‌ی حیاط بود و از آن بخار بر می‌خواست. هی می‌رفت تو اتاق و از سر دیگی که به بار داشت و زیرش تافته بود، کاسه کاسه آب می‌آورد و می‌ریخت روی بسته. و یک ریز فحش می‌داد. اول هاج و واج ماندم. بعد رفتم جلو و با یک لگد ماه جان را به طرفی انداختم و بسته‌ی جسد پیرزن را برداشتم و بردم توی اتاق. هم وزن بسته‌ی کاه بود، و گذاشتمش روی کرسی. یک طرف لحاف را بالا زدم و از پهلو خواباندمش. غیر از اکبر که اجاق را می‌تابید، بقیه‌ی بچه‌ها خوابیده بودند، و لحاف از روی یکی‌شان پس رفته بود. داشتم می‌پوشاندمش که رسید. و...

- آخر همه‌ی زندگی‌ام نجس شد.

که فریادم در آمد:

- گه خوردی زنکه‌ی احمق! کدام زندگی؟

و روی پیرزن را هم پوشاندم.

- تو فقط برو النگو بخر. توی نجس پاکی چه می‌فهمی چیست؟

و نبض پیرزن را گرفتم، که بد جوری خاموش بود و سرد بود. به سردی تکه‌های لواش آن شب. و گفتم:

- بگذار یک نیم ساعت گرم بشود، شاید جان گرفت.

- خدا به دور، خدا نیاورد.

که اکبر به گریه افتاد. و باز من فریاد زدم:

- خفه می‌شوی یا بزنم تو سرت؟

و آمدم بیرون. واقعاً تحمل این یکی را نداشتم. اما مگر می شد فراموش کنی که با چه کله‌خری عجیبی سراغ مرگ رفته بود؟ زانوها را به بغل گرفته و سر را در چهار گوش وسط بازوها فرو کرده. درست یک بسته بود، آماده برای صدور. می‌توانستی از هر جایش بگیری و بلندش کنی. و شلیطه‌اش که به برف چسبیده بود! آخر چه طور تحمل کرده بود؟... در مقابل کسی که مرگ را به جان می‌خرد، همیشه زبان زنده‌ها بسته می‌ماند. آن یکی پیرمردی مؤمن و آب به روی خود بسته. و این دیگر پیرزنی سرتق و خود را دم سرما خشک کرده!





پانویس


↑ شولا یا کولا. جامه‌ی نمدین خشن کردان و لران و کشاورزان. نمد. خرقه (لغت‌نامه دهخدا)

↑ به معنی

↑ یکی از کواکب صورت فلکی اسد و کنایه از وسط تابستان. چله‌ی گرما (لغت‌نامه دهخدا)

↑ کشاورزی، زراعت، کشت کردن (لغت‌نامه دهخدا)

↑ حیوانات

↑ صبر زرد، صَبِر (به ضم ص و کسر ب) ، سولع، مقر، ایلوا. عصاره‌ی گیاهی است که بر روی شکستگی مالند. (لغت‌نامه دهخدا)

↑ (به ضم ز)نوعی قیر است که از درخت صنوبر گیرند و در مرهم‌ها به کار برند. (لغت‌نامه دهخدا)

↑ طشت گلین و سفالین را که در آن آب کنند و غذا نیز خورند یا گندم و جو پر کنند. (لغت‌نامه دهخدا)

↑ به معنی

↑ به معنی





درست شب آخر سرمای پیرزن بود که آسیاب موتوری را از کار انداختند. همان شب قرار بود مدیر بیاید مدرسه و تا دیروقت بمانیم و کارنامه‌ی بچه‌ها را برای شب عید حاضر کنیم. از وقتی همکار پیرمان مرده بود کارهایمان بد جوری عقب افتاده بود، با این که کار چندانی برایمان انجام نمی‌داد، فقط نمره‌ها را می‌خواند و ما در کارنامه‌ها می‌گذاشتیم. البته کلی مسخره‌مان می‌کرد و می‌گفت: «مگر مدرسه بقالی است تا چوب خط دست بچه‌ها بدهیم؟» و در جوابش می‌گفتیم این نوعی جواز عالم شدن است و باز مسخره مان می‌کرد و می‌گفت: «فقط یک صاحب فتوا می‌تواند جواز و خط بدهد دست مردم...» و حالا به جایش یا باید به بچه‌های پنجم اطمینان می‌کردیم که اول و دوم را به جای او می‌گرداندند یا خودمان نمره می‌دادیم. و نمی‌شد منتظر معلم تازه باشیم که شهر وعده‌اش را مدام به سال آینده می‌انداخت. کاغذ پشت کاغذ به اداره‌ی فرهنگ، مرکز بخش، اما فایده نداشت. به عذر مشکل سال مالی و کمبود داوطلب جدید و حتماً دانشسرا دیده بودن و از این حرف ها... باز اگر می‌شد یکی از باسوادهای محلی را روزمزد استخدام کنیم حرفی بود، ولی اداره‌ی مرکزی دو پایش را توی یک کفش کرده بود که پیر پاتال‌ها و مکتب‌دارهای قدیمی را دست به سر کند. مدیر هم که برای خودش یک سر داشت و هزار سودا، و همان یک کلاس سوم را هم که می‌رسید ممنونش بودیم. هم من و هم بچه‌ها. این بود که به انتظار مدیر داشتم کارنامه‌ی چهار و پنج را می‌نوشتم که لامپ روشن شد، اما دو سه بار چشمک زد و بعد خاموش شد، و بعد صدای موتور از دور آمد که به همان ضرب، تاپ تاپی کرد و بعد ساکت شد. یک بار دیگر هم چراغ چشمک زد و دیگر خبری نشد که نشد. پا شدم پنجره‌ی اتاقم را باز کردم، هیچ صدایی نمی‌آمد. گفتم حتماً برای موتورسوار اتفاقی افتاده و تا هوا حسابی تاریک بشود لابد درستش می‌کنند. پنجره را بستم و از نو نشستم به کار، اما کم‌کم تاریک می‌شد و نمی‌شد نمره‌ها توی ستون‌ها نوشت. این بود که هیزمی به بخاری انداختم و نشستم به فکر کردن. اصلاً ماه‌جان این آخری‌ها کمتر بهم می‌رسید. یک چیزی اتفاق افتاده بود که من ازش خبر نداشتم. حسابش را که کردم دیدم دو هفته بیشتر می‌شود که شب پیشم نمانده. غذاش از نو افتضاح شده بود و از نو کثیف می‌گشت و هر شب بهانه‌ای می‌آورد و می‌رفت. اما یک النگوی دیگر خریده بود. واقعاً چه طور شده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود که اکبر از نو باهام اخت شده بود؟ شاید اثر برخورد آن شب مرگ مادر بزرگش باشد. بهانه‌ی اصلی ماه‌جان این بود که در غیاب ولی‌بگ باید به زندگی او برسد، که زنش را فردای آن روز پشک‌اندازان بردند شهر و هنوز بیمارستان است. خود ولی‌بگ هم ده روز پیش به قصد زیارت مشهد راه افتاد، و با حاج عزیز سربنه و سه تا از پایین محله‌ای‌ها و زن‌هاشان همگی رفتند که هم سری بزنند به بیمارستان و هم زیارتی بکنند تا سیزده عید برگردند.

قهوه‌چی هم می‌خواست برود، اما گرداندن موتور لنگ می‌ماند. به خاطر همین از همان اول، به دستور مباشر، قهوه‌چی وردست کارگر شهری پلکیده بود و به اسم بده بستان مزد آسیابانی و راه انداختن کار مشتری‌ها، طرز هندل کردن موتور را یاد گرفته بود و پیچ نفت را شناخته بود و تند و کند کردن موتور را و دینام را و کلیدها را؛ و سر هفته‌ی سوم کارگر شهری مرخص، یعنی اول نق و نوق و ایراد بنی‌اسرائیلی از کارش، و بعد امروز و فردا کردن در پرداخت مزدش، که هفتگی بود و بعد بی‌رمق شدن محتویات مجمعه‌ی اربابی که ظهر و شب می‌آمد. که یارو فهمید، و از آن به بعد خود قهوه‌چی شده بود موتوربان. هم آسیابانی و هم برق دادن به تک و توکی از خانه‌ها که توانسته بودند خرج سیم‌کشی را تحمل کنند. اما به همین زودی صدای موتور شده بود یک جور نبض آبادی. برای همان دو سه ساعت اول شب، یا جمعه بعداز ظهرها.

شب‌ها از دور به آبادی که نگاه می‌کردی، چراغ‌ها سوسو می‌زد، عین کرم‌های شب‌تاب که در مزرعه‌ای پراکنده. حسنش این بود که نه تنها به قهوه‌خانه برق داده بودند، و کنار میدان ده، یک لامپ دویست شمع، سر یک تیر بلند می‌سوخت؛ بلکه به مسجد هم برق داده بودند؛ به مدرسه و حمام هم. خانه‌های اربابی و کدخدا و سربنه‌ها هم که جای خود داشتند.

عیب کار این است که از همان اول عقرب که آسیاب به راه افتاده بود تا حالا هیچ شبی خاموش نمانده بود. هیچ دلیلی هم نداشت که آدم خیال کند قهوه‌چی کارش را بلد نیست، یا موتور خرابی پیدا کرده. چون کمپانی ضمانت کرده بود که تا پنج سال بی‌وقفه کار کند و محتاج تعمیر هم نباشد.

و به این فکرها بودم و نیم ساعت بیشتر از خاموشی موتور گذشته بود که ماه‌جان نفس‌زنان رسید.

دستمال بسته‌ی شامم را گذاشت روی میز و گفت:

- خدا مرگم بده آقا! می‌گویند عین‌الله‌خان شن ریخته تو موتور و در رفته. خدا عاقبتش را به خیر کند.

پرسیدم:

- از که شنیده‌ای؟

- تو همه‌ی ده پر شده آقا! فرستاده‌اند دنبال مباشر و گفته که من سر در نمی‌آورم. برید دنبال عین‌الله‌خان، که رفته‌اند و برگشته‌اند و گفته‌اند که نیست. کامیونش سه روز است که شهر است. همه می‌دانند که گذاشته است تعمیر، خودش پریروز برگشت. حالا کی این دسته گل را به آب داده و کی رفته خدا عالم است آقا!

- از کجا معلوم که کار او باشد؟ و پرداختم به سفره‌ام، و او گفت:

- یعنی شما نمی‌دانید آقا! آخر تو تمام آبادی تنها کسی که از موتور سر در می‌آورد، عین‌الله است.

- خوب دیگر، بدو یک چراغ تهیه کن. حالا مدیر می‌آید کار داریم.

و تا چراغ برسد در تاریکی لقمه‌نانی گذاشتم دهانم و از کاسه‌ی آش بوی زهمی به دماغم خورد که منصرف شدم. گرم بود و تکه‌های قرمه را زیر دندان شناختم، اما نمی‌شد خورد. چراغ را که بالا کشید و گذاشت روی میز در کاسه را گذاشتم و کنارش زدم وگفتم:

- تو هم که دیگر گهت گرفته. آخر این هم شد آش؟ نعمت خدا را چرا این حرام می‌کنی!

زیر لبی گفت:

- بیشتر از این پیشم نمی‌رود آقا! کار زندگی ولی‌بیگ کار یک اردو است. دیگر به بچه‌های خودم نمی‌رسم.

به درشتی گفتم:

- خرجی‌ات را من می‌دهم، آن وقت تو شور زندگی کس دیگری را می‌زنی؟

- آخر ولی‌بگ سربنه است آقا! خدا را خوش نمی‌آید. زنش مریض خانه خوابیده.

زیر لب افزود:

- خرجی شما هم همان قدر است که شکم بچه‌ها را سیر کند، آخر فردایی هم هست.

به درشتی گفتم:

- اصلا معلوم هست تو توی این ده چه کاره‌ای؟ نان‌بند دوره‌گردی؟ یا زن معلم مدرسه؟ یا لگوری مشروع؟

که براق شد و گفت:

- قباحت دارد آقا! شما که سرتان تو کتاب است...

و چه خوب شد که درویش رسید، وگرنه نمی‌دانستم چه کنم. تا درویش برسد به او گفتم:

- برو دیگر ولم کن. یک تکه پیاز بفرست که بشود این نعمت خدا را حلال کرد.

که ماه‌جان رفت و درویش گفت:

- برکتت زیاد. نبینم آقا معلم خونش را کثیف کند.

- می‌بینی دست ما را تو چه حنایی گذاشتید؟ پتیاره حالا زبان هم درآورده.

- غمت کم، لابد زیر سرش بلند شده. ولی‌بگ در گوشش یاسین خواند و رفت زیارت.

- یعنی می‌گویی چه کارش کنم؟ ولش کنم؟

- آقا معلم خودش دانا است. اما درویشت می‌گوید چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. بعد هم وقتی بوی آشوب می‌آید هر چه عقلت کمتر بهتر.

نان و پنیری لقمه گرفتم و دادم دستش و گفتم:

- درویش تو طرف کدامشان را می‌گیری؟

- درویش حکم سگ گله را دارد. کسی ازش نظر نمی‌خواهد.

- کلی نباف، درویش. آدمی که عمل می‌کند باید طرف بگیرد.

- درویشت می‌گوید که لازم نکرده تو هر دعوایی طرف یکی را بگیری، طرف حق را بگیر.

- ناچار حق با یکی از دو طرف است. روی آسمان که نیست.

- دست بر قضا هیچ کدام از این دو طرف حق ندارند. حق مال آن‌هایی است که هنوز خوابند، چون هنوز می‌ترسند. درویشت می‌گوید وای به روزی که این دست‌ها از آستین در بیاورند.

- خوب. تا آن وقت من و تو چه کنیم؟ عین اهل محل منتظر بمانیم؟

- به درویشت کنایه می‌زنی؟ درویش هیچ کاره است. بی‌بی می‌خواست همه ملک را مجاناً تقسیم کند تو اهل محل، اما پسرش نگذاشت.

- آخر باید بشود یک جوری جلوی یک چیزی را گرفت، وگرنه فایده من و تو این جا چیست؟

- بگذار درویشت برات نقل بگوید. از باباش که تو مشهد قصاب بود و یکه بزن هم بود. چه طور است؟ بهش می‌گفتند پهلوان اسد، خدا بیامرزدش. درویشت بچه بود و در دکان باباش پادویی می‌کرد که این اتفاق افتاد. یک روز پهلوان مراد آمد محله‌ی ما. نوچه بود و نام‌آور، پهلوان محله‌ی دروازه‌ی تهران بود و پایین خیابانی‌ها چشم دیدنش را نداشتند. از در دکان بابای درویشت که رد می‌شد، پاش رو کوبید زمین و گرد و خاک کرد. بابای درویشت پرید بیرون و فریاد کشید که «نامردها خاک محله‌شان را توی این محله می‌تکانند» و پرید بهش. در یک چشم به هم زدن عین لاشه‌ی گوشت آویزانش کرد. فریاد پهلوان مراد که در آمد، مردم ریختند که بیاورندش پایین. اما بابای درویشت ساطورش را کوبید جلوی دکان. آن وقت مگر دیگر کسی جرأت داشت بیاید جلو؟ تا به کمسیری خبر دادند که تازه آن سمت‌ها باز شده بود. اگر آجان‌ها می‌آمدند، خیلی بد می‌شد. ریش‌سفیدهای محل جمع شدند و پهلوان مراد را از قناره کشیدند پایین و بابای درویشت را بردند توی بست پایین خیابان...

و ساکت شد.

- حالا تو نقل را می‌بری

- بابای درویشت دیگر از بست در نیامد تا مرد. آخری‌ها هم تو نقاره‌خانه‌ی حضرتی طبل می‌زد.

و باز ساکت شد.

- خوب؟

- هیچ چی دیگر، از آن سربند اسم بابای درویشت را گذاشتند «پای اشکن».

- همین؟

- آره دیگر. درویشت از آن به بعد آواره شد. شاگرد قصاب، شاگرد نانوا، بعد طلبه، بعد معلم سرخانه. بعدش هم که افتاد دوره.

و کبریت را کشید و چپق را آتش کرد.

- نفهمیدم درویش، نقلت چه ربطی به کار ما داشت؟

- خود درویشت هم نمی‌داند، اما می‌بیند که نمی‌شود پی پاشنه‌ی این پهلوان تازه را به قناره کشید.

- صحیح!... من هم طرفدار این خرابکاری نیستم. دوره‌ی این کارها به سر آمده، اما می‌گویم اگر حریف خیلی قوی بود، باید دست کم این جرأت را داشته باشی که بزخو کنی تا سر بزنگاه، نه این که به همان یورش اول تسلیم بشوی.

- ناز نفست آقا معلم! اما کسی که با من و تو مشورت نکرده. هفته‌ی پیش سربنه‌ها خانه‌ی مدیر، مجلس داشته‌اند، عین‌الله هم بوده. همان شب تصمیم گرفته‌اند که براده‌ی آهن بریزید توی موتور. حالا حالا هم دنباله دارد. درویشت بخیل نیست، اما اهالی خیال می‌کنند اگر آن سنگه بن صاحب پیدا نکرده بود، حالا شش دانگ ملک را می‌دادند دستشان. و اصلا ببینم آقا معلم! تو خودت تو این دعوا چه می‌کنی؟

همین جور گپ می‌زدیم که مدیر رسید، و درویش خواست برخیزد که نشاندمش. و مدیر درآمد که:

- پس عاقبت این اسباب‌بازی مباشر، قلابی از آب در آمد؟ نقل آن یارو است که رفته بود اسب بخرد، یابو بهش قالب کردند.

گفتم:

- به نظرم باید بچه‌های اول و دوم را خودمان از نو امتحان کنیم.

گفت:

- یعنی می گویی صلاح است که عین‌الله هم چه وقتی تو آبادی نباشد؟

که در جوابش ساکت ماندیم. و مدیر این بار رو کرد به درویش و گفت:

- آخر چه جوری می‌شود دست این غربتی را از زمین کوتاه کرد؟ تو بگو درویش؟ هان؟ نقل آن یارو است که دودوزه‌بازی می‌کرد. پیش دست با این، پس دست با...

که درویش حرفش را قطع کرد:

- کار درویشت از دوز بازی گذشته، مدیر! باید زودتر از این دستگیرت می‌شد. اما تو خودت جلوی چه چیزی را می‌خواهی بگیری؟ خیال می‌کنی که اگر دست مباشر از ده کوتاه بشود می‌افتد دست تو؟ درویشت بی‌ریا است، اما می‌داند که راه و رسم تازه را همیشه آدم‌هایی می‌آورند که محلی نیستند. تو خودت باید آسیاب وارد می‌کردی و تراکتور می‌آوردی.

مدیر گفت:

- من نمی‌خواستم دست به ترکیب زمین بزنم. نقل زمین اربابی، نقل خانه‌ی کرایه است. هر خرجی توش بکنی از کیسه‌ات رفته. اصلاً راست می‌گفت میرزاعمو که این زمین نفرین کرده است.

گفتم:

- آقای مدیر! میرزا با آن اعتقاداتش حق داشت که از عوض شدن دنیا بترسد. و از عوض شدن ملاک‌های عملش، اما ما داریم آدم‌های تازه می‌سازیم...

و همین جور داشتیم گپ می‌زدیم که زنی سراسیمه از در اتاق وارد شد. و:

- دستم به دامنت آقای مدیر! چرا مرا از شر این حرام‌زاده خلاص نمی‌کنی؟ آخر این هم شد مدرسه؟ هیچ کس نمی‌آید بپرسد چرا این حرام‌زاده یک هفته است مدرسه نیامده. شب‌ها هم نه مشق، نه درسی، نه کتابی، اصلاً هیچ چی. انگار نه انگار که من هم بچه دارم...

زنی بود میانه‌سال و ترکه‌ای و نونوار و استخوان‌های گونه‌اش بر آمده و چشم‌ها ریز. مدیر بی این که جوابی بدهد، بلند شد و دستش را گرفت و همین جور که می‌بردش بیرون، می‌گفت:

- چشم، ننه حسنی! بهش می‌رسیم. ادبش می‌کنیم. تو دیگر لازم نیست این وقت شب بیایی مدرسه. نقل بچه‌ی تو...

که باقی حرفش را نشنیدم. از درویش پرسیدم:

- که بود درویش؟ می‌شناسیش؟

- خواهر زن مشهدی اصغر سربنه است.

- آن که «قربان، قربان» ورد زبانش است؟

- آره، نان و آبش مرتب است. گلیم می‌بافد عین حریر. چیزیش نیست، جز این که گاهی هوس شوهر به سرش می‌زند.

- پس چرا دست بالا نمی‌کنی درویش؟ فقط بلدی پوست خربزه زیرپای دیگران بیندازی؟...

که مدیر وارد شد و درویش برخاست و تا دیر وقت پرداختیم به کارنامه. و بعد حرف سخن از این که عین‌الله بیخود گذاشته از ده رفته، و هرچه زودتر برگردد بهتر. و بعد مدیر رفت و من در مدرسه را بستم و رفتم زیر کرسی و هم چنان که خبر رادیو را می‌شنیدم، برای خودم فکر هم می‌کردم. اول مراسم افتتاح سد دز را گفت و بعد خبر استعفای وزیر کشاورزی را و بعد افتتاح چاه‌های عمیق فلان ناحیه را و لوله کشی آب و برق فلان ناحیه‌ی دیگر را و بعد اعلامیه‌ی ستاد ارتش را که «عده‌ی خائنین در فارس در زد و خورد با ژاندارم‌ها کشته شده‌اند...» بعد اعلامیه‌ی وزیر کشور را خطاب به «مردم ناراحت و اخلالگر که در هر مقام و مرتبه که باشند...» و غیره و بعد از این که پروانه‌ی دو خبرگزاری خارجی لغو شده است و بعد از اخبار خارجه. قیام کردها در مقابل دولت جدید عراق و... که رادیو را بستم و رفتم به فکر. از سد و چاه عمیق و برق، جوری حرف می‌زد که انگار زمین ماشین است که کلید بزنی و راه بیفتد! و به فکر عاقبت این نمایش بودم. و می‌دیدم درست است که پول نفت هست و حاصلش آن سد دز و این چاه‌ها و جیب مالک را هم که از آن پر می‌کنند و نمدی از آن به کلاه دهاتی هم می‌رسد، ولی عاقبت؟ اگر از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد را به ازای نفت برایمان آماده کنند، به ازای این کود خارجی که ما را در ترکیب آن هیچ دخالتی نیست؟ و به جای این که زمین را بپرورد، می‌پژمرد... و اگر این زمین عقمیم بماند؟! به خصوص برای دهاتی جماعت که بدجوری ادای زمین را در می‌آورد! و عین او فقط پذیرا است... و می‌دیدم که فرق اصلی شهر و ده خود در رابطه‌ای است که با زمین داریم. شهری زمین را در یک کف دست خاک گلدانش محضور می‌کند، یا در عرصه‌ی ندید بدید باغچه‌اش که از دو تخته قالیچه پهن‌تر نیست، یعنی که زمین برای او تفنن است. اما دهاتی با «دو تیر پرتاب» سر و کار دارد و با «ده جریب»و «سه میدان». و بعد، دهاتی زمین را می‌کارد، یعنی زنده نگه می‌دارد و از عقیم ماندنش جلو می‌گیرد. بهش کود می‌دهد، باهاش ور می‌رود، بوی خاکش را می‌شناسد، و جنسش را و طاقتش را و لیاقتش را، و ازش محصول بر می‌دارد. این است که زمین برایش شخصیت دارد. «پس چرا نفرین نکنه؟ نکنه میزعمو راس می‌گفت؟» و آن حرف و سخن اساطیر و مذهب؟ که به آن باز می گردیم... و از آن برخاسته‌ایم... و گل آدم... یا نشات آن گیاه دو شاخه‌ی اولین زوج آدمی از خاک... و مقدس بودنش و نیالودنش...و سجده‌ای که بر آن می‌کنیم...و آن زندقه‌ی اولی که «مرا از آتش آفریدی و او را از خاک»... اما میرزا عمو که این اعتقادات را داشت منتظر ظهور هم بود، یعنی منتظر یک جور معجزه. گرچه دستش از عمل کوتاه بود، اما دهاتی‌جماعت دستش از عمل کوتاه که هست هیچ، معنی معجزه را هم فراموش کرده و مدام به انتظار تغییر فصل‌ها نشسته. شده بنده‌ی آب و هوا و شرایط جوی، از زمستان به بهار و از قوس به حمل. و این دیگر انتظار نیست، دست به دهان ماندن است. کوچک شدن معنی انتظار است، ترس از عمل است. و کسی که ترسید نفرین شده است. هم خودش، هم حوزه‌ی طبیعی زندگی‌اش... و بعد به یاد حرف‌های درویش افتادم، روزهای اول. و بعد به یاد حرف‌های پسر بی‌بی و اقتصاد تک‌پایه‌اش، که گرچه برای خودش لقلقه‌ی زبانی بود، اما حرفی بود. و بعد ددم که انگار این عقیم ماندن، حوزه‌ی تأثیر وسیع‌تری هم دارد. زمین که عقیم ماند گویا آدم هم عقیم می‌ماند، و تمدن هم، و فرهنگ هم. چرا که عقیم ماندن یعنی ظلم... یعنی که مانع بروز لیاقت‌ها شدن...

و با این فکرها بدجوری گریخته بود، و چه می شد کرد؟ به کمک یک آسپیرین خوابیدم. و فردا صبح اولین بجه‌ای که به مدرسه رسید خبر داد که همان شبانه ریخته‌اند به قلمستان خانوادگی مدیر و چهار جریب اصله‌ی شش ساله‌ی کبوده و تبریزی را با تبر زده‌اند. و هنوز زنگ اول را نزده بودیم که ده شلوغ شد. می‌دانستم که این جور وقت‌ها نمی‌شد مدرسه را آرام کرد. حتی اگر همه‌ی کلاس‌ها معلم می‌داشت و حال آن که آن روز تنها معلم تمام کلاس‌ها خودم بودم. انتظار مدیر را هم نمی‌شد داشت که روزهای عادی‌اش یک سر بود و هزار سودا. اکبر رفت و خبر آورد که می‌خواهند بروند مزرعه‌ی مرغداری تازه پا را خراب کنند. چند تا از بچه‌های درشت را مأمور رساندن دخترها و بچه خردها کردم به خانه‌هاشان، و با الباقی بچه‌ها راه افتادیم دنبال دسته‌ی اهالی، بیل و کلنگ به کول و هیاهوکنان و به قدمی شتاب‌زده می‌رفتند. و از میان جنجال سر و صداشان کلمات «خراب کنیم، بیرون کنیم، خارج مذهب» را می‌شد تشخیص داد. میان ایشان نه از کدخدا خبری بود و نه از سربنه‌ها و نه از مدیر و نه از درویش. اما فضل‌الله بود، هبه‌الله، نصرالله هم و یدالله هم بودند. و خیلی‌های دیگر. خودم را رساندم به برادر مدیر و گفتم:

- هبه‌الله، فکرش را کرده‌اید که چه کاری دارید می‌کنید؟

- مگر آن شب فکرش را کردند که چه می‌کنند؟ هزار تا قلمه را تبری کرده‌اند.

- فهمیدید که بوده؟

- خدا عالم است که‌ها بوده‌اند. شرخر همه جا هست، اما حسن‌شل سردسته‌شان بوده.

جوان‌تر از آن بود که بشود باهاش بحث کرد، آن هم در چنان حالی. این بود که رها کردم و خودم را رساندم به فضل‌الله و گفتم:

- تو دیگر چرا؟ نمی‌خواهی ببینم دهنت بو می‌دهد یا نه؟

- راستش دیگر فایده ندارد آقا!

- بابات کجاست؟

- ما چه می‌دانیم آقا! راستش رفته زیارت. رفته دست به دامن ضامن آهو بشود.

- می‌دانست چه خبر می‌شود؟

- راستش مدام از جوجه‌ی ماشینی حرف می‌زد، و از دخالت در کار خدا، و از این که چرا یک خارج مذهب تو زمین آبادی دست بند کرده. راستش مرد آن مقنی یزدی بود، مرد میدان.

شنیده بودم که مالک جدید مرغداری یک یهودی بهایی شده است و قرار است جوجه‌ی یک روزه وارد کند و ماده گاوها را با سرنگ باردار کند و یونجه‌ی هلندی بکارد... و از این حرف‌ها. این بود که پرسیدم:

- یعنی تو خودت هم به این حرف‌ها معتقدی؟

- اعتقاد ما که اثری در کارها ندارد آقا! ما این جا هیچ کاره‌ایم.

- پس چرا بیل به کول گرفته‌ای؟

- راستش آقا! اگر شما هم پسر سربنه بودی و اهل محل بودی و پدرت رفته بود زیارت...

که رها کردم. چند قدم آهسته، تا نصرالله رسید. کلنگش به دوش و پاشنه‌ی گیوه‌اش ور کشیده. ریزه‌ی برف اخیر، همین دو سه روزه آب شده بود و جاده‌ی باریک کنار مزارع زیر پای اهالی، گل چسبناکی پیدا کرده بود.

گفتم:

- خدا قوت. نکند داری می‌روی دنبال گنج؟

- دیگر کارد به استخوانمان رسیده، آقا! آسیاب که خوابیده، فردا قنات هم می‌خوابد. دیگر شوخی بردار نیست.

- عوضش چاه عمیق هست.

- چاه عمیق چه به درد ما می‌خورد؟ آبش را ساعتی بیست تومن می‌فروشند.

- که گفته؟

- یزیدیه، همین که نگهبان مرغداری است.

یدالله که پا به پای مان می‌آمد و از کهنه پیچ زخم دستش خبری نبود، گفت:

- می‌دانید آقا! تا پیاز این بابا کونه نکرده، باید جل و پلاسش را جمع کرد. وگرنه فردا صاحب هیچ چی نیستیم.

- مگر حالا هستی؟

که یکی از میان جمع گفت:

- آقا معلم می‌تونی سوسه نیای؟

بلند گفتم:

- سوسه نمی‌آیم. چرا نمی‌روید سراغ بی‌بی؟ یا سراغ مباشر؟ و هیاهوی جمع در جوابم، که از میانش این جمله‌ها را دریافتم:

- از دست بی بی که کاری ساخته نیست.

- همه‌شان سر و ته یک کرباسند.

- تقسیم املاک است یا ارباب عوض کردن؟...

ولی دیگر رسیده بودیم. روی بام گاراژی که برای تراکتور آینده ساخته بودند، هیکل دو نفر ایستاده را از دور می‌شد، دید، یکیش مباشر بود. اما دیگری؟ مثل این که ژاندارم بود که پاها شل شد و پچ پچ افتاد توی اهالی، ولی همچنان رفتیم. اشاره‌ای به بچه‌مدرسه‌ای‌ها کردم که از جلوی صف، خودشان را کشیدند عقب و خودم دیگر حرفی نداشتم. به چهل پنجاه قدمی ساختمان که رسیدیم، تیری رو به هوا در رفت و جماعت ایستاد، و صدای مباشر رسید که:

- بچه نشوید بروید پی کارتان!

خود مباشر هم تفنگ به دست داشت، هنوز دهاتی‌ها درمانده و مردد بودند که فریادی کشیدم به سمت بچه‌ها که:

- بیایید برویم قلمستان، کمک آقای مدیر.

هیچ حالش را نداشتم که شکلک نومیدی و بی‌تکلیفی را بر صورت اهالی ببینم.





عصر روز پیش از عید، ریشم را تراشیدم و راه افتادم به سمت شهر. و چه ریشی! ابزار کار یک جفت آخوند، حتی حیفم آمد. یا می‌توانست یادگاری باشد خیلی احساساتی، برای ده تا معشوقه‌ای که ممکن بود در عهد بوق داشته باشم. و بیچاره گوسفندها که چه رجحانی دارند بر آدمی زاد، که حتی پشمشان را هم نمی‌شود دور ریخت. اما مال مرا سلمانی ریخت توی سطل خاکروبه‌ی بیرون در اتاق. که سگ‌ها هر شب برش می‌گردانند و تا تهش را می‌لیسند. حتی جعد پیدا کرده بود. درست یک قبضه، تا توی لنگ پیش سینه‌ام. چند بار دسته‌های جدا جداش را توی مشت گرفتم و لای انگشت‌ها مالیدم، و آن افکار. آن قدر بلند شده که اول ماشینش کرد، بعد تراشید. که کف صابون به بیخ موها برسد. و بعد اودکلن زد و بعد پودر. حسابی چسان فسان کردم. سلمانی ده را صدا کرده بودم، آمده بود مدرسه. دکان که نداشت. و هنوز کارش تمام نشده بود که فضل‌الله رسید، تسبیح به دست، و سلام و علیک و نشست. این بار دهانش بوی گرمای نقل می‌داد. و تا کار سلمانی تمام بشود با ابزار کیف او بازی کرد. بعد که او رفت آخرین استکان چای را برای فضل‌الله ریختم و ته قوری را خالی کردم روی ماسک ضد سرمای صورتم که تکه پاره توی سطل خاکروبه بود، و بعد نشستیم به گپ زدن. عین‌الله هنوز گم و گور بود. تراکتور مرغداری رسیده بود و صبح و شام قارقارش بیابان را پر از صدا کرده بود. یک جماعت چهار نفره هم از مکانیسین و کارگر با یک دستگاه حفر چاه عمیق که دگلش هشت ده متر ارتفاع داشت، سر مزرعه کار می‌کردند و قرار بود تا آخر حمل آب تحویل بدهند، و بعد هم قرار بود بروند سر ملک جناب سرهنگ یک چاه دیگر بزنند. به جای قنات مخروبه‌ای که استاد مقنی آبادش کرد و بعد مادر چاهش را باروت داد و خرابش کرد و گریخت. و دیگر هم ازش خبر نشد که نشد. اما موتور آسیاب هنوز از تعمیر بر نگشته بود. و شب‌ها ده سوت و کور بود. و لابد ملک خواب از نو پیداش می‌شد. تمام سیلندرهای موتور آجیده شده بود و متخصص کمپانی آمده بود موتور را پیاده کرده بود و سیلندرها را با پیستون‌ها برده بود شهر، و قرار بود تا سیزده برگرداند. قلمستان مدیر پاجوش زده بود و دستک‌هایی که از قطع قلمه‌ها به دست آمده بود، خرواری ۷۵ تومن فروش رفته بود. و خریدار؟ مرغداری تازه‌پا. حسن شل ضامن ملکی سپرده بود و برگشته بود و حالا خود مباشر داشت ده جریب زمین را قمله می‌زد. از زمین‌های کناره‌ی خشکرودی که م=مسیل حریب زمین را قلمه می‌زد. از زمین‌های کناره‌ی خشکرودی که مسیل بهاره بود... داشتیم از این قضایا حرف می‌زدیم که بوق کامیون بلند شد، که پاشدم و گفتم:

- باید رفت. می‌دانی راننده کیست؟

فضل‌الله گفت:

- غریبه است. راستش مدیر در غیاب عین‌الله اجاره‌اش داده، به روزی چهل تومن.

و دست کرد جیبش و یک دفترچه‌ی بغلی درآورد که:

-این هم دستمال بسته‌ی شما. کار دیگری از دست ما بر نمی‌آمد. راستش می‌دیدیم که مدام یادداشت می‌کنید.

گفتم:

- تو فقط یک روز دیدی.

- ای آقا! یادتان رفته دستی که به شکم ماه‌جان کشیده بودید؟

- پس من جاسوس نگه داشته بودم؟

- چه فرمایش‌ها! راستش قابل شما را ندارد، اما جواب بازخواست‌های آن روز شما است.

دفترچه را به عجله ورقی زدم. با خطی در حدود مال کلاس سومی‌ها، و با کلمات درشت، و گردی‌های حروف، گوشه‌دار. و غلط‌های املایی فراوان، و صفحه‌ی بی‌شماره و بی‌حاشیه و لب به لب.

- نکند قصه نوشته‌ای؟ بازخواست‌های کدام روز؟

تسبیحش را گرداند و گفت:

- گفتیم مبادا شهر که می‌روید، دلتان هوای ده را بکند. راستش دیگر همدیگر را ندیدیم.

- چه خبر شده؟ خیال سفر داری؟

- راستش این پتیاره رفته کار دستمان داده. کلاغی که به ما نریده بود...

- نمی‌فهمم.

- راستش هفته‌ی پیش رفته شکایت کرده به ژاندارمری که شوهرم با هفت تیر آمده بالای سرم.

- تو هفت تیرت کجا بود؟

- راستش بابامان یک هفت تیر دارد که تو صندوق قایمش می‌کند. این پتیاره رفته بوده وارسی و هفت تیر را دیده. راستش مباشر وادارش کرده. انتظار نداشته آن روز ما هم‌جماعت باشیم. حالا رفته این جوری برامان پرونده ساخته، گفتیم شاید تا شما برگردید برامان دردسر بسازند.

که دفتر را گذاشتم جیبم و درآمدیم. بساطم را قبلاً جمع کرده بودم. و صبح یک توک پا از بی‌بی خداحافظی کرده بودم که حالش خوش نبود و همان جور دراز کشیده بود و از زیر لحاف «سفر به خیری» بدرقه‌ام کرد و بعد هم مباشر، که سرش بد جوری توی انبار قلعه‌ی اربابی شلوغ بود و از در که وارد شدم، نفهمید و داشت به حسن شل می گفت:

- تا تنور داغ است باید نان را بست.

و بعد هم از مدیر. که در آمده بود و باز یک نقل گفته بود که فلانی از اصفهان می‌رفت کاشان که یک کله‌پاچه‌ی سیر بخورد... و اشاره می‌کرد به ددر رفتن جوان‌ها در شهرها. و بعد هم سری زده بودم به تکه زمینی که شب عیدی دست و پا کرده بودم، برای کشت صیفی به عنوان مزرعه‌ی نمونه‌ی مدرسه. و با کمک خود بچه‌ها شخمش کرده بودیم و شیاربندی و تخم‌کاری و کود دادن. و دیگر کاری نداشت جز آب خورن و برآمدن و وجین شدن. مسئولیت این‌ها را هم در غیاب خودم به اکبر داده بودم. و به هر صورت خیالم تخت بود و تا سیزده نوروز کاری نداشتم. جز این که مدام دمخور فضل‌الله باشم و درویش. یا هم چو روحی سرگردان در اطراف ده ول بگردم. می‌خواستم آن ده پانزده روز را مال خودم باشم. به گشت و گلایی، یا ددر رفتنی یا دیدن شهر تازه‌ای. یا سراغ یکی از بچه‌های زمان تحصیل.

اول در اتاق را چفت کردم و بعد در مدرسه را و بعد رو به فضل‌الله گفتم:

- مدیر مواظب هست. اما جان تو و جان مدرسه. مبادا سگ توش بچه بگذارد.

که خندید و تسبیحی انداخت و گفت:

- راستش مگر ماه‌جان سر نمی‌زند؟

- شکر خدا که این خبر آخری را نشنیده‌ای.

تند و تند تسبیح گرداند و زل زل نگاهم کرد و گفت:

- پس راست راستی خیال می‌کنی ما جاسوسیم آقا؟

- نه، بدت نیاد. طلاقش داده‌ام. یعنی سر راه به مرکز بخش که رسیدم می‌دهم. تا کامیون بار و مسافر بزند. بهش گفته‌ام که دیگر کاری به کار زندگی‌ام نداشته باشد. و برای این که همه‌ی خبرها را داشته باشی، چشم روشنی‌های بی‌بی و مدیر را هم دادم به خودش.

و باقی راه را ساکت آمدیم. فضل‌الله دمق بود و تسبیح می‌انداخت و من کیف دستی‌ام را سبک و سنگین می‌کردم که مبادا دست و پا گیر باشد. سر راه چوب خط بقال را رسیدم که پسرعموی فضل‌الله پشت دخلش بود و نه تعارفی کرد و نه تخفیفی داد، و بعد مال قهوه‌چی و قصاب را که صد تا تعارف کرد و عاقبت سی شاهی خرده‌ی حساب را نگرفت. و بعد خداحافظی با یکی دو نفر دیگر که توی میدان می‌پلکیدند و بعد کامیون، که نیمه انباشته شده بود از گوسفند و بز و تایچه‌های پنیر و کشک و کشمش. و با راننده چهار نفر بودیم که جلو نشستیم. و شاگردش روی رکاب ایستاده، و حرمت معلمی آن قدر بود که مرا گذاشتند نفر آخر که سوار شدم. یک بازو روی پنجره‌ی باز کامیون و هوا سوز داشت. اما نمی‌آزرد. و ابر تکه‌تکه‌ای بر آسمان. و آفتاب می‌چسبید و جاده مرطوب بود و غبار نداشت. و به مرکز بخش که رسیدیم تشریفات محضر و خیلی فوری. و بیست و چند تومنی خرج تمبر و از این حرف‌ها ... و راه که افتادم کامیون حسابی انباشته شده بود و باربند‌ها چپ اندر قیچی، و دو نفر سر بارها نشسته، و شاگرد شوفر هم رفت بالا. و من پنجره را بستم و دفترچه را باز کردم.





این شرح حال مسافرت و قهر نمودن بنده است با ابوی. قلم‌اندازی است برای آقا معلم ده. اگر درس خوانده بودیم بهتر از این‌ها می‌شد. غرض نقشی است کز ما باز ماند، که هستی را نمی‌بینم بقایی. الغرض.

ده دوازده روز به عید مانده بود که بنده به ابوی گفتم «این کاسبی کساد است و یک کاری برای بنده پیدا کنید.» چه زمستانی هم بود. خلاف ادب است مثل خایه‌ی حلاج‌ها می‌لرزیدیم. اهالی برای آب دادن به گاو و گوسفند هم از خانه در نمی‌آمدند، چه رسد برای خرید از بقالی. به ابوی عرض کردم «این کاسبی به جز ضرر چیزی ندارد.» عرض کرد «چرا مثل بقیه نمی‌روی دنبال کار مزرعه؟» عرض کردم «توی این سرما کدام کار مزرعه؟» فرمود «مگر همه چه می‌کنند؟ دستت چول است یا پات چلاق؟» این شد که بنده قهر کردم و دیگر خانه نرفتم. دو سه بار هم به والده گفتم، باز هم جوابی نیامد. و بنده بسیار برزخ بودم و همان در دکان یک چیزی می‌خوردم و می‌خوابیدم، تا شب عید ابوی خبر داد که زود دکان را ببندد بیاید منزل. از روی دلتنگی گفتم «بسیار خوب»، اما نرفتم. تا این که والده آمد و فرمود «چرا نمی‌آیی؟» به او گفتم «شما بروید من هم می‌آیم.» و مشغول جمع‌آوری دکان شدم که در را ببندم و بروم در پستوی دکان بخوابم، که باز والده آمد و شامم را آورد و فرمود که «ابوی خیلی برزخ است.» گفتم «دیگر فایده ندارد، اگر می‌خواهی حق مادری را تمام کنی، هر چه پول داری تا صبح به بنده برسان که دیگر ماندنی نیستم.» رفتم در قهوه‌خانه و یک نفر که عمله‌ی قنات را که آن جا می‌خوابید و اسمش صمد بود، صدا زدم گفتم «آمد شام خورد و رفت.» بنده هم یک خورده رادیو گرفتم و بعد در دکان را بستم و خوابیدم و صبح زود ابوی آمد به اوقات تلخی که «چرا شب نیامدی منزل؟» گفتم «دیر وقت بود، نتوانستم.» گفت «بعد از ظهر ببند و بیا منزل.» گفتم «امروز عید است و باید کاسبی کنم.» ابوی دیگر چیزی نگفت و تشریف برد، تا ظهر شد و والده آمد و ناهارم را آورد. همین که ناهار تمام شد، باز ابوی آمد با ولی‌بگ سربنه که «بیا برو حمام لباس‌هایت را عوض کن.» رفتم حمام و در آمدم تا شب شد و خانه نرفتم. این بار خود ابوی آمد شام آورد که «آخر آبروی مرا بردی. چرا این جوری می‌کنی؟»

گفتم «دلم از ده کنده شده است. سرکار هم که ابوی بنده هستی، اگر می‌خواهی حق پدری را تمام کنی تا فردا صبح دویست تومان پول برایم تهیه کن که بروم شهر.» فرمود «آخر می‌روی شهر چه کنی؟» گفتم «می‌روم سربازی.» ابوی یک قدری فحش داد و بعد رفت، و بنده هم خوابیدم.

فردا صبح والده آمد پول را آورد و گفت که «ابوی همان روز صبح رفته امیرآباد.» بنده خیالم راحت شد. و داشتم بساط دکان را جمع می‌کردم که تره‌بارش را بفرستم خانه که یک نفر رسید در دکان. گفت که «من غریب هستم و خرجی ندارم و ناهار هم نخورده‌ام.» من هم بی‌این که سؤالی کنم شاگردم را فرستادم قهوه‌خانه یک قوری چای آورد و با نان و پنیر گذاشتم جلوش. معلوم بود که خیلی گرسنش بود. ازش پرسیدم «اسمت چیه؟» گفت «عباس آقای فلانی.» «اهل کجا باشید؟» گفت:

- اهل اراک.

گفتم:

-پس توی این ده‌کوره چه می‌کنید؟

گفت:

- با پدر و مادرم دعوام شده و قهر کرده‌ام و آمده‌ام بیرون که خودم را سر به نیست کنم.

من راضی‌اش کردم که برود و با پدرش آشتی کند او هم قبول کرد و گفت «ولی پول برای کرایه ندارم.» من هم یک مقدار نون و پنیر و سی تومان هم پول بهش دادم و او را راهی کردم. نشانی اراک را هم ازش گرفتم و فردا صبحش بنده دکان را سپردم دست شاگردم و هر چه پول توی دخل بود برداشتم و با یک چمدان و یک رادیو راه افتادم رفتم تهران. یک راست رفتم سلسبیل. در دکان شاطر عباس که اهل ده بود و سه سال پیش بنه‌کن رفته بود تهران. تعجب کرد که «چرا آمده‌ای تهران؟» نگفتم که با ابوی قهر کرده‌ام. یک جور عذر و بهانه تراشیدم، اما حالی‌اش کردم که بی‌کارم. گفت «ترازوداری می‌توانی بکنی؟» گفتم «چرا نمی‌توانم؟» ترازودارش را مرخص کرد و بنده را گذاشت جای او. ازش نامطمئن بود.

روزها در دکان بودم و شب‌ها می‌رفتم خانه‌ی شاطر عباس. تا خبردار شدم که یکی از هم‌ولایتی‌ها مسلول است و در آسایشگاه شاه‌آباد خوابیده است. به شاطر عباس گفتم و قرار شد روز سیزده تعطیل کنیم و برویم شاه‌آباد. هم سیزده به در بود و هم عیادت مریض. وقتی رفتیم آنجا اجازه‌اش را گرفتیم و سه تایی رفتیم سر کوه. با هم ناهار خوردیم. از او پرسیدم که «چطور کار شما به بیمارستان مسلولین کشیده؟» آهی کشید و گفت سرباز هنگ سوار بوده و روز دوم یا سوم که قرار بوده تمرین سواری بکنند، ایشون می‌خورند زمین و کمرش یک عیبی می‌کند. روی اسب‌های بی‌رکاب و دهنه، هیچ کس نمی‌تواند سواری کند. می‌برندش بیمارستان می‌خوابانند و گچ می‌برند. و بعد از آن مأمور اسطبل می‌شود و یک سال توی پهن و کاه و یونجه سر می‌کند. می‌گفت «صد رحمت به تاپاله‌ی گاو.» تا چهار ماه پیش می‌فهمند سل گرفته، می‌فرستندش این جا. دلمان برایش سوخت. خودش هم گریه کرد. بنده هم راستش داشت اشکم در می‌آمد، اما جلوی خودم را گرفتم و آقا مهدی را دلداری دادیم و شب بر گشتیم. اما به گوش بنده ماند که هنگ سوار نروم. ده دوازده روز که گذشت یک کاغذی نوشتم به اراک به عباس آقا. نوشتم که «بنده هم با ابوی قهر کرده‌ام و آمده‌ام تهران، و حالا به سلامتی رسیده‌ام.» اما ننوشتم که چه کاره شده‌ام. و مقداری درد دل کردم از پدر و مادرها و اوضاع روزگار و دلتنگی.

تا یک ماه بعد از عید، یک شب رادیو گفت که وزارت جنگ برای آموزشگاه دژبانی نفرات می‌گیرد. بنده فوراً رفتم هشت عدد عکس انداختم و یک سر رفتم اداره‌ی آمار. شاطر عباس همه جای شهر را می‌شناخت و به بنده اجازه می‌داد که بعد از پخت و پز صبح بروم پی این کارها، اما برای ناهار بازار برگردم. می‌خواستم دو عدد هم رونوشت شناسنامه بگیرم. آن که پشت میز نشسته بود، درآمد به بنده گفت که «این معطلی دارد. باید برود ولایت و برگردد.» گفتم «حضرت آقا خیلی فوری است، همین الساعه می‌خواهم.» گفت «نمی‌شود.» خلاصه یک پنج تومنی دادم و رونوشت‌ها را گرفتم و آمدم. رادیو گفته بود که سوءسابقه هم می‌خواهند. به شاطر عباس گفتم. بنده را فردا صبحش فرستاد دادسرا. دیدم خیلی شلوغ است. ناامید شدم و برگشتم، و خیلی برزخ بودم. ظهر شاطر عباس که پرسید قضیه را برایش گفتم. گفت «غصه نخور، کلفت عباس علی خان که ظهر آمد نان بگیرد، کارت را راه می‌اندازم.» عباس علی خان همان نزدیکی‌ها می‌نشست و اداری جماعت بود. بنده نمی‌دانستم چه کاره بود، اما کلفتش آب و رنگی داشت. یکی دو بار هم با بنده (خلاف ادب است)، لاسیده بود. و شاطر عباس هم دیده بود و به شوخی در آمده بود که «می‌خواهی دست بالا کنم؟» و بنده بهش گفته بودم که «دختر خاله‌ام را برایم شیرینی خورده‌اند.»

پس‌فردا صبحش با عباس علی خان رفتم دادسرا و یک دقیقه طول نکشید که سوءسابقه‌ی بنده را دادن و گفتند «حالا برو انگشت نگاری.» که باز بنده درماندم و باز کلفت عباس علی خان به دادم رسید و خود عباس علی خان بنده را برداشت برد انگشت‌نگاری. یک شاهی هم خرج بر نداشت. همان روز خودم را رساندم به وزارت جنگ، اما دوازده شده بود و ناهار بازار هم می‌گذشت. با تاکسی خودم را رساندم به دکان و فردا صبح رفتم. آن قدر شلوغ بود که چه عرض کنم. دکتر هم نیامده بود که معاینه کند. تا ساعت یازده بنده معطل شدم تا یک سرهنگ آمد که دکتر هم بود، معاینه کرد. دستی هم به ریشم کشید که در نمی‌آید و همه جا باعث بدبختی بنده شده. و بعد هم خلاف ادب است، پایین تنه‌ام را معاینه کرد. و گفت «پاهایت واریس دارد.» بنده گفتم «آقای دکتر به خدا بنده هیچ عیبی نداشته‌ام.» عصبانی شد و داد زد که «برو بیرون.» بنده برزخ شدم و برگشتم. و این بار دیگر خودم تنها رفتم سراغ عباس علی خان. گفتم «بنده را می‌بخشید که آن قدر مزاحم می‌شوم، اما می‌بینید که بی‌پارتی هیچ کاری نمی‌شود کرد.» دیگر این را نگفتم که دکتر ایرادی بی‌خودی گرفته. گفت «رئیس دژبان کیست؟» بنده گفتم «چه عرض کنم.» یکی دو تا تلفن کرد و وقتی فهمید کیست، به بنده فرمود «رئیس دژبان را نمی‌شناسم، اما اخوی‌اش را می‌شناسم که بانک ملی کار می‌کند. فردا برو پهلوی او و این سفارش را هم ببر.» فردا رفتم، اما حضرت اخوی رفته بودند سفر. منشی‌اش یک دختر یکش خوش اخلاقی بود. گفت «ده روز دیگر بیا.» ده روز دیگر رفتم. هنوز نیامده بود. تا آخر دو ماه از وقت آموزشگاه دژبانی گذشت، و بنده مأیوس شدم، و خیلی برزخ بودم. اما هم شاطر عباس محبت داشت و هم کلفت عباس علی خان، که ول‌کن معامله نبود، و می‌ترسیدم کار دستم بدهد. آخر هر وقت که می‌آمد پی نان، توی آن شلوغی سرش را می‌گذاشت در گوش بنده که یعنی حرف خودمانی دارد. اما سینه‌اش را باز کرده بود و عطر زده بود و آدم حالی به حالی می‌شد. دیگر آبروی بنده داشت می‌رفت. راه به هیچ جا هم نمی‌بردم.

تا یک روز یکی دیگر از هم‌ولایتی‌هامان آمد در دکان. اسمش یدالله‌خان بود. وقتی بنده کوچک بودم، از ده درآمده بود و حالا کامیون باری داشت. بنده را که شناخت، آهسته در گوشم گفت «حیف پسر سربنه نیست که ترازودار نانوایی باشد؟» و بنده را عصر دعوت کرد به قهوه‌خانه. رفتم و مدتی درد دل کردیم و بهش گفتم که چطور شد از ابوی قهر کرده‌ام و چه طور به دنبال آموزشگاه دژبانی بودم و این دختر کلفت چه طور پاپی بنده شده. پرسید «پول هم داری؟» سیصد و خرده‌ای داشتم. پولی که والده از ابوی گرفته بود و مزد این مدت شاطر عباس. گفت «چرا نمی‌آیی با هم شراکت کنیم؟ بار می‌زنیم از تهران به قم. یک سرویس با هم می‌رویم، اگر خوشت آمد دنبال کن.» گفتم «چه عیب دارد.» گفت «برنج بار زده‌ام و پس فردا بعد از ظهر می‌رویم. تو دست و پات را جمع کن.» آن شب قضیه را به شاطر عباس گفتم و حسابم را رسیدم. و گفتم «مبادا خیال کند که بنده از دست او ناراضی‌ام، بلکه دارم از شر این دختر کلفت در می‌روم که آبروی دکان او را هم خواهد برد.» و پس فرداش با یدالله خان حرکت کردیم طرف قم. دو روز قم بودیم، اما بار گیر یدالله خان نیامد. می‌خواستیم خالی برگردیم تهران که یکی پیدا شد و می‌خواست ده تن نمک ببرد اراک. نمک‌ها را بار زدیم و هفت نفر مسافر هم روی نمک‌ها سوار کردیم و آمدیم به یک آبادی که اسمش بود سواریان. شب ماندیم و فردا صبح ساعت ۹ رسیدیم اراک. یدالله خان بعد از تحویل نمک‌ها ماشین را برد تعمیر و بنده رفتم سراغ عباس آقا که نشانی‌اش را داشتم. پدرش یک حاجی بود و وسط بازار بزازی داشت. سلام و علیک و احوال پرسی و با اصرار بنده را برداشت برد گردش. و ناهار چلوکباب خوردیم و بعد از ظهر رفتیم خانه‌شان خوابیدیم. و بنده عصری که بیدار شدم، یک مرتبه یاد یدالله خان و کامیون افتادم، تا برسم به گاراژ گفتند «یدالله‌خان گندم بار زد و همین الان رفت اصفهان. و سپرده که به شما بگوییم حتماً چهار روزه بر می‌گردد.»

بنده را می‌گویی سخت برزخ شدم و دو سه روز توی مسافرخانه ماندم و عصرها می‌رفتم گردش یا ایستگاه راه‌آهن به تماشای مردم و دیگر خودم را نشان عباس آقا ندادم. تا یک روز توی ایستگاه که قدم می‌زدم، دیدم یکی بنده را صدا می‌زند. برگشتم، دیدم جناب سروان تیموری است که سلسبیل خانه داشت و مصدرش می‌آمد نان می‌گرفتم، ولی چون بهش اطمینان نداشت، پول دستش نمی‌داد و دفترچه داشت که بنده برایش می‌نوشتم و خود جناب سروان هفته به هفته می‌آمد پولش را می‌داد. در همان دو ماهه که ترازوداری کرده بودم با بنده سلام و علیک پیدا کرده بود. گفت «این جا چه می‌کنی؟» همه‌ی قضایا را گفتم. برای قضیه‌ی آموزشگاه دژبانی هم از او کمک خواسته بودم، اما روی خوش نشان نداده بود. بنده هم دیگر لب تر نکرده بودم. آن جا هم توی ایستگاه از بس برزخ بودم و غربت کشیده، ذوق‌زده شدم که قضایا را گفتم. از سیر تا پیاز را. معلوم شد جناب سروان مأمور اهواز است و نفرات جمع می‌کند برای آموزشگاه گروهبانی آن جا. و در آمد که «دژبانی نشد، بیا خودم می‌برمت گروهبانی که باغ آموزشگاهش عین بهشت است و چه قدر خوش می‌گذرد و خوابگاه‌هایش کولر دارد.» و بنده را می‌گویی مثل این که دنیا را بهم داده‌اند. نزدیک بود دستش را ببوسم. حالا بنده هم عکس دارم، هم رونوشت شناسنامه و هم سوءسابقه و هم انگشت نگاری. و همه‌ی این توی جیب بغلم بود که همان نشانش دادم. فقط یک ضمانت می‌خواست که گفتم صبر می‌کنم تا یدالله خان برگردد و ضمانتم را بکند.

اما یدالله خان با گروهبان شدن بنده مخالف بود. وقتی از اصفهان برگشت و بهش گفتم، درآمد که «تو دنیا را نمی‌شناسی. تابستان در پیش است و اهواز عین جهنم است و پدرت در می‌آید و این کارها، کار آدم‌های پدرمادردار است که با آسایش خلق‌الله طرفند و شگون ندارد و بیگاری دارد و هر چه جناب سروان از وسایل استراحت آموزشگاه گفته چاخان کرده.» ولی گوش بنده بدهکار نبود. عاقبت با بنده آمد کلانتری و ضمانت کرد. ولی زیر ورقه داد نوشتند که من به این کار فضل‌الله خان راضی نیستم، اما خودش خواسته ضمانتش را می‌کنم. و زیر ورقه انگشت زد و خداحافظی کرد و رفت. خیلی هم برزخ بود. بنده هم یک کله آمدم سراغ جناب سروان و دو روز دیگر حرکت کردیم. ساعت چهار بود و قطار فوق‌العاده از تهران که رسید جناب سروان آمد با یک گروهبان دو و یک ستوان سه. و به گروهبان گفت «بدو بچه‌ها را بیاورد که قطار حرکت می‌کند.» گروهبان رفت و با سی تا جوان برگشت. مثل این که توی یکی از اتاق‌های ایستگاه نگهشان داشته بودند، عین حبسی‌ها. هر کدام با بقچه بندیلی یا چمدانی. و ای دل غافل! یکیشان همان عباس آقای خودمان. از بنده که «مگر تو هنوز با پدر مادرت آشتی نکرده‌ای؟» و از او که «تو این جا چه می‌کنی و چرا در این مدت دیگر سراغ ما نیامدی؟» جناب سروان یک سخنرانی برای ما کرد و بلیت همه‌مان را داد دست ستوان سه و گروهبان روانه‌مان کرد سمت قطار. بنده را می‌گویی حسابی برزخ شدم. خیال کرده بودم خود جناب سروان می‌آید، اما نگو که ایشان مأمور همدان است، و باید برود از آن جا هم نفرات بیاورد.

به هر نحوی بود قطار حرکت کرد و ستوان رفت درجه‌ی دو، و ما بچه‌ها توی چهار تا اطاق درجه‌ی سه بغل هم جا گرفتیم. یک دسته آواز می‌خواندند، یک دسته ساکت نشسته بودد و بنده غریب و درمانده. دیدم دلم طاقت نمی‌آورد. آمدم بیرون رفتم یک اتاق خلوت گیر آوردم و سیر گریه کردم. جوری که یکی دو نفر مسافر که رد می‌شدند، فهمیدند. چیزی نگذشت که گروهبان آمد. بنده فوراً اشک‌ها را پاک کردم، ولی فهمیده بود. برم داشت به زور برد پیش بچه‌ها و مشغول صحبت شد. از سرگذشت‌های خودش. اصلاً اصفهانی بود و پنجاه سال را شیرین داشت. موهای سبیلش باروتی بود و یک دست دندان عاریه داشت که تلق تولوق صدا می‌داد و می‌گفت ۲۸ سال است که گروهبان است. بنده را می‌گویی دلم هری ریخت تو. بیست و هشت سال گروهبان ماندن و به این شکل درآمدن؟! اما خوش سر و زبان بود. تعریف می‌کرد از یک بار که رفته بود مانور و موضع دشمن را که می‌گیرند، او می‌رسد بالای سر افسر مخابرات دشمن که داشته خبر شکست را تلگراف می‌زده. می‌گوید «دست‌ها بالا»، و افسره سرش را بالا می‌کند و می‌گوید «احمق مگر نمی‌بینی من هفت تیر ندارم. من تلگراف دارم» و گروهبان در می‌ماند که چه بگوید. می‌گوید «جناب سروان مگر مسخره است؟ گفتم دست‌ها بالا.» و او باز محل نمی‌گذارد و گروهبان با قنداق تفنگ می‌زند دستگاه تلگراف را خراب می‌کند و همین باعث می‌شود که گروهبان دو بماند که بماند.

یکی از بچه‌ها که خیلی شوخ بود، در آمد که «سرکار تو با این لیاقت باید تیمسار می‌شدی.» گروهبان گفت: «به! خیال کرده‌ای. من هیچ خوش ندارم نشان‌هایم را روی دوش بکوبم، مثل آدم‌های ندید بدید.» یکی دیگر از بچه‌ها گفت: «خلاف ادب است، پس در کونت می‌کوبی؟» گروهبان گفت «نه آقا پسر! اهواز که رسیدیم مزه‌ی شوخی را می‌فهمی. من نشان‌هایم را توی جیب بغلم می‌گذارم.» و بعد شروع کرد به شمردن خانه‌هایی که در اصفهان و تهران دارد و پول‌هایی که به فلان سرهنگ و فلان تیمسار قرض داده.

بعد ستوان رفت خوابید و بچه‌ها غیر از بنده و عباس آقا رفتند پی الواطی و مشروب‌خوری، هرچه به ما اصرار کردند، نرفتیم. عباس آقا می‌گفت «به شما چه مربوط است؟ ما که این کاره نیستیم.» و بنده می‌گفتم «پول ندارم» تا آن‌ها رفتند و ما همان جا روی نیمکت‌های قهوه‌خانه دراز کشیدیم که بنده یک دفعه به صدای یک عربده از خواب پریدم. آمدم بیرون دیدم گروهبان خودمان است که مست کرده دارد توی خاک‌ها می‌غلتد و بچه‌هامان هم مست کرده بودند و زد و خورد کرده بودند و عده‌ایشان لباس‌هاشان پاره بود و دوازده تاشان هم کم بود. بنده فوراً آمدم ستوان سه را بیدار کردم که گروهبان را بغل کردیم بردیم تو و رفتیم کلانتری.

ده تاشان را آن جا توقیف کرده بودند. در آوردیمشان و برگشتیم. بعد بنده با عباس آقا و یک نفر از همان بچه‌ها که مست نبود، راه افتادیم دنبال آن دو نفر دیگر. او ما را برد توی کوچه‌ای و پشت در دکانی که از درزش پیدا بود فتیله‌ی چراغ را کشیده‌اند پایین. تا ما رسیدیم سر و صدای آن تو برید. کمی گوش دادیم صدای نتله می‌آمد. سه نفری زور دادیم در باز نشد، عاقبت در را شکستیم. سه تا لر چوب به دست بالای سر آن دو نفر ایستاده بودند. چیزی دم دست نبود جز یک منقل که بنده پرتابش کردم طرف آن‌ها که خاکستر پخش شد و ده بزن، بزن. نیم ساعتی بنده و بچه‌ها با لگد و مشت و آن‌ها با چوب کتک کاری می‌کردیم تا لرها در رفتند. آن دو نفر بچه‌ها را برداشتیم که برگردیم قهوه‌خانه. اما سر کوچه نرسیده بودیم که یک چیزی خورد توی سر بنده، و دیگر نفهمیدم.

نزدیک‌های صبح که هوش آمدم دیدم توی بهداری راه‌آهنم و سرم را بسته‌اند. خواستم تکان بخورم، سرم چنان تیر کشید که انگار زخم سنان است. تا نزدیک‌های ظهر شد و رئیس کلانتری آمد با ستوان سه و همه‌ی بچه‌ها و یک عده از لرها. آن‌ها را رئیس کلانتری آورده بود که ما را آشتی بدهد. صورت هم دیگر را بوسیدیم و آشتی کردیم و چهار روز هم معطل من شدند تا بتوانم راه بیافتم. روز حرکت همان لرهای درودی ماشین آوردند و سوارمان کردند که برویم ایستگاه. بنده را نشاندند پهلوی دست راننده که خودش یکی از آن‌ها بود. در راه خیلی اصرار کرد که حیف است که بروم گروهبان بشوم و اگر همان جا پیش آن‌ها باشم، برایم دکان باز می‌کنند یا شریک می‌شویم و پوست و روده می‌بریم تهران یا گوسفند نگه می‌داریم و دختر بهم می‌دهند و بنده لام تا کام چیزی نگفتم. به نظرم همان بود که با چوب زده بود توی سر بنده. خیلی قلدر بود.

به ایستگاه که رسیدیم بچه‌ها بار و بنه‌شان را کول کردند و رفتند. ولی از چمدان بنده خبری نبود. در ماندم که چه کنم، تا راننده‌ی ماشین آمد مرا کشید یک کناری و گفت که چمدانت را من نگه داشته‌ام و نمی‌دهم و نمی‌گذارم بروی و همین جا بمان. گفتم «آخر با این گروهبان و ستوان چه کنم؟» و دست آخر قسم حضرت عباس خوردم تا راضی شد. اما قول گرفت که از حال و کارم برایش بنویسم. بنده خواستم دفترم را در بیاورم و آدرس او را بنویسم که یکی از عکس‌هایم را دید، که در تهران در عکاس‌خانه‌ی پاشنه طلا انداخته بودم. به اصرار یک عکس از بنده گرفت و ساعت لوزینای دستش را باز کرد و به اصرار به دست من بست و حلال‌بایی طلبید و گفت که «چوب را آن شب او به سر من زده» و اشک از چشم‌هایش سرازیر شد و به لری گفت «هی پیارویی ایسه پسیمون میسی» که بنده نفهمیدم یعنی چه. و بعد سوار شدیم و حرکت کردیم.

بنده هنوز سرم درد می‌کرد و حال درستی نداشتم، اما دیدم که عده‌مان کامل نیست. تحقیق کردم دیدم پنج نفر از بچه‌ها از ایستگاه در و ددر رفته‌اند. سه ایستگاه دیگر که رفتیم یکی دیگر از بچه‌های ملایر که همراه ما بود، آمد که «فلانی چه نشسته‌ای که سه نفر دیگر از بچه‌ها در ایستگاه قبلی فرار کردند.» گفتم «چرا؟» گفت «نمی‌دانم. اما راننده‌ی قطار چیزی در گوش آن‌ها گفت و وقتی که قطار آبگیری می‌کرد، آن‌ها در رفتند.» بنده دیگر چیزی نگفتم. رفتم توی بوفه‌ی قطار و مشغول نهار خوردن شدم. وقتی برگشتم دیدم گروهبان همه‌ی بچه‌ها را توی دو تا اتاق تپانده و دم درشان ایستاده. بنده به هوای مستراح برگشتم و از بوفه گذشتم و رفتم سراغ راننده‌ی قطار. گفتم «رفیق چرا بچه‌های ما را فراری دادی؟» اول جا خورد. بعد که فهمید مأموری چیزی نیستم گفت «مگر شما هم جزو آن‌ها هستی؟» عرض کردم «بله» گفت «حیف نیست بروی این کاره بشوی؟ ما که سر و کاری با این‌ها نداریم، اما یک سربازگیری را که شاهدیم. چه مردم‌آزاری‌ها که نمی‌کنند. بیا به همین ایستگاه بعدی که رسیدیم از قطار پیاده شو و فرار کن.»

بنده قبول نکردم و همین جور داشتیم حرف می‌زدیم که رسیدیم به ایستگاه و گروهبان آمد و مرا با راننده دید، گفت:

- فلانی چرا نمی‌آیی؟

راننده گفت:

- با من است، می‌آید.

حالا نگو گروهبان که بر می‌گردد می‌بیند پنج نفر دیگر از بچه‌ها فرار کرده‌اند. فوراً رئیس قطار را صدا کرد و کلید اتاق‌ها را از او گرفت و درشان را قفل کرد. بنده که برگشتم مرا هم کرد توی اتاق.

اتاق خیلی گرم بود بنده کتم را در آوردم و نشستم. آن‌ها که فرار کرده بودند هیچ چیزی نداشتند الا مدارکشان که پیش گروهبان بود و او هم مدارک ما را توی یک کیف کوچک کرده بود و گذاشته بود بالای سرش. یک خورده که نشستیم بنده دیدم گرما خیلی اذیت می‌کند. گفتم «سرکار اجازه بده بروم بیرون هوا بخورم.» گفت «نمی‌شود. دستور است.» گفتم «هم کت بنده این جاست و هم مدارکم توی چمدان است. دیگر چه ترسی داری؟» این بود که اجازه داد رفتم بیرون.

مدتی قدم زدم و بعد رفتم سراغ راننده به درددل و مشورت. درآمد که «شما بچه‌های دهات بی‌خودی دنبال حرف رادیو بلند می‌شوید، می‌آیید دنبال این کارها. بدتر از شما آن‌هایی هستند که می‌روند کویت. نفری پنجاه تومن یا صد تومن می‌دهند به یک دلال و دسته‌دسته راه می‌افتند به این طرف‌ها و چه خوشحال. و آن وقت دلال‌های عرب شبانه سوارشان می‌کنند و یک جایی کنار بیابان ولشان می‌کنند که این جا کویت است. حالا نگو فلاحیه یا عراق است. آن وقت دژبان عراقی می‌گیردشان و زندانیشان می‌کند و پس از ده پانزده روز تشنه و گشنه تحویل دژبانی ایرانی می‌دهد، یا تحویل همین گروهبان‌ها. و نفری پنج تومن مشتلق هم می‌گیرند که تحویلشان داده‌اند. و تازه اگر به کویت رسیدند، چه کاره می‌شوند؟ می‌شوند عمله، یا شاگرد بنا یا خاک بردار. روزی بیست سی تومن مزد البته خیلی خوب است، اما یک سطل آب پنج تومن است و یک ناهار همین قدر هم بیشتر است. من خودم رفته‌ام دیده‌ام. تمام کویت به این بزرگی را عمله‌های ایرانی ساخته‌اند. عرب سوسمارخور که کار و کاسبی بلد نیست. سیم‌کشی و بنایی و نجاری سرش نمی‌شود. آن وقت به جای این که برای بچه‌های مردم کار درست کنند، این جوری به اسم گروهبانی و دژبانی و سربازی و عملگی در کویت همه‌شان را از خانه و زندگی می‌کَنند و آواره‌ی بیابان می‌کنند.» و از این حرف‌ها خیلی زدیم.

راننده سرش توی سیاست بود و حالی‌ام کرد که کویت کجاست و خیلی برای ما دل سوزاند. می‌گفت «اگر تصدیق کلاس شش داشتی و جوانتر از حالا هم بودی، می‌گفتم بروی مدرسه‌ی راه‌آهن راننده‌ی قطار بشوی. اما حیف که از سن‌ات گذشته که بروی مدرسه با بچه‌ها بنشینی.» عاقبت پرسیدم «خوب حالا تکلیف بنده چیست؟» گفت «فرار.» گفتم «آخر کار نیست.» گفت «چه طور نیست؟ عملگی در تهران صد شرف دارد به شاهی این‌ها در دهات. یا چرا برنگردی ده؟ نانت نیست، آبت نیست؟ پدرت هم که سربنه است. دیگر چه چیز کم داری؟» گفتم «آخر لباس و مدارکم پیش گروهبان است.» گفت «مگر پول نداری؟ کت را می‌خری و مدرک را هم می‌گذاری مال آن‌ها باشد. تو که لازمشان نداری»، اما هنور دل بنده رضایت نمی‌داد. البته دیگر از آن کارها سرخورده بودم. با آن همه بچه‌ها که فرار کرده بودند. حالا ما از سی و چند نفر، مانده بودیم شانزده نفر. همین خودش آدم را می‌ترساند. اما بنده هنوز دلم رضایت به فرار نمی‌داد. این بود که برگشتم و دیدم گروهبان مثل سگ نگهبان جلوی اتاق‌ها قدم می‌زند و حسابی برزخ است. گفتم «سرکار چای می‌خوری؟» گفت «اگر مهمانم کنی.» گفتم «اختیار دارید. قابلی ندارد.» و به مستخدم قطار گفتم چای آورد و خوردیم. بعد گفتم در را باز کرد و رفتیم تو. صدای بچه‌ها درآمد که «سرکار از گرما مردیم.» گفت «به درک!» بنده گفتم «ببخشید سرکار خوابم می‌آید.» گفت:

- پس چرا کتت را پوشیدی؟

گفتم:

- می‌ترسم جیبم را بزنند.

- مگر چه داری؟

- پانصد تومن پول مال کسی است که سپرده به بنده که در اهواز برسانم. که چشمش افتاد به ساعت لوزینا. گفت چه خوشگل است. می‌فروشی؟

- صد و پنجاه تومن. روکش طلا دارد.

این دروغ‌ها را بنده برای این بافتم که می‌دانستم کلید چمدان توی جیب فرنج گروهبان است و می‌خواستم سرش را گرم کنم و بعد خودم را زدم به چرت. گروهبان هم چرتش گرفت. یواشکی از جیب فرنج کلید را درآوردم. تا رسیدیم به ایستگاه اندیمشک، که صد رحمت به تنور نانوایی. آدم پوست می‌انداخت از گرما و تشنگی، و ما هم که حق نداشتیم برویم بیرون. گروهبان در را باز کرد و رفت بیرون که راپرت بچه‌ها را بدهد که به ایستگاه‌های قبلی تلفن کند. بنده فوراً کلید انداختم به در چمدان و مدارک خودم را برداشتم و مال بچه‌های حاضر را دادم و کلید را انداختم زیر نیمکت. تا گروهبان برگشت و ما را یکی یکی برد مستراح. توی مستراح داشتم توی مدارکم را توی کفشم قایم می‌کردم که در را زدند. گروهبان و ستوان بودند. بنده را تفتیش کردند و مدارک را در آوردند. و گفتند «چرا این جور کردی؟» بنده چیزی نگفتم. گروهبان به نظرم به علت ساعت و آن پول‌های الکی رعایتم را کرد. ستوان که رفت ، گفت «اگر راپرت تو را به لشکر بدهم تیربارانت می‌کنند.» گفتم «بنده که هنوز سرباز نیستم.» گفت «به هر صورت برایت خرج بر می‌دارد.» گفتم «اختیار دارید سرکار. بنده هر چه دارم مال شما است. قابلی ندارد»، و ساعت را باز کردم بستم به دست گروهبان. آن وقت بنده را آورد و تپاند توی اتاق. معلوم شد مدارک بچه‌ها را ازشان گرفته‌اند. از ترس و سرما داشتم سکته می‌کردم.

و همین جور داشتم خیال می‌بافتم که گروهبان آمد و این بار به زبان چرب و نرم گفت که «بچه‌ها! اهواز که برسید لازم ندارید. آن جا گرم است. گروهبان‌ها مفت از چنگ‌تان در می‌آورند. همین جا توی قطار بفروشید، بهتر است.» یکی گفت «پس تا اهواز چه کنیم؟» گفت «این جا هم گرم است، مگر نیست؟» خلاصه جوری شد که هر کدام از بچه‌ها کت و شلوار و گیوه و کلاهشان را چکی به نفری پنج تومن فروختند. مال بعضی‌هاشان آن قدر هم نمی‌ارزید، اما بعضی‌های دیگر لباس‌های آبرومند داشتند، تا نوبت رسید به بنده. گفتم «لباس‌هایم عاریه است.» گفت «پشیمان می‌شوی.» گفتم «بنده که ساعتم را دادم»، و جلوی روی بچه‌ها، که ساکت شد و رفت سراغ عباس آقای اراکی که لباس‌هایش فاستونی بود و سیصد تومنی می‌ارزید. به عباس آقا گفت:

- تو لباسهایت را چند می‌فروشی؟

- لباس‌های سربازی را گرفتم این‌ها را صدقه می‌دهم به سرکار.

گفت:

- من قصد بدی ندارم. اما سربازی عین آخرت می‌ماند.

گروهبان و ستوان ما را به خط کردند و بردند بیرون ایستگاه. حالا مردم تماشا می‌کنند که این‌ها دزدند، قاتلند، دیوانه‌اند، چه کاره‌اند که این جور لخت و برهنه‌اند؟ ماشین لشکر منتظرمان بود که سوارمان کرد و بردندمان لشکر.

ساعت شش بعد از ظهر بود که یک نفر سرگرد و دو نفر سروان آمدند و ما را اسم‌نویسی کردند. و ما خبردار ایستاده‌ایم، تا نوبت به بنده رسید. گفتم «اهل تهرانم.» نمی‌دانم چرا دروغ گفتم، اما چیزهای دیگر را درست گفتم. بعد دستور دادند به گروهبان‌ها که ما را ببرند سلمانی و حمام و خودشان رفتند. بنده از شیشه دیدم که گروهبان خودمان، عباس آقا و بنده را به همکارهایش نشان داد. بچه‌ها را یکی یکی و دو تا دو تا بردند سلمانی و نوبت به بنده که رسید نرفتم. گفتم «سرم زخم است. و چوب زده‌اند و آب ببیند، سیم می‌کشد.» ولی گوش کسی بدهکار نبود. راستش بیشتر از ترس پول و لباسم بود که نمی‌رفتم. از بنده انکار و از آن‌ها اصرار که یک وقت یکی دیگرشان آمد جلو و بی‌هوا یک کشیده زد به گوش بنده که دادم در آمد، که «اصلاً نمی‌خواهم گروهبان بشوم و این‌ها بنده را گول زده‌اند و ساعتم را دزدیده‌اند و مگر شهر هرت است.»

اما راستی که شهر هرت بود. چو پس از داد و فریادی که راه انداختم دو سه نفری ریختند سر بنده و ده بزن. تا صدایم خوابید. آن وقت به زور بنده را نشاندند روی صندلی سلمانی و سرم را زدند و می‌خواستند بفرستند حمام که دیدم ساق پا هم زخم شده و خون می‌آید. از بس با لگد زده بودند. به آن که مأمور حمام بود یک پنج تومنی دادم که ببردم بهداری مرکورکروم بزنم و اگر زخم سرم عیبی دارد، حمام نروم. عاقله‌مردی بود و آدم‌تر بود و توی راه نصیحتم کرد که «این جا دیگر خانه‌ی خاله نیست و مواظب حرف دهنت باش و گوش‌هایت را باز کن و اصلاً بدان که سرباز یعنی یک جفت گوش شنوا.» بنده چیزی نگفتم. گروهبان مأمور حمام گفت «این قربان، از داوطلب‌های گروهبانی است. دورود که بوده‌اند، دعوا کرده‌اند و سرش زخم شده می‌ترسد آب ببیند.» جناب سرهنگ گفت «این که گوشش الان ورم کرده!» و مأمور حمام را مرخص کرد و مرا برد تو و پرسید چه شده؟ گفتم:

- امان ندارم قربان و گرنه می‌گفتم.

- نترس پسرجان، هرچه دیده‌ای بگو. من خیرت را می‌خواهم.

آن وقت بنده سیر تا پیاز را تعریف کردم. جناب سرهنگ یک پزشکیار را صدا کرد که پای بنده و گوشم و سرم را پانسمان کرد و یک گزارش نوشت از حرف‌های بنده که پایش را جناب سرهنگ هم امضا کرد و بنده را سپرد دست همان پزشکیار که فردا صبح ببردم پیشش. فردا صبح رفتیم پیش جناب سرهنگ که دکتر بهداری بود و بنده را معاینه کرد و گفت که «در تهران به علت واریس او را برای آموزشگاه دژبانی نگرفته‌اند» و بعد هم جلوی دیگر دکترها دست کشید به ریش بنده و چیزی به زبان خارجی گفت که همه خندیدند و بنده را مرخص کردند که لباس پوشیدم و منتظر ماندم تا کار جناب سرهنگ تمام شد و آمد بیرون. از بنده پرسید «می‌خواهی دوره‌ی سربازی را مصدر خانه ما باشی؟» گفتم «البته که می‌خواهم. و خدا به شما عمر بدهد که جان بنده را از دست این‌ها خلاص کردید.»

الغرض رفته بودیم به دهات زیر دزفول به مانور. از بخت بد، پای عباس آقا رفت توی یک چاله و شکست. فوری رساندیمش به چادر بهداری که پایش را با چوب و گچ بستند و گذاشتند توی برانکار و بنده و یک نفر دیگر مأمور شدیم که او را برسانیم به آبادی نزدیک که یک دکتر خارجی مطب سیارش آن جا بود. و به هر صورت هیچ کس دلش به حال عباس آقا نمی‌سوخت و اصلاً به نظر بنده مارا هم به عنوان لولوی سر خرمن همان روز برده بودند آن طرف‌ها مانور. و گرنه جا که قحط نبود. یک خوزستان است و یک دریا زمین خشک و لم‌یزرع.

الغرض، به هر جان‌کندنی بود اتاق دکتر را پیدا کردیم که دراز و براق روی ده تا چرخ لاستیکی ایستاده بود، اما درش بسته بود. از این کاروان‌های ساخت فرنگ بود که توش برق دارد و آشپزخانه و خلا و همه چیز دیگر، اما هیچ کس توش نبود و اهل محل هم که زبان ما را نمی‌فهمیدند. بنده برانکار را گذاشتم پای کاروان دربسته و رفیقم را مأمور حفاظت عباس آقا کردم و افتادم دنبال کدخدا یا کسی که فارسی بداند. این ور بگرد، آن ور بگرد تا عاقبت گیرش آوردم. داشت یک بسته‌ی رخت‌خواب را بار شتر می‌کرد و مثل سگ زخمی برزخ بود. اما هر جوری بود حالی بنده کرد که روز روزانش دکتر خارجی هفته‌ای یک روز در آبادی آن‌ها کشیک داشته که دوشنبه‌ها بوده و ما آن روز پنج‌شنبه بودیم. گفتم «آخر بساط به این گندگی و نونواری وسط این بیابان، و بی‌کاره؟» گفت «خدا پدرت را بیامرزد. مگر نمی‌بینی ما را چه جوری دارند آلاخون می‌کنند؟ از وقتی همین دکتر خارجی با کاروانش آمد این جا، برایمان این آش را پختند که می‌بینی رویش چه روغنی ایستاده. قبل از آمدن او آب گوشتمان اگر چربی هم نداشت با زردچوبه رنگش می‌کردیم. ولی حالا؟» و سر تکان داد. و شروع کرد به عربی فحش دادن. راستش وضع آن‌ها آن قدر بد بود که بنده داشت یادم می‌رفت که عباس آقایی هم هست و پایش در مانور شکسته. گفتم «خوب حالا بنده با پای شکسته‌ی رفیقم چه کنم؟» گفت «من چه می‌دانم برادر؟» ناچار بدو برگشتم و عباس آقا را با برانکار رساندیم به اردو و گزارش ماوقع را به فرمانده دادیم و با عجز و لابه ازش جیپ خواستیم و یک بیست تومنی هم بنده به راننده‌ی جیپ فرمانده وعده دادم تا سر ظهر ما را رساند به دزفول. و عباس آقارا خوابانیدم مریضخانه که یک ماه تمام پایش توی گچ بود و سنگ بهش آویزان کرده بودند.

الغرض، بنده این جوری شش ماهی اهواز بودم و بعد آمدیم تهران. یعنی خدمت صف که تمام شد. دو ماهی خانه‌ی جناب سرهنگ بودم تا مأموریتش تمام شد و با هم آمدیم. اما هر چه جناب سرهنگ خوب بود، خانمش چه عرض کنم. یعنی جوان بود و شاید هم حق داشت. کارهایی با بنده می‌کرد که خجالت می‌کشم اسم بیاورم. بنده هم از ترس گروهبانی و خدمت صف، جرأت نداشتم بروز بدهم. مثل این که جناب سرهنگ خلاف ادب است به وردست احتیاج داشت. و بنده هم گر چه نه به درد دژبانی خوردم نه به درد گروهبانی، اما مصدر خوبی برای خانم جناب سرهنگ بودم. تک بچه‌شان را می‌بردم مدرسه و می‌آوردم. آشپزی و خریدشان را می‌کردم و جارو و پارو هم که با بنده بود، و خدمت خصوصی به خانم هم سرجمع همه‌ی این‌ها بود. هفته‌ای یک بار جناب سرهنگ می‌رفت حمیدیه شکار، خود خانم، بنده را توی حمام سرخانه می‌شست و دست جاهایم می‌مالید که خیلی بدتر از دست به شکم ماه‌جان مالیدن است و بعد هم معلوم است دیگر. بی‌ادبی می‌شود... و خورد و خوراک مرتب و مشروب و قمار. خانم همه‌فن حریف بود و خیلی چیزها یاد بنده داد که توی هیچ دهی یا شهری به کار نمی‌آید، اما حیف که مدام بهم سرکوفت می‌زد که دهانت بو می‌دهد و بنده هم هر چه دندان‌هایم را مسواک کردم، فایده نداشت. اما هر جور بود گذشت، که قدما گفته‌اند «این نیز بگذرد.» تمام شد شرح حال مسافرت و قهر کردن بنده با ابوی.





بازگشت به ده، یک هفته پس از سیزده. عصری بود و هوا ملس بود و بوی یونجه چریده، در هوا. و جوانه‌ی برگ بیدها برق می‌زد و ریز برگ سپیدارهای لب جو، خرده آینه‌های تار را می‌ماند، بازی‌کنان، و هر دم به سویی تابنده، و سفید انبوه شکوفه‌های گوجه، چتری سفید بر سر دیوارها، و شکوفه‌های هلو گاه‌گداری لکه‌ای صورتی بر کنارشان نهاده، و موتور آب کار می‌کرد و قهوه‌خانه رو به راه بود و شعارهای تقسیم املاکی هنوز بر در و دیوارش، و صدای دیگری از دور می‌آمد، از موتور دیگری که ضرب آرامتری داشت و چیزی را در دل زمین می‌کوبید. وارد که شدم قهوه‌چی دوید جلو که:

- خوش آمدی آقا معلم! برکت قدمت چاه مرغداری، ده روز دیگر آبی می‌شود.

که نشستم و یک چای و پسرش را فرستادم سراغ اکبر. با کیف دستی و کلید اتاق. که آب و جارویی بکند و کلید را بگذارد به در. و بگفتم:

- می‌دانی قهوه‌چی، بعد از این رزق ما را حواله‌ی تو کرده‌اند.

- قدمت روی چشم. برکت قدم شماست که ما این پوست رو استخوان را داریم.

و شرَق زد رو شکمش. چنان که پستان‌های زنانه‌اش لرزید. و استکان را که بر می‌داشت آهسته گفت:

- رفیقت آمده خیر باشد.

گفتم:

- رفیقم؟

در جوابم اشاره به لاله‌ی گوشش کرد که به صرافت افتادم و نگاهم پیچید به سمت پرده‌ی ناتمام معراج. که نیمه‌ی بالایش را یک اعلان قوه‌ی باتری پوشانده بود. سر راه که می‌آمدیم نزدیکی‌های ده دسته‌ی به هم نشسته‌ی سیاه چادرهاشان را دیده بودم از دور و گذرا. اما پاپی نشده بودم.

مشغول گپ زدن بودم با دو تا از جوان‌هایی که از عملگی کوره‌پزخانه به ده بر می‌گشتند و هر کدام یک سر بودند و یک تومار آرزو. برای رسیدن به تکه ملک سوخت‌شده‌ای که برادرها یا پسرعموها برایشان می‌کاشتند و دست دوم و سوم شندرغازی بهشان اجاره می‌دادند. با سالی یک کیسه گردو و نیم من پنیر و از این قبیل...

پرسیدم:

- خوب دیگه چه خبر؟ مباشر حرفی نزد؟

گفت:

- نفهمیدم آقا. اما برکت قدمت همه‌ی خبرها خوش است. تا پیش از محرم دو سه تا عروسی داریم. امسال حسابی کلوخ‌اندازان گرفته‌اند.

از عروسی هبه‌الله خبر داشتم. برادرش در راه گفته بود که خرید را با همان کامیون به ده می آورد. چرخ خیاطی و آینه و لاله و کمد چرخ بچه و از این خرت و پرت‌ها و چه با احتیاط هم می‌آمد. و مدام پایش روی ترمز. آب توی دلمان تکان نخورد تا رسیدیم. پرسیدم:

- دیگه مال که‌ها؟

گفت:

- دو تا هم مال پایین محله‌ای‌ها. دیگر براتان بگویم دختر مدیر را هم شیرینی می‌خورند برای پسر ولی‌بگ...

و بعد سرش را آورد نزدیکتر و افزود:

- کولی‌ها که پیداشان شد مدیر گفت عروسی را جلو بیندازند. قرار بود بگذارند برای بعد از محرم. برکت قدمت، زن ولی‌بگ هم چاق شده برگشته.

که برخاستم. همین قدر اخبار کافی بود. گفتم برای شام تخم مرغ و پنیری داشته باشد. و چوب خطم را تراشیدم و از نو علامت گذاشتم و راه افتادم به سمت سیاه چادرها.

نزدیکی‌های قلمستانی که مباشر شب عیدی نشا کرده بود و حالا بر سر هر قلمه‌اش مشتی ریز برگ زمردی چسبیده به ساقه‌های باریک و ترد می‌لرزید. دم غروب که رسیدم، بهار با همه‌ی خنکا و بویش در هوا بود و خشکرودی کنار آبادی هنوز معبر جویی بود از الباقی هرزاب بهاره. و بر دامنه‌ی تپه‌ای که به آن می‌پیوست... سیاه‌چادرها پخ و سنگین و وصله‌دار به طناب‌های بالایی خود آویزان. چهار تا بودند و میان هر دو تایی از آنها با تیغ و گون حفاظتی ساخته برای احشام. و پشتشان بساط یک خانواده‌ی دیگر کولی حتی بی‌حفاظ چادری صاف زیر آسمان افتاده. بسته‌ی رختخوابی با پوششی. از گلیمی کهنه و اجاقی و گهواره‌ای و یک سه پایه‌ی چوبی بر سر اجاق و نمدی کنارش افتاده. اول سگ‌هاشان هجوم آوردند و بعد کسی نهیبی به ایشان زد که ترمز کردند. و بعد سر و کله‌ی خود نقاش پیدا شد از پشت چادر اول. و اول به سر کشیدنی و بعد که شناخت بدو آمد جلو. گوش بریده‌اش را زیر موی بلند بناگوش پوشانده و سوخته‌تر و تکیده‌تر و بدجوری. حتی بیمارمانند. سر و روی هم دیگر را که بوسیدیم. گفت:

- ریشت را چه کردی؟ می‌بینی که اول نشناختمت.

گفتم:

-خوشی؟ خوبی؟... بدجوری لاغری.

و رفتیم زیر چادر. پیرزنی نشسته بود و نی قلیان به لب، داشت غربیل می بافت. و هیچ حرکتی در جواب سلامم عین مادرشوهر ماه‌جان. و عین کیسه‌ای از چرم. با مشتی استخوان در آن تپیده و سرش بسته و پا چینش عین سفره‌ای دورش گسترده و کوزه‌ای قلیان کدویی بود و کونه‌ی آهنی داشت و تیز در زمین نشسته بود و برای خود ایستاده و چند ساقه‌ی باریک و تیغدار و گون بر سر و دود نمی‌داد. اما صدا می‌داد. پرسیدم:

- مادرت است؟

گفت:

- نه، می‌بینی که مادرم با شوهرش تو چادر سوم است. این جا منم و خواهرم و این ننه. و بعد یک گبه ی نخ‌نمای بختیاری از سر تل رخت خواب‌ها و خورجین‌های کنار چادر برداشت و تکاند و کنار دهانه‌ی چادر انداخت که نشستیم رو به روی ننه. و بته‌ی خاری به اجاق انداخت که پیش رومان بود و خواهرش رسید. کتری به دست بیست و سه چهار ساله و سیاه و بلند و باریک و با ابزار صورت گوشتالو و تک سکه‌ای بر پیشانی. و سه حلقه‌ی شیشه‌ای به جای النگو و عشوه‌ای در پاچین و خنده‌ای بر لب عین جمله‌ی مسجع سلامی به عنوان ختامی. کتری که روی آتش گذاشت و برگشت خواستم بپرسم کی بهشون رسیدی؟ که دیدم بی‌معنی است.

گفتم:

- خواهر قشنگی داری.

گفت:

- پیشکش. می‌بینی که دختره‌ی پتیاره خودش را لا داده. غربتی.

گفتم:

- چرا پیش یک غریبه ازش بد می‌گی؟

گفت:

- می‌بینی که یادت رفته؟ این گوش بریده را من مدیون توام. به رسم ما حالا تو برادر مایی.

گفتم:

- مباشر شوخی می‌کرد. دور برداشته بود.

- می‌دانی که من مباشر را می‌شناسم. از یک هم چه جاهایی راه افتاده رفته شده ارباب. می‌دانی که آدم از اصل و نسب خودش که برید گوش برداشته می‌شود. ما می‌گوییم هر ابه‌ای ادبی دارد.

که خواهر از نو پیدا شد. کشیده‌قامت و به رفتاری هم چون زنان اشرافی با یک سینی حلبی به دست که پیش روی ما گذاشت. با دو تا استکان و یک قندان پلاستیکی. و بر که می‌خاست پرسید:

- چراغ هم بیاورم؟

دوستم گفت:

- می‌بینی که تاریک شد. این همان آقا معلم است که برات گفته‌ام.

و خنده این بار چنان سخاوتمند بود که تا سفیدی نوک تیز انیایش را هم دیدم. دیدم که جای سکه بر پیشانی عوض شده بود. آمده بود وسط و به جایش دسته‌ی فشرده‌ای از موی سیاه از سربند بیرون مانده عین بته‌جقه‌ای. از حد صد ارش ما که بیرون رفت برادرش در آمد که:

- می‌بینی که لوند؛ فوری رفته دست تو خودش برده.

گفتم:

- چرا شوهرش ندادی؟

گفت:

- می‌دانی که. که می‌آید یک دختر آواره را بگیرد؟

گفتم:

- راست است که شما دختر به کسی می‌دهید که جزو حشم باشد؟

گفت:

- این‌ها قضیه است. ما که کولی نیستیم. ما حشم دورمانده از ایلاتیم.

و خواهر این بار چراغ آمد و نشست و چای می‌ریخت که گله‌شان رسید.

گفتم:

- حیوان‌ها بدجوری مافنگی‌اند.

گفت:

- می‌بینی که. از قشلاق تا این جا یک شکم سیر نخورده‌اند. تا حالا پانزده سرشان را به قیمت پوستشان فروخته‌ایم می‌بینی که. سری پنج تومن. دو تا اسبمان هم سقط شد. حالا ما مانده‌ایم و شیش تا خر.

ایام عید شهر بودم شنیده بودم که دارند برای اسکان عشایر بمب‌افکن هم به کار می‌برند که روزنامه‌ها به بهانه‌ی قتل یک مأمور تقسیم اراضی داشتند برایش افکار عمومی می‌ساختند... او چای ریخت و داغ داغ با استکان خورد. تا مال من خنک بشود. گفتم:

- چه طور شد که مباشر راهتان داد؟

گفت:

می‌دانی که هنوز حشم حق معبر دارد. گر چه تو هر شاه‌راهی ژاندارم گذاشته‌اند و راه‌بندان کرده‌اند اما ما دور می‌زنیم.

یک بار دیگر چای ریخت و قوری را با آب بست و آتش را مرتب کرد. پرسیدم:

- توی این همه رفت و آمد چه طور هنوز نتوانسته‌ای تکه‌زمینی دست و پا کنی؟ دست کم کوره‌ی چلنگری را که می‌شد یک جایی سوار کرد.

گفت: می‌دانی که. پیش از این که ببرندم سربازی چهار سالی بود که آن ور زردکوه بختیاری یک تکه زمین دست و پا کرده بودیم. کناره‌ی جاده بود با یک نشست آب می‌دانی که. شخم زده بودیم و تخم هم پاشیده بودیم عین هر سال که تا بر می‌گشتیم سبز کرده بود و درو می‌کردیم. اما این دفعه یک چهار دیواری گلی هم زدیم که شده بود قهوه‌خانه می‌دانی که. کامیون‌دار‌ها تازه داشتند اطراق می‌کردند. داشتیم چاه آب هم می‌کندیم که مالک خبردار شد. هنوز تقسیم املاک در نیامده بود می‌دانی که. ژاندارم خبر کرد که شدند موی دماغمان. اما جوان‌های خوبی بودند. دو سه روزی ازشان پذیرایی کردیم و رفتند. اما می‌دانی که مالک ول کن نبود. جاده را داشتند عریض می‌کردند. رفت دم مقاطعه‌کار را دید که راه را برگرداند و بساط ما را بولدوزری کند؛ می‌دانی که. این دفعه خود رئیس پاسگاه روی بولدوزر نشسته بود بغل دست راننده. بعد هم خود مرا گرفت برای سربازی و برد. می‌بینی که. با مالک قرار و مداری نداشتیم. اما رسم حشم همین بود؛ سال‌های سال. کسی هم حرفی نداشت. در غیاب من آن‌های دیگر هر چه خواسته بودند باهاشان یک جوری کنار بیایند اصلاً رو نشان نداده بودند و همین دیگر. آخر می‌دانی که.

گفتم:

- یعنی چون آن طرف‌ها زمین نفت دارد؟

گفت:

- می‌بینی که هر چه آدم کمتر روش بنشیند درد سرش کمتر است. می‌بینی که حشم می‌تارانند. این پتیاره را هم همان رئیس پاسگاه از راه به در برد.

گفتم:

خوب چرا تو همان ترکمن‌صحرا زمین دست و پا نکردی؟ آن جا را که قبل از این‌ها تقسیم کرده‌اند.

گفت: آره اما میان بزرگان. می‌دانی که. باز داری مرا امتحان می‌کنی؟ اولاً از حشم دور مانده بودم؛ بعد هم خدمت سربازی بود. شوخی که نبود. فرصت سر خاراندن نبود. یک شش ماهی به اسم نقاشی از زیر مانور و امربری و کار سر صف به مانور؛ از مانور به امربری. می‌دانی که. از امربری به سربازگیری. بعدش هم تو خیال کرده‌ای هر بی‌کاره‌ای را آن جا راه می‌دهند؟ خود ترکمن‌ها را از زمین‌هاشان بیرون کرده‌اند. هر چه زمین تخت و آباد بود به اسم خالصه پخش کرده‌اند میان سرهنگ سرتیپ‌های بازنشسته. می‌دانی که. تا به جای این که بنشینند تهران خیال کودتا را بکنند، پنبه بکارند. می‌بینی که. و چه پنبه‌ای. و چه گندم و هندوانه‌ای. روح آدم شاد می‌شود.

گفتم:

- خوب شما هم سر یک کدام از آن‌ها همه مزرعه می‌ایستادید به مزدوری. بهتر از سرگردانی که بود.

گفت:

- می‌بینی که. نفست از جای گرم در می‌آید. هم الان پنجاه هزار خانواده‌ی زابلی دارند تو آن همه زمین عملگی می‌کنند.

گفتم:

- تو این‌ها را از کجا می‌دانی؟

گفت:

- می‌دانی که. فایده‌ی بیابانگردی دنیادیدگی است. یک دفعه که رفته بودیم سربازگیری. گروهبانمان با یکی از زابلی‌ها قوم و خویش در آمد. توی یکی از همان مزارع مکانیزه. نگهمان داشتند به پذیرایی. ما هم سربازهاشان را ندید گرفتیم. سه تایی می‌رفتیم؛ می‌دانی که. من و آن گروهبان و یک پزشکیار. یک ماه تمام مأمور بودیم. می‌رفتیم توی مزرعه‌ها و زابلی‌ها را دید می‌زدیم. و همان جور سرپا؛ سرباز را از غیر سرباز جدا می‌کردیم. می‌دانی که. همان روز که نگهمان داشتند این قضایا را فهمیدم. یک روز دیگر طیاره‌های سم‌پاش را دیدیم که ده دقیقه می‌کشید تا از این مزرعه برسد به آن مزرعه. با خلبان‌های هلندی و انگلیسی.

و ساکت شد و چای ریخت و آتش اجاق را مرتب می‌کرد که پرسیدم:

- از خود ترکمن‌ها می‌گفتی؟

گفت:

- اما ترکمن‌ها؛ می‌دانی که. هر تکه زمین پست و بلند و شولات را که به درد هیچ کاری نمی‌خورده داده‌اند دستشان. خانواری پنج هکتار؛ می‌دانی که. سه تاشان را می‌شناختم که حاضر بودند سند مالکیتی به دو هزار تومن واگذار کنند و بروند. اما کو خریدار؟ می‌دانی که. من هم که پول نداشتم.

گفتم:

- نقاشی‌باشی. نمی‌دانستم آن قدر چیز سرت می‌شود. چرا آن بار صدایت در نمی‌آمد؟

گفت:

- می‌دانی که. آن بار من سگ پاسوخته را می‌مانستم. دمم را گذاشته بودم لای پایم تا برسم به حشم. می‌دانی که. سگ در خانه‌ی صاحبش شیر است.

و بعد ساکت شد. و اجاق را پایید و من از سفرنامه‌ی فضل‌الله برایش گفتم و بعد خواستم برخیزم که دست گذاشت روی زانویم و خواهرش را صدا کرد که سفره آورد و لقمه نانی خالی با چای خوردیم. و بعد سفره را برچیدیم و او صدا کرد که سه مرد از دیگر چادرها آمدند. یکی با دایره‌ای که روی اجاق گرمش کرد و دیگری دو تاری که کمانش را حضوری بست و سومی با قاشقکی در دست؛ و هر یک گرسنگی مجسمی و پوستی بر روی استخوان. و چنان شباهت فقری بر سر و رویشان که نمی‌دانستی کدام چند ساله است و کدام برادر کیست.

آن که تار می‌نواخت با صدای زمخت خواند:

«مثل پیشتر؛ نم زنوم م م م تیر و ور نشونه

بالومه چرخ اشکنه؛ ده ه ه ه لومه زمونه

مثل کفتر چهی تیرخواااار ده و بالوم

بهلینوم مین کلک؛ بهلینوم بنالوم.»

و آواز که تمام شد و رنگ آمد؛ خواهر نقاش از تاریکی ته چادر بیرون جست و عین بادبزنی از سر اجاق جست و به رقص در آمد. حیف که نور چراغ بادی مدد نمی‌داد و گرنه چرخ که می‌خورد و پاچینش که طبق می‌زد و پاهای خوش تراش که هویدا می‌شد و تا بالای زانو را که می دیدی و مشته‌ی گوشت پشت ساق را که فشرده می‌شد و قلمبه می‌شد و رها می‌شد و دست‌ها که بالا می‌رفت و سربند را که برداشته بود و زلفش که دم باد رها کرده بود و دسته‌ی نبسته‌ی شبق مانند مجعدش را که به یک حرکت به پیش می‌ریخت و بعد به پشت می‌انداخت و نفس نفس که می‌زد پا که می‌کوبید و کمر که می‌جنباند و عطر ترشی که از تنش می‌پراکند...

تا پاس دوم آن شب پیش ایشان بودم؛ تا صدای موتورها خوابید. در همان سکوت شبانه‌ی ده و زیر همان آسمان که در شهر فرصت دیدنش را نمی‌کنی. و زیر فرش برین ستارگان که روشنایی روز را هنوز با خود داشتند و نور ماتشان به بوی کاه آمیخته بود و به بوی علف‌های صمغ‌دار و چریده؛ و بر که می‌خاستم؛ گفتم:

- به مباشر رو می‌زنم شاید یک تکه زمین براتان دست و پا کرد.

و بعد آهسته به خودش گفتم «بد نیست با همین دار و دسته بیایی عروسی هبه‌الله.» که خواست اما بیاورد. اما من به صدایی که همه بشنوند؛ افزودم:

- از طرف آقای مدیر از همه‌تان برای عروسی برادرش دعوت می‌کنم. حیف است شما این جا باشید و اهل محل به یک زرنا دف قناعت کنند.





و فردا به مدیر حالی کردم که سرخود چنین دعوتی کرده‌ام. همچنان که بعضی‌ها ماه‌جهان‌نامی را به معلم ده تحمیل کردند؛ که نگاهم کرد و خنده‌ای و گفت:

- آخر نقل خواهر این یارو؛ نقل یک زن حسابی که نیست. پشت سرش می‌ولنگند.

گفتم:

- مگر مجلس عروسی‌تان مجلس وعظ است؟ ما هم که نکیر و منکر مردم نیستیم.

که رضایت داد و تا شب عروسی با هم جنبیدیم تا مقدمات امتحان آخر سال را فراهم کنیم و دفترها را نظمی بدهیم و مدرسه را آماده کنیم. برای تعطیل تابستانی. معلم جانشین هنوز نیامده بود. دیگر احتیاجی هم نبود. امتحان کلاس‌های بالا را در هفته‌ی آخر اردیبهشت تمام می‌کردیم و هر کدام از بچه‌ها را با کله‌ای پر از معلومات نیمه‌افسانه‌ای و نیمه‌تاریخی می‌فرستادیم به کمک پدر و مادرها برای آبیاری و ویجین و علف چینی؛ و تنها دو کلاس پایین هنوز باز می‌ماند که خودم به تنهایی می‌گرداندم. و چه جانی باید می‌کندم تا همه‌شان را مدرسه نگه دارم؛ به اسم کار عملی در مزرعه‌ی نمونه. که هنوز خیارهاش کونه نبسته بود. و زردی گل کدوهاش به بلندی پرز مخمل گرده داشت؛ و شاهدانه‌هاش که به خاطر درویش کاشته بودیم. دو وجب قد کشیده بود؛ و ریسمان بته‌های هندوانه‌اش داشت به درازی تابی می‌شد بر زمین افتاده و بته جاروهاش؛ اطراف کرت‌ها هر کدام سرو کوتاه قامتی بود. روزی سه چهار بار سؤال و جواب‌های گذری و سر پایی با خود من. این جورها بود:

- آقای آموزگار؛ تعاون روستایی یعنی چه؟

- به نظرم یعنی همکاری دهاتی‌ها؛ عین تراز دادن شیر. یا گروکشی کارگر وقت درو. پس ما تا حالا تعاون روستایی بوده‌ایم؟

- نبوده‌اید، داشته‌اید. خوب دیگر اسم‌ها عوض می‌شود.

- آقا معلم شما هم عضو تعاون می‌شوید؟

- کسی عضو تعاون می‌شود که نسق داشته باشد. کشت و آب و گاوبندی داشته باشد.

حتی روز پشم‌چینی سرتاسر بحث دهاتی‌ها قضیه‌ی تعاون روستایی بود. به جای هر شوخی و متلک و قصه و خبر شنیدن و دادن. دو سه روز قبل از عید غدیر بود و صبح گله‌ها بیرون نکرده بودند و همه‌ی مردم‌های صاحب تجربه مانده بودند ده و همه‌ی بز و گوسفندها را جمع کرده بودند در جایی که بعداً خرمنگاه می‌شد. نزدیک ظهر بود که رسیدم بهشان. از مزرعه‌ی نمونه‌ی مدرسه برگشته، ‌که دو تا از گاوهای اهل محل افتاده بودند توش و خرابی بار آورده بودند.

یکی از آن سربنه‌های هم‌زاد داشت می‌گفت:

-... یواش پدرآمرزیده! تو که از سلمانی هم بدتر قیچی می‌زنی.

این را به ولی‌بگ می‌گفت که قیچی به دست داشت و پشم میش سفیدی را به دقت می‌چید. ومراکه دید گفت:

- بگذار از آقا معلم بپرسیم. هان؟ تو چه می‌گویی آقا معلم؟ یعنی تعاون خوب است؟

- وقتی خوب است که گاو اهل محل، نصف مزرعه‌ی نمونه‌ی مدرسه را ریشه‌کن نکند.

سربنه گفت:

- خوب پدر آمرزیده، می‌خواستی بدهی بدورش چپر بکشند.

- از همین تکه زمین هم به زور چشم پوشیدید. مگر یادتان رفته؟

نصرالله که داشت دست و پای یک بز مردنی را می‌بست، گفت:

- ولی‌بگ راجع به تعاون ازت پرسید آقا معلم، گلایه‌هات به سرم برای عروسی پسرم.

- من چه می‌دانم تعاون چیست. اما مگر شما الان چه کار دارید می‌کنید؟ منتها تعاون که بیاید، به جای قیچی، ماشین پشم‌زنی برایتان می‌خرد.

و همین جور... خود قضیه‌ی فروش املاک، کنجکاوی چندانی نیانگیخته بود. چرا که همه می‌دانستند که شامل آبادی نمی‌شد، و اگر هم می‌شد قسط‌بندی داشت و ایجاد بدهکاری می‌کرد.

اما قضیه‌ی تعاون روستایی بوی پول می‌داد. و علاوه بر آن چه بلندگوی وسط میدانگاهی ده فریاد می‌کرد، از میتینگ‌ها و نطق‌های تند در باب صندوق تعاون یعنی آبادکننده‌ی ده، و نجات‌دهنده، و مشکل‌گشا و همان امر عجیب عین خود بلندگوی وسط میدان که به خرج اربابی از شهر آمده بود و به رادیوی قهوه‌چی وصل بود و از همان روزی راه افتاد که به دستور ژاندارمری ترانزیستور بستند به شاخ یک ماده گاو سفید و دور آبادی گرداندند. همان روز مراجعه به آرای عمومی که بیست نفری از اهالی را ریختند توی کامیون عین‌الله بردند مرکز بخشداری برای رأی دادن. روز بعدش هم من از ده رفتم بیرون برای گردش ایام عید و فرصت نشد مهندسی را که برای اولین بار به ده آمده بود ببینم.

اما از تعطیلات که برگشتم یک مأمور توی مدرسه بود. پیرمردی مال اداره‌ی ثبت، که از شازده‌های قاجار بود و سبیلو بود. و سه روز ماند و تصدیق کرد که ده خرده مالک است و اربابی نیست و مشمول مرحله‌ی اول اصلاحات نمی‌شود.

او برای ما از داستان گذشته‌ی زندگی‌اش تعریف می‌کرد و می‌گفت که «یک وقتی می‌نشستند و به قاجاریه فحش می‌دادند که چرا می‌روند فرنگ و هی ول‌خرجی می‌کنند تا مجبور باشند قرض کنند و در مقابل اختیار گمرک و تنباکو و نفت را بدهند، اما بیا و ببین که حالا چه می‌کنند! از اول خلقت عالم تا حالا ما عادت کردیم به رشوه‌خواری، به باج گرفتن و...» اصلاً آدم مخصوصی بود. در تمام سه روزی که ده بود، هیچ کس نفهمید چه می‌خورد. جز سر شب‌ها که می‌نشست پای تریاک. فقط بعد از سه روز گم شد.

و نفر بعدی مأمور، یک مروج کشاورزی بود، جوانکی شهری که با یک وانت پر از خرت و پرت آمد ده. و با همه‌ی اینها تمام اتاق پنجم مدرسه را انباشت و قرار بود به ضرب این چیزها کشاورزی را ترویج کند. و اول کاری که کرد به خرج یکی از کیسه سیمان‌ها در خزینه‌ی حمام را تیغه کرد. دیدنی تر از همه سه تا تابلو بود که توی وسایلش بود. نیم متر در نیم متر و پایه‌دار و آهنی؛ و روی تابلوها به رنگ روغن نوشته بود «شرکت تعاون روستایی» که ازش پرسیدم:

- خوب اگر اهل محل نخواستند شرکت تعاونی درست کنند؟!

- نخواستند؟ خیالات کرده‌ای. دستور است.

با این حال روز چهارم ورودش درماند. صبح که می‌خواست برود دنبال پر کردن پرسش‌نامه‌ها آمد در اتاقم را زد و تپید تو. مدتی دست به دست کرد تا عاقبت ترکید:

- این پدرسوخته‌ها مرا دست انداخته‌اند. الان سه روز است دو تا پرسش‌نامه همه پر نکرده‌اند. امروز تو هم باید بیایی در خانه‌ها. دستور است.

و من هاج و واج گفتم:

- دستور؟ از کجا؟

که دست کرد جیبش و حکمش را گذاشت جلویم که خواندم... (در صورت لزوم از همکاری مأموران فرهنگی برخوردار...)و الخ.

- آخر مدرسه را چه کنم؟

- دو تا کلاس که بیشتر نیست. خودت بهتر از من می‌دانی.

-آخر نمی‌شود که همیشه با توپ و تفنگ رفت سراغ مردم. آدم‌های بی‌عرضه محتاج توپ و تفنگند.

و برای این که نشانش داده باشم که با مردم چه جور باید تا کرد همراهی‌اش کردم. دم اولین در ایستاد و شروع کرد به در زدن. خانه خیرالنساء بود. من داد زدم:

- سلام ننه‌خیری. کلوچه‌ی تازه تو دستگات پیدا می‌شود؟

صدایش از پستو در آمد که:

- ای قربانت قدت آقا معلم! باز دیگر این ورپریده‌ی من چه دسته‌گلی به آب داده؟ الان آمدم.

به مروج کشاورزی گفتم:

- پای دار قالی است.

که از پستو آمد بیرون و چشمش که به مروج کشاورزی افتاد جا خورد. نگذاشتم حرفی بزند. پرسیدم:

- از کبلای صفرت چه خبر؟ کی از زیارت بر می‌گردد؟

- سرش را بخورد. من هنوز باید پستان بزها را کیسه کنم و بفرستم صحرا.

در این مدت مروج کشاورزی دفتر و دستکش را در آورده بود و گذاشته بود جلوش. که خیرالنساء در آمد:

- باز که این آقاپسر قشنگ با نامه‌ی اعمالش آمد.

- ننه خیری، ‌این بنده‌خدا مأمور است. تقصیری که ندارد.

و این جوری داشتم مثلاً به مروج نیش و کنایه می‌زدم. ننه‌خیری این‌ها را که شنید گفت:

- من اضافات و ترفیعات نمی‌فهمم یعنی چه؟ ما تا حالا شنیده بودیم که مال مرده را تقویم می‌کنند اما مال زنده را دیگر چرا؟ من فقط بهش گفتم صبر کن تا شوهرم بیاید.

مروج حرفش را قطع کرد و گفت:

- شما یک حرف‌های دیگری هم زدید ننه خانم.

- خوب زدم که زدم. قرآن خدا غلط می‌شود. حالاش هم می‌زنم. تو بگو آقا معلم، تو که از زیر و بالای ما خبر داری.

و دوید و رفت و یک نعلبکی کشمش و توت آورد گذاشت جلوی ما و دنبال کرد:

- خاک بر سر ماه‌جان کنند که قدر تو را ندانست. کاش خودم دختر داشتم برات عقد می‌کردم. درد و بلات بخورد توی سر نصرالله. سر زن اولش را که خورد حالا نوبت این یکی بدبخت است. خدا خواست و زنش چاق و چله برگشت. دیده‌ایش؟

- نه، خدا همه‌ی مریض‌ها را شفا بدهد. ماه‌جان هم یک بنده‌ی خداست، ننه‌خیری. حالا کار این جوان را راه بینداز. اگر تقویم‌نامه‌ی این جوان نباشد، قضیه‌ی تعاون لنگ می‌ماند.

و کار مروج کشاورزی همین جورها راه افتاد. اکثر خانه‌ها را با او رفتم که با این همه دو تا از خانه‌ها او را راه ندادند که ندادند و پادرمیانی هم فایده نکرد که نکرد. در این مدت چاه مرغداری به آب رسید و حالا موتورش روزی سه ساعت کار می‌کرد و دکل حفاری را دیگر از بالایش جمع کرده بودند. و شب عید غدیر عروسی هبةالله بود. دو روز پیش فضل‌الله رفته بود شهر و بساط یک چراغانی کامل برقی آورده بود و تمام خانه‌ی مدیر را سیم‌کشی کردند. و شب عروسی خانه‌ی مدیر شلوغی بود که نگو. پر از پیرمردها و ریش‌سفیدها و سربنه‌ها. و چند تا از اتاق‌ها هم دست زن‌ها بود. و حیاط هم در اختیار بچه‌ها بود.

هنوز دو ساعتی به غروب داشتیم که صدای زرنا دف از مدرسه بیرونم کشیده بود و راهم انداخته بود به سمت خانه‌ی مدیر. که بساط خانه آبادان را وسط حیاطش چیده و داماد را روی صندلی نشانده بودند. و هر کس به قدر وسعش یک چیزی هدیه می‌داد. و تا هوا روشن بود خواهر نقاش شورابی دو بار دور داماد رقصیده بود و یک بار ازش شاباش گرفته بود. و بعد خود مباشر همراه مدیر و داماد به پیش باز عروس رفته بودند و قند کلوخ جلوی پای مادیانش پرتاب کرده بودند. و در همان مجلس مردانه محضردار که از مرکز بخش آمده بود خطبه‌ی عقد را سه بار تکرار کرده بود تا گوشواره و النگو به عنوان زیر لفظی از طرف خانواده‌ی داماد برسد. و بعد از صیغه‌ی عقد زن‌ها هلهله می‌کردند و بعد فوراً شام دادند و بعد فوراً پراکندیم. در برگشتن من و مروج با مباشر هم‌قدم شدیم که پس از خوش و بش مباشر در آمد که:

- خوب شد که این کولی‌ها آمدند مجلس. می‌دانی؟ بی‌بی بهشان دو ماه حق مرتع داده.

- مدیر آدم سیاست‌مداری است.

- می‌دانی، آن بار پای ناموس اهل ده در میان بود.

- ببینم فقط مدیر باید سیاست‌مدار باشد؟

- مقصدت چیست؟

- نمی‌توانی یک تکه زمین بدهی بهشان و از این در بدری خلاصشان کنی؟

- بهه! می‌دانی، مرده را که رو می‌دهی...

- مروج کشاورزی که غریبه نیست. آدمی که می‌تواند خرج چاه عمیق مزرعه‌ی مرغداری را بزند پای اعتبار شرکت تعاون روستایی، غم و نسق دهاتی را نمی‌خورد.

که ایستاد در تاریکی مدتی مرا نگریست. لابد در جست و جوی راهی که از آن به چنین خبری پی برده بودم و بعد که راه افتاد و از نو هم‌قدم شدیم، گفتم:

- ببین حضرت مباشر! من نوکر دولتم و گذرا. اما تو باید تو این آبادی فکر فردای خودت باشی.

- می‌دانی؟ پس بگو از اول چرا این آبادی را نشان کرده بودند! آخر هیچ کاری ازشان نمی‌آید.

- سه تاشان چلنگری می‌دانند. ده هم آهنگر ندارد. دو تاشان ساز می‌زنند. خواهره هم می‌رقصه برای این جور مجالس.

- می‌دانی؟ آخر همین دو سه ماهه بیست تا از این جوان‌های محل از شهر برگشته‌اند.

- برنگشته‌اند. آمده‌اند سهمشان را به پول نزدیکتر کنند.

- آخر می‌دانی، قرارمان است که برای مرغداری عمله از اهل محل بگیرند.

- آن به جای خود. این‌ها عمله نیستند. پای چاه عمیق یک لقمه زمین پیدا می‌شود که کولی‌ها برای خودشان بکارند و کاری هم به کار نسق اهل محل نداشته باشند.

و به این حرف‌ها از هم جدا شدیم. و تا هفته‌ی بعد که کشت بهاره تمام بشود به تنهایی کار دو کلاس باقی مانده را هم رسیدم. و اوایل خرداد کار مدرسه تمام بود. با جوانک مروج مأنوس شده بودم. که چه تماشایی هم بود. با این که در تابستان در ده کاری نداشتم ولی با این حال در ده ماندم. گذشته از این مشغله‌ی تازه که خودش کلاسی بود و ارضایی داشت و در ده نگه‌ام داشته بود، نوبر صیفی هم دست آمده بود و انگورها غوره بسته بود و هر یک سنبله‌ی گندم یک مشت بسته را پر می‌کرد و ساقه‌های رسیده‌ی جو درخشش اکلیل را داشت و خواهر نقاش شورابی هم بود. که هر دو سه شب یک بار می‌رفتم سراغشان. و این یکی نه مژه‌های سوخته داشت و نه می‌شد دست به شکمش مالید. فرصتی هم نبود که بالای میز برود تا تو دست به تیره‌ی پشتش بکشی و از این مقدمات... سیاه سرتاسری می پوشید و پاچینش هزار تا و هزار لا بود و فقط موقع رقص بالا می‌رفت. فقط من اسمش را می‌دانستم که «انگاره» بود و به اسم کف دیدن با هم از گذشته و آینده هم حرف زده بودیم و دانستم بودم که کف‌بینی و رقصش را دم دروازه‌ی اهواز آموخته بود. و همین جوری شد که با اطلاعات قبلی که از اهالی آبادی بهش می‌دادند، راه افتاده بود و در این خانه و آن خانه غربیل می‌فروخت و فال می‌گرفت و از آینده‌ی دختران دم بخت خبر می‌داد و سفر کربلا و مکه‌ی زنان و مردان را پیش‌گویی می‌کرد. و فکرش را می‌کردم می‌دیدم حتی زیر چادر کولی‌ها و در متن سرگردانی یک قبیله‌ی آواره وقتی به دختر کشیده‌ی سیاه چرده‌ای از الباقی یک ایل دل بستی دیگر نه آوارگی هست و نه معلمی هست نه ده‌نشینی.

این بود که عین مالکی یا نه، عین کشاورزی، صبح‌ها می‌رفتم سری به جوی می‌زدم. و هر روز گوشه‌ای از صحرا. یک بار هوس کردم که داس بزنم. و دستم را بریدم. کشتزارهای دروشده از دور قالی زرد و کم‌پزری را می‌ماند که در زمینه‌ی طلایی بازش گله به گله نقشی از سبزی بوته‌ای نشسته. و کشت دیم چنان کوتاه بود که حتی ریشه در خاک ندوانده بود. و عصرها سری می‌زدم به مزرعه‌ی مرغداری تازه‌پا که تلمبه‌اش را دم غروب راه می‌انداختند و آب که عین خرده‌ای الماس از دهن لوله می‌آمد بیرون. وقتم را همین جورها می‌گذراندم، و به انتظار چیزی در ده مانده بودم. اما چه چیز؟ یعنی فقط دو خروار گندمی که قرار بود، ‌سر خرمن، ‌از سهم اربابی بدهندم؟





جو درو که تمام شد، یک روز بی بی همه‌ی مردهای کاری ده را به قلعه‌ی اربابی خواند. روز عاشورا بود و کسی به صحرا نرفته بود، و بی بی به یک کرشمه دو کار می‌کرد. هم خرج می‌داد و هم به آخرین خرده‌کاری‌های پیش از سر خرمن می‌رسید. اما بی‌بی این بار حال چندانی نداشت و دراز کشیده بود و حرفی نزد و تختش بر جای همیشگی ماند و مباشر می‌رفت و می‌آمد و مروج کشاورزی همه‌کاره بود.

اول آخوند رفت منبر و یک دهن روضه خواند و گریه کردند و یک دور چای آوردند و چپق‌ها آتش شد. مروج کشاورزی برخاست و رفت پای منبر ایستاد و از سرآمدن دوران ارباب رعیتی گفت و از تصویبنامه‌ی دولتی گفت و از بی حالی دهاتی جماعت گفت و از این که چرا دندان‌هاشان را مسواک نمی‌کنند و با دست غذا می‌خورند و از این که باید بجنبند و به پای ممالک راقیه رسید و از این پزها... و بعد از این حرف زد که شرکت تعاون روستایی یعنی چه و چه جور کار می‌کنند و چرا هیأت مدیره می‌خواهد. و بعد از این که هر یک از اهالی نسبت به دارایی اش چه سهامی در شرکت خواهد داشت و از این قول ها ... و بعد هیأت مدیره را انتخاب کرد، یعنی مباشر را و مدیر را و کدخدا را و شش سربنه را و... مباشر شد رئیس و مدیر شد معاون.

در گوش درویش گفتم:

- می‌بینی درویش؟ مثل اینکه خبری است.

- کارت را بکن. درویش می‌گوید هیچ خبری نیست.

-چرا، یک کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است.

و از در که آمدیم بیرون به صدای بلند به مباشر گفتم «سهمی را که بی‌بی از سر خرمن برایم قرار گذاشته بدهد به نقاش شورابی.»

اهالی ده چه نویدهایی که به دلشان نمی‌دادند! ننه‌خیری طرح یک دار قالی می‌ریخت و ماه‌جان خیال می‌کرد چرخ خیاطی بخرد و نصرالله یک پیه‌سوز بخرد، حتی پیه‌سوز را هم آورده بود که دیدم. از گل پخته و بی هیچ نقشی و به اندازه‌ی یک کف دست و دسته‌اش شکسته. می‌خواست بداند چه قدر می‌ارزد. که بهش گفته بودم:

- لابد سکه‌هایش را ماه‌جان النگو کرده و بست به دستش.

و او در جواب گفته بود:

- ای آقا! خانه‌ی خرس و بادیه مس؟

و بعد برایم گفته بود که به این شرط صیغه‌اش کرده که قیومیت اموال شوهر سابقش را پس بگیرد و بسپرد دست او. در حال حرف زدن از فضل‌الله بودیم که یکی پرید وسط حرفمان. یکی از پایین‌محله بود که تا کنون هم‌کلام نشده بودیم. گفت:

- خوب مبارک است حاجی، تو هم شدی تعاون!

به تعرضی و مسخره‌ای و حتی بستانکاری. که حاجی عزیز گفت:

- چه تعاونی پدر آمرزیده؟ دست ما که نیست.

و یارو گفت:

- حالا با پولش چه می‌کنی حاجی؟ می‌گیری یا باز می‌روی حج؟

که حاجی عزیز براق شد و گفت:

- پدر آمرزیده‌های ندید بدید! دو تا گوش که دارند درش هم که باز است.

که یارو جازد یعنی زیر لب چیزهایی به لهجه‌ی محلی گفت که نفهمیدم و بعد افزود:

- آخر آدم گشنه جا پای سگ را عین جای پنجه‌ی نان‌بند می‌بیند.

و یارو که رفت از فضل‌الله حرف زدیم.

این روزها روزهایی بود که همه گرفتار بودند. همه آمادگی داشتند برای درو و بعد خرمن. همه این روزها هر چه که داشت اعم از داس و پارو و غربیل و سه شاخه را که یک سال بی‌کار مانده بود تعمیر می‌کردند. سر نجار خیلی شلوغ بود. مردهای کاری صبح می‌رفتند بیابان و اول آفتاب سر مزرعه ناشتا می‌کردند و زن‌ها سر ظهر با دیگ‌های آش به سر و سفره‌های نان و پنیر به کمر بسته می‌رسیدند. ناهار خورده و نخورده می‌جنبیدند و به کمک مردها، ‌دسته‌های دروشده را می‌بستند و بار می‌زدند تا محصول کار یک روزه را تا غروب برگردانند و به خرمنگاه ببرند. غروب‌ها که بر می‌گشتند، با باری از دروگاه به دوش و به دنبال خری و داس‌ها به کمر می‌آویخته و گپ‌زنان با یک دیگر یا با رهگذری. و این آخرین فرصت‌ها بود تا گاهی سری به نقاش شورابی بزنم و گپی با خواهرش. و بعد آخرین دیدار از اهالی و کار و بارشان که فرصت سر خاراندن نداشتند. و هوا داشت گرم می‌شد و اولین نوبر خیار مزرعه‌ی نمونه‌ی مدرسه را خوردیم. به تشریفاتی. با حضور مدیر و بچه‌های چهارم و پنجم و درویش و مباشر. بعد از آن مدرسه را تعطیل کرده بودیم و من نمی‌دانستم چرا هنوز معطلم. که بی‌بی ناخوش شد. یعنی ادرارش بند آمد، ‌جوری که فرستاد دنبال پسرش و پچ‌پچ اهالی درباره‌ی سهم اربابی امسال که بدهند یا ندهند. در این زمان من کاملاً غریبه‌ی غریبه شده بودم. گفتم صبر می‌کنم تا حال بی‌بی بهتر شود یا پسرش از شهر که رسید خداحافظی می‌کنم و مرخص.

یک روز عصر پستچی آمد در مدرسه. با اکبر و شش تای دیگر از درشت‌ها والیبال بازی می‌کردیم و در مدرسه باز بود. با او سلام و علیکی کردیم و یک پاکت دراز کرد به طرفم. رویش نوشته بود فوری و تاریخش مال ۱۵ روز پیش بود. گفتم:

- چرا آن قدر عجله؟... مگر نمی بینی فوری است.

- کاغذ پستی که نیست آقا! تمبر نخورده از مرکز بخش که رد می‌شدم مستخدم فرهنگ این را داد دستم.

که خداحافظ و بازش کردم. نوشته بود (پیرو نامه‌ی فلان... مقتضی است که پس از بازرسی دقیق محلی جهت افتتاح دبستان امیرآباد اقدام... در بودجه‌ی سال تحصیلی آینده اعتبار لازم منظور... مشروط به این که اهالی عمارت مناسبی برای مدرسه ..) و الخ. و البته خطاب به مدیر. و البته که مدیر عین همیشه گرفتار بود. کاری بود که خودم باید انجام می‌دادم. به اکبر گفتم که مدیر را خبر کند و خودم فردا صبح اول وقت در اتاقم را بستم و دوچرخه‌ی فضل‌الله را که بی‌کار مانده بود برداشتم و احوال خودش را از پسرعمویش پرسیدم که گفت «همین امروز و فردا باید پیداش بشود» و راه افتادم به سمت امیراباد.





گته‌ده که سر راه بود، که اگر هم نبود باید سری بهش می‌زدم. اول هیولای قلعه خرابه‌ای بر سر تپه‌ای. نه خبری از کسی بود و نه از سگی. چرخ را به درختی تکیه دادم و آبی به صورتم زدم و به طرف قلعه به راه افتادم. یک سوراخی در نزدیکی قلعه پیدا بود. با تمام زورم فشار دادم که سوراخ باز تر شود و خم شدم توی خزیدم تو. به کلفتی سنگ آسیابی بود و اصلاً خود سنگ آسیا. بعد وارد کوچه‌ی ده شدم. و خانه‌ها در دو سمت بر سر هم بالا رفته هر یک خرابه‌ای بر خرابه‌ای دیگر. سر اولین پیچ کوچه دری باز بود و پرده‌ای از جاجیم جلوش آویزان، ‌که ایستادم و هو انداختم:

-آهااای صاحب خانه!

صدای زنی در جوابم گفت:

- چی کار داری؟

و پرده پس رفت. و زن آمد درگاه. میان‌سال و سرش بسته و یک پایش شل و داشت چیزی می بافت.

- گته‌ده همین است؟

- یک وقتی بود، حالا بیغوله است.

- پس تو این جا چه کار می‌کنی؟

- هر که نتوانست در برود ماند.

- راست است که قنات که خشک شد مردم رفتند؟

- اولش موریانه افتاد تو قلعه. بعد قنات خشک شد.

- یک پیاله چایی نداری بخوریم؟

- نه آقا.

- پس خداحافظ.

- خداحافظ.

و از نو به روی چرخ.

پای دیوار برج را که در جوار کشت پوسیده بود تراشیده بودند و از سنگ چیده بودند و راسته آجر کاری کرده. و حالا بندکشی می‌کردند. از آن که ابزار بندکشی‌اش را پاک می‌کرد، پرسیدم:

- مال چه زمانی است اوستا؟

- والله چه می‌دانم. از فرهنگ آمده بودند می‌گفتند مال سلجوقی است.

که پیرمردی غرید و گفت:

- این حرف‌ها کدام است مال شاه عباس است.

گفتم:

- اهل محلی پدر؟

- بله.

من به راه افتادم و بعد کوچه‌ای و خانه‌ها آباد. با کدخدا مشغول حال واحوالپرسی بودم که همه ریختند بیرون. از پسر کوچکی پرسیدم:

- اسمت چیه بابا؟

- پرویز، آقا.

- پسر کدخدایی پسر؟

- بله آقا.

- گته ده رفته‌ای؟

- نه آقا! می‌گویند جن دارد.

و حوله را دراز کرد به طرفم که دست و روم را خشک کردم و گفتم:

- دستی به دوچرخه بکش، بلدی؟

و رفتم تو و داشتم قضیه‌ی مدرسه را با کدخدا در میان می‌گذاشتم که دو سه نفر رسیدند. قلعه شصت خانوار جمعیت داشت و سی و چند تایی بچه. ناهار نان و نیمرو داشتند، در حین خوردن ناهار آن‌ها از ارباب حرف می‌زدند و از این که با این قرار و مدار اخیر باید بتوانند خرج ساختمان مدرسه‌ی دو اتاقه را تحمل کنند. که من پرسیدم:

- کدخدا خرج تعمیر برج را که می‌دهد؟

- باستان‌شناسی می‌دهد.

- راست است که آبادی را مزرعه صورت داده‌اند؟

- اهالی خودشان راضی بودند.

- پس می‌شود خرج مدرسه را گذاشت گردن ارباب؟

- آقا حرفی ندارند.

- پس معطل چه هستید؟

- معطل آجر و سیمان و تیرآهن و از این چیزها.

- سیمان و آجر که تو برج بود. استاد بنا هم که الان تو محل است.

باورشان نمی‌شد که به این سادگی بتوان کار مدرسه را شروع کرد. بعد که همه کارها را کردیم و دو نفر از اهالی با سواد امضا کردند از حال بی‌بی پرسید که گفتم «سخت ناخوش است.» بعد، از آن‌ها خداحافظی کردم و پریدم روی چرخ و رفتم سراغ برج و از نو سلام و علیکی و:

- دستت درد نکنه، اوستا! بیا یک دستی زیر بال ما کن.

که خندید و گفت:

- رو چشمم چه فرمایشی بود؟

- یک نیم ساعت وقتت را به ما بده. برویم نقشه‌ی مدرسه را بریز.

که دستش را پاک کرد و یک ته کیسه آهک برداشت و نشست ترک دوچرخه و آمدیم طرف چشمه‌ی آب ترش. به آنجا که رسیدیم شروع به کار کرد. و به این ترتیب شب در امیرآباد ماندنی شدم. اول با کدخدا و چند نفر دیگر دور مزارع زدیم که هر کدام با جوی‌ها و مرزهاش دایره‌ی تنگی بود، گذر تراکتور را محصور کرده، و نزدیکی‌های غروب به قلعه که برگشتیم همه خبردار بودند که بی‌بی در آن آبادی مرده. نزدیکی‌های ظهر تمام کرده بود. سر و صورتی را شستم و رفتم توی اتاق. اهالی جمع شده بودند. به تماشای آدم تازه‌وارد. کدخدا سیگارش را که آتش کرد، گفت:

- آدم‌های ناراحتی‌اند. هر دو سه سال یک بار جنگ و دعوا دارند.

میرزا عنایت گفت:

- حالا که بی‌بی مرده خدا عالم است که چه دسته گل تازه‌ای به آب بدهند. وجودش برکت آن ده بود. حالا ببین چه آتشی بسوزانند.

و پیرمردی گفت:

- از دست دهاتی جماعت هیچ کاری ساخته نیست. خیالتان راحت باشد.

و من به یاد حرف بی‌بی افتادم که «نمی‌خواهم جوری بشود که وقتی سرم را گذاشتم زمین...» و همه‌ی آن حرف و سخن‌های دیگر، و بعد شام دادند. و فردا صبح اول آفتاب مختصر چاشنی و راه که می‌افتادم، صاحب خانه دم در بهم گفت:

-خوب شد که دیشب آن جا نبودید.

پرسیدم:

- چه طور مگر؟

گفت:

- خدا عالم است. مباشر را زده‌اند. می‌گویند بکش بکش بوده.

که پریدم روی چرخ و یک ساعته خودم را رساندم. در تمام راه به این فکر بودم که نه ماه تمام یک جا نشسته‌ای و گمان می‌کرده‌ای که داری از واقعه‌ای جلو می‌گیری و حالا؟...انگار نه انگار که تو هم بوده‌ای.

در مزارع نزدیک ده هیچ کس نبود، و همچنان در خلوت باریک راه می‌راندم تا پای تپه‌ی تاریخی کود. به خیال نصرالله گذرا هو انداختم و خدا قوتی. که زنی دوید بیرون؛ از دالان دیگری که در تپه کنده بود، ماه‌جان بود که پریدم پایین. و او زد به گریه. دویدم به سمتش که:

- چه شده زن؟ شوهرت کجاست؟

از میان هق هق گریه شنیدم که می‌گفت:

- قربان شکلت بروم دورت بگردم.

- بس کن زن. بگو چه خبر شده؟

- خاک به سر تمام اهل ده شده آقا! هنوز کفن بی‌بی خشک نشده پانزده مرد را بردند زندان.

و همین جور زار می‌زد. که اشکش را پاک کردم و نشاندمش و او تعریف کرد که نصرالله و چند نفر دیگر را برده‌اند. تازه جنازه‌ی بی‌بی توی حیاط بود که چند نفر از سمت خانه‌ی بی‌بی به طرف مزرعه‌ها به راه می‌افتند و هر کاری می‌کنند به احترام نعش فعلاً از این کارها دست بردارند نمی‌شود و نمی‌گذارند که حتی اول بی‌بی را خاک کنند و بعد آن‌ها سر مال و منال بی‌بی خون و خونریزی راه بیندازند نمی‌شود. که مباشر اول تیر هوایی می‌زند اما جماعت محل نمی‌گذارند. ناچار می‌زند و می خورد به پای فضل‌الله. که در این درگیری چند نفر هم مرده‌اند. مباشر هم به رحمت خدا رفته.

او این ها را می‌گفت و من مات و مبهوت مانده بودم. بعد بلند شدم پریدم روی چرخ و به طرف ده به راه افتادم. وسط میدان ده یک آمبولانس بود و ژاندارمی دورش را گرفته بود. خواستم سواره بگیرم که ژاندارم دوید جلو و تفنگ را گرفت جلوی راهم و:

- چه فرمایشی داشتید؟

که پیاده شدم و گفتم که چه کاره‌ام. در این حین مدیر را دیدم و به او گفتم:

- جنازه‌هارا کی حرکت می‌دهند.

- برادرزن مباشر رفته مشورت که او را هم ببریم قم یا نه.

- پس من می‌روم بساطم را جمع کنم. کاری که نداریم؟

- میرزا عمو وصیت کرده بود که یکی از کتاب‌هاش را بدهم بهت. لابد همراه جنازه‌ها می‌روی؟

که برخاستم و تا سه بعدازظهر اصلاً از اتاقم بیرون نیامدم تا اکبر رسید و خبر داد که راه افتاده‌اند. چمدانم را برداشتم و رختخوابم را پیچیدم و آمدم. نردبان بی‌بی بر دوش پسرش بود و نردبان مباشر بر دوش برادر. از در مسجد تا پای آمبولانس و صدای لا اله الا الله وقتی خوابید که نردبان‌ها را گذاشتند زمین و روپوش سیاه را برداشتند و راهی شدند. راننده عین‌الله بود و اعتبار معلمی آن قدر بود که گذاشتندم نفر آخر که سوار بشوم. از رکاب کامیون که می‌رفتم بالا، ‌مدیر آمد و یک کتاب داد به دستم. از آن جلد چرمی‌ها که یک روز خانه‌ی میرزا عمو دیده بودم. گمان کردم کتاب دعاست ولی راه که افتادیم بازش کردم «التفهیم» بیرونی بود. آمبولانس پیشاپیش می‌رفت و سواری‌ها در دنبال و در آخر خط. از محاذات سیاه چادرها که می‌گذشتیم یک مرتبه به یاد انگاره افتادم. کتاب را گذاشتم و پنجره را کشیدم پایین. از میان گرد وخاک دیدم که دو نفر زن دارند خری را بار میزنند و زن دیگری دنبال دو تا خر دیگر دارد بار زندگی چادرنشینی را می‌برد به سمت مزرعه. و این انگاره بود. خواستم دستی تکان دهم که دیدم چه فایده دارد؟ شیشه را بالا کشیدم و کتاب را از وسط باز کردم. آمد:

«بر نشستن کوسه چیست؟ آذر ماه به روزگار خسروان اول بهار بوده است. و به نخستین روز از وی از بهر فال مردی بیامدی کوسه. بر نشسته بر خری؛ و به دست کلاغی گرفته، و به بادبیزن خویش باد همی زدی. و زمستان را وداع همی کردی. وز مردمان چیزی یافتی. و به زمانه‌ی ما به شیراز همین کردند. و ضریبت پذیرفته از عامل. تا هرچ ستاند از بامداد تا نیم‌روز به ضریبت دهد. و تا نماز دیگر از بهر خویشتن بستاند. و اگر از پس نماز دیگر بیابندش سیلی خورد از هرکسی.»




